|
دو چیز را هیچ وقت فراموش مکن: 1- خدا را 2- مرگ را . دو چیز را همیشه فراموش کن: 1- به کسی خوبی کردن. 2- کسی به تو بدی کرد. روزی یک دوست سلام را که یکی از نامهای خداوند است به من هدیه کرد. و من امروز آن را به شما هدیه می کنم. دلم می خواهد وقتی می نویسم از سید شهیدان اهل قلم و همه آسمانی های خاکی یادی کرده باشم که چون شیران دلیر در میدان ایستادند و چون پرستوهای مهاجر باند دنیای فانی را به مقصد دنیای ابدی بدرود گفتند.شهید آقا سید مرتضی آوینی می نویسد: پس اگر مقصد پرواز است،قفس ویران بهتر، پرستوئی که مقصد را در کوچ می بیند از ویرانی لانه اش نمی هراسد. سالهاست که روی این جمله فکر می کنم ولی هنوز معنی آن را نفهمیده ام. منظور از قفس ویران چیست؟ پرواز چیست؟ پرستو کیست؟ لانه ویران چیست؟ کوچ از چه جنسی است...؟ خیلی مشکله در مدت یک هفته تمام اون چیزهائی که توی ذهنت می گذره را روی کاغذ بیاوری و با بالا و پائین کردن کلمات و عبارات متنی شسته و رفته را روی وبلاگ بگذاری.این هفته تصمیم گرفتم کمی از یادگیری و دردسرهای شیرین بعد از یادگیریهای خودم بنویسم.به همین منظور عنوان این دفعه را ((باتلاق یادگیری)) انتخاب می کنم. از دوران کودکی ام، از همان زمانی که به خاطر دارم دوست داشتم چیزهائی را که یاد گرفته ام به دیگران بیاموزم .با افزایش سن و قرار گرفتن در جامعه با مقیاس بزرگتر و اجتماعی شدن، تجربه های زیادی را در زندگی کسب کردم. تجربه هایی که انگیزه مرا برای یادگیری و آموختن بیشتر و بیشتر می کرد. هر روزی که می گذرد نسبت به یادگیری حریص تر می شوم و این موضوع ترسم را بیشتر می کند. شاید بپرسید چرا ترس؟ به اعتقاد من یادگیری بیشتر مساوی با مسئولیت بیشتر است.هر کس بیشتر بداند نسبت به آنچه میداند بیشتر مسئول می شود. از زمانی که به یاد میاورم با بچه های رده سنی خودم یا کوچکتر از خودم بزرگ شده ام.و کاملا با دنیای کودکان و نوجوانان (از دبستان تا پیش دانشگاهی)آشنا هستم. آن زمان با الان خیلی خیلی فرق می کند. زمانی که می گویم ده پانزده سال اخیر است. آن زمان اینقدر پیشرفت و امکاناتی که الان هست وجود نداشت. ما نسبت به خیلی از مسائل آگاهی نداشتیم. ولی الان ماشاءا... بزنم به تخته یک بچه نه ده ساله قطعات یک pc را جمع می کند، با برنامه های رایانه ای آشنایی دارد و یک متر زبان دارد. در این چند سال خیلی به مسائل تربیتی فکر می کردم و می کنم. تقریبا از زمانی که خودمو پیدا کردم و توانمندیهای خود را شناختم و فهمیدم کی ام سعی کردم در جایگاه یک مربی عمرم را صرف تربیت دانش آموزان در مهارتهای مختلف کنم. خیلی سخت بوده و هست. نقش های تربیتی و مسائل مربوط به آموزش و پرورش بسیار حساس و دشوار است و انرژی بسیاری از آدم می گیرد. ولی به خاطر عشق و انگیزه ای که داشتم هنوز مانده ام. خیلی خسته ام. از همان آغاز هدفم یاد گرفتن و آموزش دادن بوده و هست فقط به خاطر خود یاد گرفتن و یاد دادن.مثل همان چیزی که استاد فاضلی فرمودند: علم برای خود علم، محبت برای محبت نه چیز دیگری، هر چیزی برای همان چیز. به نظر من یادگیری به مثابه باتلاقی است که هر چه بیشتر در آن دست و پا می زنی و چیزی فرا می گیری، بیشتر فرو می روی. یعنی مسئولیتت در خصوص آن یادگیری بیشتر می شود، چون آن زمان که چیزی یاد گرفتی با این انگیزه ای که من دارم می خواهی آموزش هم بدهی و این کارت را دشوارتر می سازد و در عین حال شیرین.