|
با نام و یاد حضرت دوست که هر چه هست از اوست... سلام بر همگی عزیزان و دوستان محترم و دوست داشتنی. این ترم یه واحد خیلی جالب دارم که نامش" جامعه شناسی هنر و ادبیات " است. استادش هم استاد مورد علاقه ام دکتر فاضلی دوست داشتنیه. در راستای تحصیل این واحد قصد داریم به مقوله هنر با دیدگاه جامعه شناسی بنگریم. کسانی که به این موضوع علاقه دارند و دست نوشته های مرا دنبال می کنند می توانند برای دسترسی به مطالب مورد بحث در این کلاس و مطالب مرتبط به هنر و ادبیات به آدرس http://www.sresearcher.blogfa.com رجوع کرده و به من و استاد و همکلاسی هایم در بهتر برگزار کردن این واحد یاری رسانند و مطمئن باشند که سر خودشان بی کلاه نمی ماند. منتظر حضور سبزتان هستم تا با حرفهای صمیمی خود مرا راهنمایی بفرمائید.
+
نوشته شده در چهارشنبه 8 اسفند1386ساعت 18:30 توسط احسان
|
بنام خدا و سلام خدمت همه دوستان عزیز. امیدوارم که روزهای خوبی را سپری کرده باشید و در این فرصت باقی مانده کمال استفاده را ببرید و یادتان باشد همیشه زود دیر می شود. تا چشم بر هم می گذارید می بینید که این ماه هم رخت بر می بندد و هنوز اندر خم یک کوچه اید. البته همه اینهایی را که گفتم درباره خودم هم صدق می کند. دوستی در طی صحبتی که با من انجام می داد میگفت: خیلی خوب داستان می نویسی. در پاسخ گفتم مطالبی را که در وبلاگ می خوانی، عین واقعیت است و تجربیاتی است که در طول زندگی کسب می کنم. متن حاضر هم نقدی است بر نظام مثلا آموزش و پرورش کشور که در قالب تجربه ای در زندگی روزانه خودم اتفاق افتاده و شنیدن آن خالی از لطف نیست. این تابستان در مدرسه مان شاهد تغییراتی بودم که عمده آن برمی گردد به بحث تغییر مدیریت مدرسه. تابستانی سخت ولی پر تجربه را سپری کردم. با تمهیدات و برنامه ریزی هایی که بعمل آمده بود در مسند مربی راهنمای پایه های اول و دوم کار خود را آغاز کردم و در این 90 روز کار پیگیری وضعیت درسی این عزیزان را برعهده گرفتم و قرار بر این بود که با حفظ سمت کار خود را در طول سال تحصیلی هم ادامه دهم که در روزهای آخر متوجه شدم که رئوس مدیریت تصمیمات دیگر را اتخاذ نموده اند و به جهت تعدیل نیرو بنده در همان پست مربی تربیتی خود باقی ماندم و این در حالی است که از انجام دوباره این کار در حد بسیار بالایی راضی هستم. البته گله ای که از مسئولین داشتم این بود که چرا در روزهای آخر این پیشنهاد مطرح شد و من می بایست برنامه ریزی دقیقی در جنبه های مختلف این وظیفه مهم انجام می دادم که زمان آن تابستان بود ولی ... طی دو سه جلسه ای که با مدیریت دبیرستان داشتم قرار گذاشتیم که امسال را با نیروی هر چه بیشتر فعالیت کنم و ایشان هم پشتیبانی های لازم را انجام می دهند. خیلی جالب است که ایشان در صحبت هایشان تاکید می کردند که نظام ما همانطور که از نامش بر می آید نظام آموزش و پرورش است و بر جنبه پرورش تاکید می کردند و می کنند ولی در عمل شاهد مسائل دیگری هستیم. قرار شد بیست و هفتم ماه جلسه ای با حضور دبیران در محل دبیرستان برگزار گردد به همراه صرف افطاری. البته جلسه دیگری