|
مثل بقیه جلسات آمدم سر کلاس و روی همان صندلی اول جا خوش کردم. استاد ساعت 16:05 تشریف آوردند. اما این دفعه با دفعات قبل کمی تفاوت داشتند. ایشان به غیر از کیف و پوشه و جا عینکی شان یک آدم همراه خود آورده بودند. یک زن. با نگاه اول چهره ایشان برایم آشنا آمد، به نظرم آمد ایشان را یکبار در دانشکده دیده باشم. نمی دانم شاید هم اشتباه می کردم. به هر حال کلاس با حضور استاد و مهمانشان رسمیت آموزشی خود را پیدا کرد. نفسها در سینه ها حبس شده بود، گویی قرار بود اتفاق خاصی رخ دهد. خانم دکتر نجم آبادی توسط استاد معرفی شدند. اینکه چه کاره هستند و چه کار می کنند. 40 سال زحمت کشیدن و خون دل خوردن و دود چراغ خوردن در عرصه مردم شناسی و انسان شناسی در دیار غربت کار ساده ای نباید باشد. صندلی استاد را روی سکوی کلاس قرار دادند و خانم دکتر با متانت خاصی برآن تکیه کردند. کلامشان را با سلام آغاز کردند و ما نیز مثل همیشه بی حال جواب سلام دادیم. ما در شرایط خوبی پذیرای این عزیز نبودیم، در یکی از بدترین کلاسهای دانشکده با هوای نا مطبوع.( کلاس 208) اما به قول شاعر: در کلبه ما رونق اگر نیست صفا هست... خلاصه صحبت شروع شد. راستی لباس ایشان بسیار زیبا طراحی شده بود مانند لباس محلی، پائین آن ریش ریش بود و روی آن با سنگ و منجوق تزئین شده بود مانند لباسهای محلی برخی قبایل سرخپوست نشین.( البته حدس می زنم ) ایشان ساکن فرانکفورت آلمان هستند و به عنوان یک انسان شناس ایرانی در دانشگاه این شهر تدریس می کنند. از کارشان صحبت کردند و اینکه در گذشته اصولا عشایر و ساختمان خویشاوندی آنها برای کارهای پژوهشی بسیار با اهمیت بوده است. ایشان بر روی قوم شیراوندها در بین عشایر لرستان تحقیقاتی انجام داده اند. بعد از مطالعه عشایر به مطالعه روستایی پرداختند. موضوع کارشان در خراسان مرکز تایباد تعریف شد و به همراه تیم 7 نفره دانشجویی به آنجا حرکت کردند. هر کدام در زمینه خاصی به پژوهش پرداختند، یکی در رشته علوم تربیتی، یکی در زمینه معماری، یکی عشایر منطقه، یکی تعاون و دیگری بر روی سیاست متمرکز شدند، اما به گفته ایشان گروه به دلیل مریض شدن از ادامه کار باز ماندند و مجبور به ترک ایران گردیدند. بعد ایشان از جالب بودن این رشته برای زنان صحبت کردند، اینجا بود که دستم بالا رفت و سوالی بر زبانم جاری گردید: چه چیزی باعث شد تا شما با وجود همه سختیها به سمت این رشته گرایش پیدا کنید؟و در پاسخ شنیدم: شناخت هویت خودم. مردم شناسی، خودشناسی است. انسان شناسی روشی برای دیدن و نشان دادن است و دیدن خود کار ساده ای نیست. به اعتقاد ایشان و بسیاری از مردم شناسان پیدا شدن فاصله میان خود و جامعه روش مناسبی است برای شناخت. به عبارتی خود را از جامعه بیرون کشیدن و نگاه کردن به عنوان شخص سوم به آن. بعد صحبت از کلاس و محیط درس شد که محلی مناسب برای تمرین است. اینجا بود که دکتر فاضلی هم برای عقب نیفتادن فرمودند اتفاقا ما در کلاس این روشها را امتحان می کنیم ولی باز هم با آن نگاه بد بینانه خود... جمله ای حکیمانه برای رفع خستگی: ارزش هر کس به نادانسته هایش است. بعد از فرمایشات خانم دکتر سوال دیگری را مطرح کردم، همان سوالی را که چند ماه پیش از دکتر مظفری استاد دانشگاه آکسفورد در جلسه گروه مطالعاتی انجمن پرسیده بودم، همه فکر می کنند آن طرف دنیا عالمان به علوم و دانشجویان چه کارها انجام می دهند که این قدر در کارشان موفقتند! مگر آنها فیل هوا می کنند؟ با کمی دقت در کار خودمان متوجه می شویم که خود به مراتب بیشتر از آنها تلاش و کوشش می کنیم، این را به جد عرض می کنم وقتی دکتر مظفری صحبت می کردند با قاطعیت گفتم ما از آنها بهتر کار می کنیم ولی چه چیزی است که کار آنها را از کار ما متمایز کرده است؟ خانم دکتر در پاسخ فرمودند: چیزی که شما ندارید سیستم است. ما روش تبدیل تجربه خود را به علم نداریم با اینکه تجربیات زیسته زندگیمان به طور روزمره به مراتب از آنها بیشتر است. چه سرمایه گرانبهایی است تجربه اجتماعی بسیار زیاد ما که از محیط به ما تحمیل می شود و هر کس به اندازه وسعش از آن بهره می جوید. ایشان صحبتشان را با جمله ای از یک تاریخ نویس مراکشی به پایان رساندند: شما فقط درباره جمعیتی می توانید تحقیق کنید که دوستشان دارید. اصلی ترین شرط تحقیق علاقه است و این علاقه در عنصری بنام خلاقیت تجلی می یابد و من می گویم نام دیگر خلاقیت عشق است و بس. و خلاقیت یا همان عشق یعنی موضوعی را پرورش دادن. اینجا بود که اشک توی چشمام جمع شده بود، احساس نابی بود، احساس می کردم حرفها را می فهمم. اینها همان حرفهای خودم بود، احساسی که در کلاس استاد فرهادی هم آن را تجربه کرده بودم.( اگه ریا نباشه، توی دلم به خودم افتخار می کردم). حس پر کشیدن...
+
نوشته شده در یکشنبه 20 اسفند1385ساعت 5:52 توسط احسان
|
بنام خدا و سلام... قرار بود لی لی بازی کنند، دختر کوچولوهای محله را می گویم، دو به دو، ولی تعدادشون 5 نفر بود، یا باید یکی پیدا می شد و 3 گروه دو نفره می شدند و یا اینکه یکی کم می شد، هر چه فکر کردند کسی را پیدا نکردند که بروند دنبالش، پس به ناچار باید یکی کنار گذاشته می شد، ده، بیست، سی، چهل آوردند و قرعه به نام یکی از دختر کوچولوها افتاد، که با اخم بغضی کرد و گفت: اگه منو بازی ندین به بابام می گم. به ناگاه همه نگاه ها متوجه فرشته شد، یکی از دخترها که کمی از بقیه بزرگتر بود، رو به او کرد و گفت: ((فرشته تو بازی نیستی)) فرشته خیلی آرام رفت و روی پله خانه شان نشست و دیگر هیچ نگفت. دختر کوچولوها تند تند سنگ می انداختند، لی لی می کردند و بازی پیش می رفت. دیگر صدای خنده های کودکانه بچه ها تمام کوچه را پر کرده بود. ناگهان فرشته با حالت بغض بلند شد و رفت داخل خانه، مادرش داشت پیراهن منیژه خانم را می دوخت، فرشته رفت و خودش را انداخت توی بغل مادر و گفت: بچه ها دارن لی لی بازی می کنند، منو انداختن بیرون و بازی ندادند. مادرش آهی نامحسوس کشید گفت: عیب نداره دختر خوشگلم، برو پلاک بابا رو بردار و با اون بازی کن. ناگهان فکری به سرش زد، اشکهایش را پاک کرد و رفت پلاک رو برداشت و دوید توی کوچه و همین طور که پلاک رو می چرخاند، داد زد:(( من پلاک دارم شما که ندارین هی هی.)) بچه ها همه دویدند به طرفش و دورش جمع شدند، هر کس چیزی می پرسید، عاطفه گفت: مال کیه؟ مینا پرسید: میدی منم ببینم؟ بدری دستی انداخت دور گردنش و ملتمسانه گفت: فرشته بیا به جای من بازی کن و بذار من پلاک رو بندازم گردنم. و فرشته کیف می کرد. به این فکر می کرد که اگه بابا نیست، پلاکش هست، به این فکر می کرد که دیگه همیشه می تواند لی لی بازی کند، تو این فکر بود که شاید حتی اگر این دفعه صاحب خانه آمد برای اجاره های عقب افتاده، پلاک بابا را نشان بدهد و بگوید: بیا این پلاک رو برای چند دقیقه بنداز گردنت و اجاره های عقب افتاده رو از مامان نگیر. تو این فکر بود که از این به بعد هر وقت انجمن اولیاء و مربیان پدرش را دعوت کردند همراه خود پلاک پدرش را ببرد و بگذارد آنها پلاک را ببینند و شاید هم مثل بدری پلاک را بوس کنند و در عوض، پول کمک به مدرسه و خرج ورق امتحانی و امثال اینها را از مادر طلب نکنند، به این فکر می کرد که چرا تا به حال مادر مشکلاتش را به این راحتی و بوسیله این پلاک می توانست حل کند ولی حل نمی کرد، به این فکر بود که... ناگهان صدای سمیرا را شنید که با افاده گفت: مگه چیه؟ خودم بهترشو دارم، و گره روسری اش را باز کرد و پلاک طلایی ای را که چند شب پیش یعنی شب تولد برایش خریده بودند، نشون بچه ها داد. دختر کوچولوها با دیدن پلاک طلایی سمیرا دور فرشته را خالی کردند و به طرف سمیرا دویدند. بدری کوچولو پلاک بابای فرشته را از گردن درآورد و از هول اینکه نتواند پلاک طلا را بوس کند همین جوری زمین انداخت و دوید طرف سمیرا. دوباره تنها شده بود، خیره خیره گاهی به پلاک بابا و گاهی به بچه ها که دور سمیرا را گرفته بودند نگاه می کرد. آرام خم شد پلاک را برداشت و گرفت جلوی چشمانش، اعداد روی پلاک یواش یواش پیش چشمانش تار می شد، پلاک و زنجیر را توی دستش گرفت و دوباره دوید داخل خانه، سخت گریه می کرد. به اتاق که رسید دیگر خودش را در آغوش مادر نیانداخت. روبروی مادر ایستاده و با غضب و هق هق آنچه را اتفاق افتاده بود بر سر مادر فریاد زد، مادر همانطور که سوزن می زد به فریادها و ناله های او گوش کرد و سپس آهسته سوزن و پارچه را کنار گذاشت و شروع به صحبت کرد:((عیب نداره مامان جون، دختر خوشگلم، خانم خانوما، الهی مامان دورت بگرده، اونها بچه ان، نمی فهمن، پلاک بابای تو مال یه قهرمانه، مال جنگه، جنگی که بابای تو جلوی دزدا و دشمنا رو گرفت، پلاک بابا خیلی ارزشش از پلاک طلای سمیرا بیشتره،پلاک بابا...)) که ناگهان فرشته دوید توی صحبت مادرش و سرش فریاد زد: ((نمی خوام، من این پلاک رو نمی خوام. من می خوام لی لی بازی کنم، من، من اصلا بابا رو می خوام. من اصلا یک پلاک طلایی می خوام، اگه این پلاک اینقدر می ارزه...)) دیگر گریه مهلتش نداد و از اتاق دوید بیرون. آهای تویی که داری این مطلب را می خوانی! فهمیدی چی گفتم؟ فرشته پلاک طلایی می خواد! می فهمی چی می گویم یا نه؟ فرشته... پلاک... طلایی می خواد. هموطنان! آیا درد فرشته! پلاک طلایی است آیا درد بی بابایی است؟ یا اینکه فرشته نمی تواند لی لی بازی کند؟ و یا شاید اصلا بازی است. و شاید هم که در این حوالی پلاک طلایی بیش از پلاک بابای فرشته می ارزد، و شاید هم...!؟ ((ع- سپهر))
+
نوشته شده در یکشنبه 20 اسفند1385ساعت 5:6 توسط احسان
|