در ضمن این را هم یادآور می شوم که آموزش دادن آموخته های خود روشی است برای امتحان کردن خود که آیا چیزی که یاد گرفتی درست یادگرفتی و فهمیدی؟ خب این یادگیری و آموزش زمان می برد و بسته به مخاطبانش از سطوح کیفی متفاوتی برخوردار است.یعنی اگر شخص مسئولیت پذیری باشی سعی می کنی خوب یادبگیری و خوب آموزش بدهی. بر عکس اگر اصل هدف برایت اهمیتی نداشته باشد مانند بسیاری از افراد بصورت طوطی وار یاد می گیری و شاید هم اصلا به دنبال آموزش دادن نباشی و بخواهی چیزی را از سرت باز کنی، آسیبی که هم اکنون متوجه آموزش و پرورش ما در ایران است. شاید اکنون مخاطبان من معنی کمبود زمان را در خصوص بنده فهمیده باشند.من یک معلم هستم معلم هم نگیم یک مربی، یک پرورش دهنده.آدمی که یکی از سخترین مشاغل را با همه مشقاتش پذیرفته فقط به عشق آموزش.فقط به عشق یاد گرفتن و یاد دادن مسئولیت پذیری و بودن.این آدم وقتی وارد مدرسه می شود صدای سلام کردن با شوق و اشتیاق دانش آموزانی را می شنود که با شور و اشتیاق وصف ناپذیری به سویش می دوند به عشق اینکه به معلمشان دست بدهند، با او شوخی کنند، توی سرش بزنند، با او بازی کنند، و به ریشهای بلندش دست بزنند.از او درباره گروه سرود و تئاتر بپرسند، سوالهایشان را از جامعه و جامعه شناسی بپرسند، مشکلاتشان را مطرح کنند، از مشکلات درس و کلاسشان بگویند، معلمها را مسخره کنند، از رشته ها بپرسند و اینکه چگونه انتخاب رشته کنند، آقا گوشیه موبایلت چیه؟ شمارتون را بدین براتون sms بفرستیم.ما رو اردو نمی برین؟،امروز برنامه داریم؟، چه جوری وضو بگیرم؟، چه جوری نماز بخونم؟،آقا نمی خواهی زن بگیری؟پول نداری؟ و هزار جور حرف دیگه که شاید جرات نمی کنند یا نمی خواهند به معلمان دیگر خود بگویند. این آدم نامش احسان الله است.نام او به تنهایی مبین بسیاری از چیزهاست.نیکی خدا، احسان خدا. او آدم است نه ماشین. او تنها به عشق یاددادن کار می کند. یاد دادن مهارتهای زندگی، مهارتهایی که اگر در دوران طلایی زندگی اش یعنی همین سنین توسط احسانی دیگر به او آموخته می شد او اکنون چند پله بالاتر از این جایگاه فعلی اش قرار داشت. مهارتهایی که جایشان در آموزش و پرورش جامعه خالی است. البته حرفش زیاد است ولی در عمل شاهد نتایج آن نیستیم. در عین با سوادی، بی سوادی را با کمی دقت و توجه می بینی. می بینی که فارغ التحصیلان پیش دانشگاهی بی سواد و بی مهارت وارد دانشگاه میشوند و با عنوان فارغ التحصیل، بی سواد از دانشگاه خارج می شوند و به عنوان فرد تحصیلکرده و متخصص جایگاههای شغلی موجود را اشغال می کنند و بعد که در کارشان مشکل بوجود آمد می گوییم این همه فارغ التحصیل داریم ولی کو کارشان!؟ این است نظام آموزش و پرورش ما که وقتی زنگ مدرسه به صدا در می آید گوئی دانش آموز به مثابه زندانی که از زیر شکنجه آزاد شده دلش به سوی آزادی پرواز می کند و با شور و اشتیاق مدرسه را ترک میکند بدون آنکه تغییری در رفتارش بوجود آمده باشد، و این دانش آموز همان دانشجوی فرداست که تا صحبت از تحقیق و پژوهش و درس خواندن به میان می آید می گوید استاد سختگیر است. همان کسی است که بخاطر درس نخواندن می گوید استاد به من نمره نداده، نمی گوید خودم نخواندم.