پیرامون مسائل مدرسه با اعضای کادر اداری و اجرائی داشتیم، دو سه روز قبل از این جلسه. ومن هم به عنوان یکی از دو جنبه آن نظام، انتقادات و پیشنهادات خودم را ارائه کردم. و سعی کردم گزارشی از وضعیت اسف بار جنبه مسائل تربیتی تقدیم کنم و ایشان نیز بسیار استقبال نموده و قول مساعدت و همکاری دادند. جلسه بیست و هفتم با حضور بیست و پنج، شش نفر از معلمان رسمیت خود را پیدا کرد و من هم به عنوان یکی از معلمان، درس مطالعات اجتماعی و مربی امور تربیتی، در جلسه حضور داشتم. مدیریت نیم ساعتی صحبت کرد و موارد کلی را پیرامون مسائل آموزشی با معلمان مطرح کرد و سوالی را در بحث خود مطرح نمود که پرسیدن آن بسیار مناسب بود. ایشان با اشاره به معلمان پیرامون انتظارات اولیای دانش آموزان از مدرسه پرسیدند: شما معلم عزیز اگر بخواهید فرزند خود را در مدرسه ای ثبت نام کنید حتما ارائه بهترین خدمات را از کادر مدرسه انتظار دارید، انتظار شما از مدرسه چیست؟ بعد در ادامه پاسخ خود گفت: ما انتظار داریم که مدرسه پیگیر مسائل فرزندمان باشد. چون زمان زیادی به لحظه اذان و افطار باقی نمانده بود، حالا نوبت معلمان بود که نظرات خود را مطرح نمایند. در بین همه دو نفر پیدا شدند که علاوه بر مسائل آموزشی موارد تربیتی را در اولویت انتظارات خود از مدرسه فرزندشان مطرح کردند. یکی از آنها که معلم زیست شناسی خودم بود مثال جالبی زد. گفت: بحث تربیتی در مدرسه مثل آن است که از کسی پرسیدند چه غذایی دوست داری؟ گفت: آب گوشت. جالب بود ایشان در تلفظ آبگوشت، بخش آب که اهمیت کمتری دارد را کشید یعنی از دید فلان کس مهم است و بخش گوشت را که اهمیت بیشتری دارد خیلی کوتاه و آرام تلفظ کرد. و گفت بحث اهمیت مسائل تربیتی اینگونه شده است. البته مدیر انتظار چنین مثالی را نداشت. به هر حال همه نظر و پیشنهادات خود را دادند و حتی بعضی ها حق صحبت کردن دیگران را ضایع کردند. من که آخرین نفر نشسته بودم خودم را آماده کردم که در باب اهمیت مسائل تربیتی نظر خود را بگویم که وقتی نوبت به من رسید انگار نه انگار که آدمی آنجا حضور دارد که نظرش را بگوید. همه حرف زدند الا من. همه حرف خود را زدند الا مربی تربیتی دبیرستان که می بایست نظرش را بر اهمیت موضوع بگوید. لحظه ای فکر کردم که آن همه ادعا از پایه دوم و اصلی این نظام معیوب وبیمار، یعنی پرورش به فراموشی سپرده شد. مدیر صحبتهای خودش را با فرستادن صلوات به پایان رساند و دیگران هم عجله خوردن افطار،هوش و حواس را از سرشان برده بود که یادآور شوند، پس حق ضایع شده این همکارشان چه شد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ همه داشتند جلسه را ترک می کردند که با صدای بلند نظر خودم را اینگونه مطرح کردم: امید وارم همانطور که مربی تربیتی را فراموش کردید، مسائل تربیتی و امور تربیتی را فراموش نکنید... تازه مدیر یادش افتاد که منو از قلم انداخته بود و شروع کرد به معذرت خواهی. تا آخر افطار به من نگاه می کرد که چرا این اتفاق افتاد. من از اینکه خودم فراموش شدم ناراحت نیستم ولی دلم به حال دانش آموزانی سوخت که بهترین لحظات زندگی شان، مراحل شکل گیری شخصیت شان، جامعه پذیری شان در محیط بکر تربیتی صرف می شود و فردا که وارد دانشگاه شدند درست است که شاید با سواد باشند ولی به لحاظ برخی مسائل می توانند فاجعه به بار آورند. نمونه آن هم مثالی است صبح همان روز برایم اتفاق افتاد: در اتوبوس نشسته بودم که بروم دانشکده، روی صندلی جلوییم دو تا جوان نشسته بودند که در حین حرف زدن، یکی شان مشغول طراحی نقش و نگار روی صندلی بود. سر صحبت را با او آغاز کردم و وقتی که متوجه شدم که دانشجو است و فارغ التحصیل کدام مدرسه اسم و رسم دار، دیگر حرفی نگفتم... بعد به یاد مفاهیم دانشجویان معترض دانشکده خودمان و دیگر دانشجویان افتادم که می گفتند: ما دانشجویان دانشگاه علامه نسبت به وضع موجود معترضیم و به فکر فرو رفتم...
+
نوشته شده در چهارشنبه 28 شهریور1386ساعت 7:9 توسط احسان
|
بنام خداوند خیلی خیلی مهربون سلام بر همگی. امیدوارم که حال همگی عزیزان خوب و آسمون دلشون آبی باشه. با آقای اقبالی قرار گذاشتیم وقتی از سفر مشهد برگشتیم گزارشی را تحت عنوان سفرنامه مشهد به نگارش درآوریم. خوب آقای اقبالی به قول خودش عمل کرد و ظاهرا تا رسیده به خونه و به کسی سلام نکرده سریع نشسته و اون پست بسیار زیبا رو به رشته تحریر در آورده. جدا میگم دستش درد نکنه. از اون روز هم مدام تماس میگیره و میگه پس پستت چی شد؟ منم که این دو هفته آخر کلی کار روی سرم ریخته مثل سیستم اداری مملکتمون که آدمو اساسی دک می کنه و میگه برو فردا بیا و از این جور حرفها، بهش می گفتم امشب ترتیبشو میدم. تا اینکه بالاخره هم اکنون موفق شدم نوشتن این پستو شروع کنم. راستش این چهار روز خیلی فکر کردم که چی بنویسم و چه جوری، تا اینکه به این نتیجه رسیدم یه سفرنامه واقعی نگارش کنم. البته تا به حال سفرنامه ننوشتم و متون حاضر فقط تمرینی است برای بهتر نوشتن و ثبت لحظات. احتمال خیلی زیاد این سفرنامه، چند قسمتیه و تا جایی که بتونم روی اون کار می کنم. انتظارم از خواننده محترم اینست که در کنار تعریف و زیارت قبول و التماس دعای خیلی زیاد، از فنون نقد نیز استفاده کنند و کم و کاستی های آن را با نظراتشون متذکر شوند. یه خواهش دیگه هم دارم: لطفا حتی المقدور نظرات خود را از قالب گزینه های ادبی خارج کرده تا من بهتر منظورتون رو متوجه بشم. آخه من در درک و فهم سریع اشعار و قطعه های ادبی مشکلاتی دارم و شاید سال ها طول بکشد تا معنی نظر مورد نظر را بفهمم. البته این خوب است که زیاد روی آن فکر کنم. شاید این پست ربطی به بحث سفرنامه نداشته باشد ولی گفتن آن خالی از لطف نیست. می خواهم درباره آغاز سفر بنویسم که چگونه یک سفر شروع می شود. می خواهم درباره واژه ای به نام طلبیدن و طلبیده شدن صحبت کنم. این مساله را حتما هر یک از شما ها در زندگی خود برای یک بار هم تجربه کرده اید شاید هم نه، شاید هم بله ولی دقت نکرده اید. من این موضوع را با عنوان کارت دعوت یا دعوت نامه ترجمه می کنم. تا حالا شده براتون دعوت نامه بفرستند. برای جایی که خیلی دلتان می خواهد بروید و آن موقع برایتان از طرف صاحبخانه دعوت نامه بیاید. داستان را با بیان یک