همان دانشجویی می شود که وقتی از کلاس بیرون می آید می گوید این استاد سواد ندارد و چندین سال کرسی حرفه ای استادش را زیر سوال می برد.تلاش من اینست که همین مسائل پیش پا افتاده را به دانش آموزانم یاد بدهم.چگونه عاشق بودن را... و این زمان و انرژی بسیاری از من می گیرد. حال این معلم کوچک دوست دارد با جان و دل درس بخواند و یاد بگیرد و بیاموزد، ولی دیگر توانش را ندارد.تمام زندگی اش، خواب و خوراکش، تفریحش، خودش، در دو کلمه دانشگاه و مدرسه خلاصه شده است.او اکنون در حسرت مطالعه یک کتاب با جان و دل است یعنی بخواند و روی جملات آن تفکر کند و بنویسد.در حسرت یک رفتن به امامزاده صالح مانده است.او هم تفریح را دوست دارد.او هم احساس طعم خوب غذا را دوست دارد. او ... ولی افسوس. او یک آدم است. او هم دوست داشتن و عشق را دوست دارد. او هم عاشق شده است. در زندگی او دیگر زمان جایگاهی ندارد.افسوس که او اکنون زیر بار یادگیریهای خود، عشق خود، انگیزه های خود در حال جان کندن و مردن است.این سبک زندگی اوست.خدا را شکر می کنم به خاطر همه نعمتهایش چون همه نعمتهاوسختیها یک نوع امتحان است و این جان کندن ها تجربه ای مفید و به یاد ماندنی.
+
نوشته شده در شنبه 5 اسفند1385ساعت 5:43 توسط احسان
|
|
درباره وبلاگ
![]() منوی اصلی
پیوندها
مردی موفق و استاد بسیار دوست داشتنی
آموزش و پرورش منطقه یک شبکه ملی مدارس ایران (رشد) همان مرد موفق و استاد دوست داشتنی گروه مطالعاتی انجمن جامعه شناسی دانشگاه علامه طباطبایی انجمن جامعه شناسی ایران انجمن انسان شناسی ایران انسان شناسی در دنیای امروز پرتال انسان شناسی ایران مرکز آمار ایران اطلاع رسانی نیروی انتظامی سازمان اسناد و کتابخانه ملی ایران انجمن روانشناسی ایران مجله مطالعات فرهنگی و تاریخی مجله کانادائی جامعه شناسی مجله جامعه شناسی معاصر مجله آمریکایی جامعه شناسی ژورنال مطالعات فرهنگی فصل نو (مجله اینترنتی علوم اجتماعی) سایت جستجوی مقالات جامعه شناسی ایران جامعه شناسان بدون مرز- ایران گروه مطالعاتی فلسفه علم انجمن جامعه شناسی دانشگاه علامه طباطبائی پایگاه اسلامی- شیعی رشد yahoo blogfa درج تصویر در وبلاگ پیوندهای روزانه
و دوباره زندگی( اون یکی خونه من ) با نگاهشون به مسائل همیشه منو متعجب می کنن. کفشهای پاره ی یه همکلاسی یه دوست یه دانش آموز مهربون(م م م) او خودش استاد ربودن بود آقا مرتضی اگه نبودی ما باید چه کار می کردیم در جستجوی نور این پادگان بی باکری دیگر صفا ندارد با نگاه آخرینش خنده کرد سلام بر حاج محسن، یل تخریب ارزش دیدن دارد دقت را از ایشان یاد بگیرید عطر قلم از زندگی متفکر بخند و لذت ببر و فکر کن آرشیو پیوندهای روزانه آرشیو
هفته دوم اسفند 1386 هفته چهارم شهریور 1386 هفته دوم شهریور 1386 هفته اوّل شهریور 1386 هفته چهارم مرداد 1386 هفته سوم مرداد 1386 هفته دوم مرداد 1386 هفته سوم تیر 1386 هفته دوم تیر 1386 هفته چهارم خرداد 1386 هفته سوم خرداد 1386 هفته دوم خرداد 1386 هفته دوم اردیبهشت 1386 هفته اوّل اردیبهشت 1386 هفته چهارم فروردین 1386 هفته سوم فروردین 1386 هفته چهارم اسفند 1385 هفته سوم اسفند 1385 هفته اوّل اسفند 1385 هفته چهارم بهمن 1385 آخرین نوشته ها
|