خاطره که تازگی ها برای خودم و چند نفر دیگه اتفاق افتاد آغاز می کنم. این خاطره مربوط می شود به یک سفر دیگر، همان سفری که مژده آن را در پست هفته آخر اسفند خود قرار داده بودم. سفر به مناطق عملیاتی هشت سال دفاع مقدس که برای پنجمین بارتوفیق این حاصل گردید تا به عنوان یک خدمت گذار ناچیز در منطقه حضور بهم رسانم. هر ساله عده کثیری از همنوعانمان از سراسر دنیا و ایران اسلامی در قالب این سفر در ایام عید نوروز به این مناطق اعزام می گردند تا با مقوله فرهنگ شهادت آشنا شوند و در حاشیه این سفر اتفاقاتی زیبا نیز برایشان رخ می دهد. در این سفرتوفیق حاصل شد تا به عنوان خدمت گذار در خدمت زائران خواهر دسته حضرت سکینه (س) باشم. همراه دوستم همسفرشان بودیم تا تنها نباشند و وظایف اجرایی اتوبوس بر عهده ما قرار گرفت. در طول سفر بماند که چه اتفاقات جالبی برایمان افتاد. اگر توانستم تجربیات زیبای این سفر را نیز درج می کنم. روز آخر بود. طبق برنامه قرار بود صبح به سمت طلائیه حرکت کنیم. بعد از طلائیه به بستان، از آنجا به فکه و بعد هم به سمت تبریز حرکت کنیم. در این فرصت همین قدر بدانید که اتوبوس در راه رفتن به طلائیه در مسیر خرمشهر از کاروان عقب ماند و گم شدیم. با چه داستانی خودمان را به طلائیه رساندیم و این در حالی بود که همه کاروان به سمت بستان حرکت کرده بودند و ما تازه در طلائیه بودیم. بعد از زیارت ده دقیقه ای طلائیه به سمت بستان حرکت کردیم ولی از طرف مسئول کاروان دستور رسید که شما دیگر فرصت نمی کنید به منطقه فکه بروید. با این خبر در کاروان ول وله ای بر پا شد و همگان ناراحت ولی با امید رسیدن به فکه حرکت کردیم. چون ما از کاروان جا مانده بودیم یک ماشین متشکل از مسئولین ما را تا رسیدن به مقصد، اسکورت می کردند. آنها هم بر این عقیده بودند که ما به فکه نمی رسیم و این در حالی بود که همه دلشان برای رفتن به فکه پر پر می زد. باز هم از تعریف اتفاقاتی که در این مدت اندک بر ما گذشت می گذرم، همین قدر بدانید که وقتی گفتند که به فکه نمی رویم چون نمی رسیم و زمان نداریم همه افراد اتوبوس اشک در چشمانشان حلقه زد و بعضی از دختر خانمها گریه می کردند که چرا ما را نمی برید، حتی خاطرم است که پدر یکی از آنها با من تماس گرفتند و می خواستند که دخترش را به فکه برسانیم. وضعیت طوری شده بود که حتی فکر نهار خوردن و گرسنگی و تشنگی از ذهن همه خارج شده بود و همه به رسیدن فکر می کردیم... ماشین همراه یک دستگاه بی سیم در اختیار ما قرار دادند که با هم در ارتباط باشیم. بعد از خواندن نماز مغرب در شهر بستان، بنا بر این گردید که به سمت فکه حرکت کنیم و این در حالی بود که هوا تاریک شده بود و ما فقط به خدا توکل کرده بودیم که در شب بتوانیم خود را به فکه برسانیم. در اینجا این توضیح لازم است که منطقه فکه به لحاظ موقعیت مرزی و استراتژیک خود توسط نیروهای نظامی تحت کنترل است و این بدین معنا بود که نیروهای ارتش به منظور جلوگیری از ورود منافقین به خاک ایران، شبها در این منطقه کمین می کردند و در صورت مشاهده هر جنبنده ای دستور داشتند وارد عمل شوند و همین امر باعث شده بود تا رفتن هنگام شب ما به فکه، با مشکل روبرو شود. بعد از نماز وقتی همگی سوار شدیم، ماشین جلویی ما را در بی سیم پیج کردند که: آقا احسان، توکل به خدا کنید و توسلی به ائمه اطهار و این در حالی بود که ما خود را آماده خواندن دعای توسل می کردیم. قبل از شروع، رفیقم صحبت هایی را پیرامون قسمت شدن و طلبیده شدن با همان لهجه زیبای آذری بیان کرد. جای همه خالی بود. فضای عجیبی در اتوبوس بوجود آمده بود. به جرأت می گویم فضایی معنوی با خلوص نیت فراوان. این را می شد احساس کرد. من شروع کردم پشت بلند گوی دستی به خواندن دعا. شب بود و همه جا تاریک. چشم، چشم را نمی دید. در دلمان غوغایی بر پا بود. در حال توسل بودیم که صدای پیج بی سیم، سکوت را شکست و همه شنیدند که بی سیم چه گفت. گفت: ما میریم داخل برای هماهنگی، شما منتظر بمانید. نمی دانستیم چه خبر است ولی معلوم شد که پشت تور ایست و بازرسی فکه جلوی ما را گرفته اند و اجازه ورود به منطقه را به دلیل نا امنی نمی دادند. در این لحظه بود که به فراز امام رضا (ع) رسیده بودیم. عجب لحظه ای بود. هیچ وقت اون لحظه از یادم نمی رود. انگار اتوبوس به یه منبعی وصل شده بود. از امام رضا خواستیم که خودش وساطت ما رو پیش خدا بکنه. می دیدم که چه اشکهایی از چشمان همه جاری است. گریه می کردیم و حالی عجیب و زیبا بوجود آمده بود. با همون صدای ضعیف که نشون می داد دیگه نایی برامون نمونده توسل به آقا علی بن موسی الرضا (ع) را آغاز کردیم. وقتی قسمت یا وجیها عند الله اشفع لنا عند الله تمام شد اتوبوس یه لحظه خود به خود ساکت شد و هر کسی خودش با خدا حرف می زد. همه زبون گرفته بودند. دیگه صدای گریه ها نمیامد که ناگهان صدای بی سیم در اتوبوس طنین انداز شد. همه صدا رو شنیدیم که گفت: آقا صلوات بفرستید. و این یعنی اینکه مجوز ورودمان به فکه صادر گردید. اون لحظه را از یاد نمی برم. گویی انفجاری در اتوبوس رخ داد. همه گریه می کردند و این گریه از خنده بود. انگار همه دنیا رو به ما داده بودند. من خودم اون لحظه به خیلی از شنیده ها ایمان آوردم. شنیده بودم که دعای توسل چه کارهایی می کنه ولی خودم ندیده بودم. احسانی که تا اون موقع بیشتر از هزار بار دعای توسل خونده بود، تازه به راز دعای توسل پی برد. من معتقدم اگر فردی غیر مسلمان در آن لحظه آنجا بود، حتما به خیلی از مسائل ایمان می آورد، چنانچه که فردی سست ایمان مثل من، به خدا گفت: دوستت دارم. هر چی بگی همون میشه. همه این اتفاقات افتاد که ما خیلی چیزها را بفهمیم. درسته که قسمت نشد به خود فکه برویم ولی در عوض تنگ چزابه را دیدیم و به زیارت شهدای گمنام این منطقه نائل شدیم. یکی از خادمین مزار شهدا اونجا به من گفت: من تعجب می کنم شما چه جوری این موقع شب وارد منطقه شده اید. کی به شما اجازه داده؟ منم در جوابش فقط لبخند زدم. شب خیلی عجیبی بود... و اما امام رضا (ع) و طلبیده شدن... در پست قبل اشاره هایی کردم به رفتنم به مشهد والان ماجرا رو کامل شرح میدم. چند سالی بود که به پابوس آقا علی بن موسی الرضا مشرف نشده بودم. دلم لک زده بود برای بوسیدن صحن حرم،برای زائرای آقا، برای کبوترای قشنگ و با صفا، برا پنجره فولاد، برا سقا خونه، برای وضو گرفتن توی حوض وسط حیاط، برای دیدن گنبد طلایی آقا، برا درای چوبی، برای ضریح، برای آقا...دل دل می کردم که چه زمانی قسمت میشه برم مشهد نفس بکشم، بشینم توی حرم زار زار گریه کنم، با آقا حرف بزنم، بگم چقدر دوستت دارم، به آقا بگم سفارش منو پیش خدا بکنه. چند سال طول کشید...؟ اما بالاخره طلیبد... همه چیز در زمان یک ساعت اتفاق افتاد البته به اضافه پنج سال انتظار. به منظور امر خیری پیش روحانی با صفای مسجدمون رفتم. بعد از گذشت یک هفته گفت: شما به آرامش احتیاج داری، چهره ات داره داد می زنه. گفت به نظرم یه سفر مشهد بری برات خوبه. بعد که برگشتی یه نسخه هم برات می پیچم. خندم گرفته بود. گفتم: چشم حاج آقا ولی گفتم نمی دونم بتونم مرخصی بگیرم یا نه. گفت بذار و برو. دنیا رو ول کن و برو، چیزی نمی شه. گفتم تلاشمو می کنم. راستش رو بخواین ناامید بودم. چون به لحاظ اداری و کارهای مدرسه، بد موقعی بود. شنبه به سراغ مدیریت رفتم ولی با ترس و لرز. برگه مرخصی رو تکمیل کردم. از همکارامون مدام می پرسیدم: به نظرتون مرخصی می ده. چون تعداد روزهای مرخصیم زیاد بود، سه روز. دوشنبه،سه شنبه، پنج شنبه، که خوشبختانه پنج شنبه تعطیل شد. با دلهره برگه را روز شنبه به مدیر تقدیم کردم. گفت برو فردا بیا. ناراحت شدم و ناامیدیم بیشتر شد. فردا که داشتم می رفتم توی دلم گفتم: خدایا به امید تو، می دونم اگه صلاح باشه خودت هماهنگ می کنی. رفتم داخل و با خنده از دفتر خارج شدم. قرار شد کارهای سه روز غیبتم را انجام دهم و به همکارام بسپارم. دیگه امید وار شده بودم که همه چیز حل شده و دارم می رم مشهد. با خودم گفتم الان می رم بلیط اتوبوس رزرو می کنم و فردا راهی می شم غافل از اینکه در این روزها بلیط پیدا نمی شود. داشتم می رفتم که اقبالی تماس گرفت که بپرسه چه مشکلی برام پیش اومده که اینقدر ناراحتم. آخه یه پست اندوه ناک در وبلاگش گذاشته بودم. گفتم دلم گرفته و فردا می خوام برم مشهد ولی نمی دونم جا هست یا نه. با همون لحن طنزش گفت: خوب مرتیکه ما هم فردا بچه هامونو داریم می بریم مشهد. گفت اگه بتونم یه جوری تو رو توی اتوبوس جا می دم. منم قرار شد بلیط را از ترمینال پیگیری کنم که این پیگیری نتیجه نداشت وبلیط نبود. بعد به اقبالی گفتم هر جای اتوبوس شده می شینم، توی بوفه، روی زمین، فقط هماهنگ کن برم مشهد. که فکر می کنم شب بود و تماس گرفت جا تو هماهنگ کردم و فردا قرار گذاشتیم تا با هم بریم کرج و از اونجا حرکت به سمت مشهد... و این طوری شد که من رفتم مشهد. کاملا یقین داشتم که همه چیز به دست خدا هماهنگ شده و امام رضا طلبیده و اقبالی واسطه این امر خیر شده بود. خدا رو شکر می کنم که رفتن این سفر رو قسمتم کرد و سجده شکر به درگاهش. این طوری شد که رفتم مشهد و از طرف اونایی که می شناختم نایب الزیاره شدم. انشاء الله در پست های بعدی شرح وقایع سفر را نگارش می کنم. در آخر دوباره از آقای اقبالی و همه دوستانم که مرا در این سفر همراهی کردند کمال تشکر و قدر دانی را بعمل می آورم.
+
نوشته شده در دوشنبه 12 شهریور1386ساعت 22:17 توسط احسان
|
|
درباره وبلاگ
![]() منوی اصلی
پیوندها
مردی موفق و استاد بسیار دوست داشتنی
آموزش و پرورش منطقه یک شبکه ملی مدارس ایران (رشد) همان مرد موفق و استاد دوست داشتنی گروه مطالعاتی انجمن جامعه شناسی دانشگاه علامه طباطبایی انجمن جامعه شناسی ایران انجمن انسان شناسی ایران انسان شناسی در دنیای امروز پرتال انسان شناسی ایران مرکز آمار ایران اطلاع رسانی نیروی انتظامی سازمان اسناد و کتابخانه ملی ایران انجمن روانشناسی ایران مجله مطالعات فرهنگی و تاریخی مجله کانادائی جامعه شناسی مجله جامعه شناسی معاصر مجله آمریکایی جامعه شناسی ژورنال مطالعات فرهنگی فصل نو (مجله اینترنتی علوم اجتماعی) سایت جستجوی مقالات جامعه شناسی ایران جامعه شناسان بدون مرز- ایران گروه مطالعاتی فلسفه علم انجمن جامعه شناسی دانشگاه علامه طباطبائی پایگاه اسلامی- شیعی رشد yahoo blogfa درج تصویر در وبلاگ پیوندهای روزانه
و دوباره زندگی( اون یکی خونه من ) با نگاهشون به مسائل همیشه منو متعجب می کنن. کفشهای پاره ی یه همکلاسی یه دوست یه دانش آموز مهربون(م م م) او خودش استاد ربودن بود آقا مرتضی اگه نبودی ما باید چه کار می کردیم در جستجوی نور این پادگان بی باکری دیگر صفا ندارد با نگاه آخرینش خنده کرد سلام بر حاج محسن، یل تخریب ارزش دیدن دارد دقت را از ایشان یاد بگیرید عطر قلم از زندگی متفکر بخند و لذت ببر و فکر کن آرشیو پیوندهای روزانه آرشیو
هفته دوم اسفند 1386 هفته چهارم شهریور 1386 هفته دوم شهریور 1386 هفته اوّل شهریور 1386 هفته چهارم مرداد 1386 هفته سوم مرداد 1386 هفته دوم مرداد 1386 هفته سوم تیر 1386 هفته دوم تیر 1386 هفته چهارم خرداد 1386 هفته سوم خرداد 1386 هفته دوم خرداد 1386 هفته دوم اردیبهشت 1386 هفته اوّل اردیبهشت 1386 هفته چهارم فروردین 1386 هفته سوم فروردین 1386 هفته چهارم اسفند 1385 هفته سوم اسفند 1385 هفته اوّل اسفند 1385 هفته چهارم بهمن 1385 |