آموزش و پرورش چیست؟ آموزش و پرورش در بسیاری از زبانها یک کلمه عنوان دارد ((education )) که هر دو وجه جدایی ناپذیر از یک فرایند و یک فعالیتند. آموزش و پرورش همزاد بشر است. بشر در سایه یادگیری و تربیت منتجه از آن، خود را ساخت، اعتلا بخشید و فاصله خود را نسبت به سایر جانوران افزایش داد. نیازهای یادگیری و تربیتی در هیچ عصر و دوره و در هیچ جا و مکانی و برای هیچ قشر و طبقه ای تعطیل بردار نیست. هم رشد و توسعه و رفاه مادی و هم اعتلاء و ارتقای معنوی بشر، رابطه تنگاتنگ با آموزش و پرورش داشته و خواهد داشت. به موازات انقلاب صنعتی و جهش شگفت انگیز در تولید و عرضه محصولات و دگرگونی ژرف و وسیع در همه عرصه های اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی، آموزش و پرورش نیز هم تحول و دگرگونی عمیق ساختاری پیدا کرده و هم تحول شکلی. نظامهای قدیمی و سنتی یادگیری و یاد دهی همراه با متون و محتوا و دروس آموزشی دگرگونی یافتند. اهداف و برنامه های آموزش و پرورش تغییر کرده اند. و به قول حکیم چینی، آموزش و پرورش از آسمان خیال و اندیشه به زمین نشست و لباسهای زمینی پیدا کرد و از نیازهای انسانی و اجتماعی تغذیه نمود. امروز در تمامی کشورها و جوامع، وزارت آموزش و پرورش به وزارت بنیادین و محوری دولتها تبدیل شده، و حقوق مردم در زمینه آموزش و پرورش به حقوق اساسی و پایه ای حقوق تبدیل شده است. حتی خانواده که سلول آغازین جامعه را تشکیل می دهد و تولید نسل پاکیزه و همچنین تعلیم و تربیت آنها را در گذشته بر دوش می کشید، امروزه در سایه مقررات و قوانین خاص که دیگر در حیطه حقوق خصوصی محسوب نمی شود، در زمینه تعلیم و تربیت بچه ها ملزم به قبول مسئولیت ها و تکالیفی گردیده که در صورت عدم انجام آنها، مورد سوال و حتی مواخذه قرار می گیرد. جایگاه آموزش و پرورش در کشورها و جوامع، جایگاه هزینه ای و مصرفی نیست، بلکه جایگاه مولد ترین وزارتخانه را به خود اختصاص داده است. حتی از نگاه سلبی، چنانچه امر عظیم تعلیم و تربیت رسمی و علمی و هدایت شده ای به فرض محالی، تعطیل گردد، هزینه ها و خسارت های ناشی از فقدان آموزش و فقدان تربیت آن جامعه را نمی توان محاسبه کرد.
+
نوشته شده در شنبه 19 اسفند1385ساعت 2:23 توسط احسان
|
اول به نام خدا، دوم سلام. از زمانی که استاد فاضلی طرح نقد کتاب را مطرح کردند در این فکر بودم که چه کتابی را انتخاب کنم که در این فرصت اندک به خوبی از عهده نقدش بر آیم. خب کتابهای بسیاری پیش رویم قرار داشت ولی پنج کتاب از بین آنها برایم جالب بود که نامشان عبارتست از: (( فرهنگ و تعهد )) اثر مارگارت مید، (( ما چگونه ما شدیم؟)) اثر صادق زیبا کلام، (( تروبریاندها )) اثر مایکل و. یونگ( پژوهشهای مالینوفسکی)، (( بخارای من ایل من )) اثر محمد بهمن بیگی، (( اورازان )) و (( غرب زدگی )) اثر جلال آل احمد. راستش را بخواهید همه جور کتابی را دوست ندارم بخوانم ولی تعریف این کتابها را زیاد شنیده بودم مخصوصا 3 تای اول و 2 تای آخر را. ما چگونه ما شدیم؟ به لحاظ طولانی بودن خود بخود حذف گردید. تعریف مید و مالینوفسکی را هم زیاد شنیده بودم ولی یک حسی از درون مرا به سمت کتابهای داخلی یا بهتر بگویم حاصل دسترنج ایرانیان می کشید. بالاخره تصمیم خودم را گرفتم تا غرب زدگی جلال آل احمد را به بوته نقادی بکشانم. خب این کار برای کسی که چند سال پیش یعنی کلاس دوم دبیرستان به اجبار درس ادبیات در رشته ریاضی بصورت اجمالی کتاب را بررسی کرده ولی اکنون با علاقه می خواهد آن را نقد کند آن هم در زمانی کوتاه قدری دشوار است. آن زمان که وقت داشتم نکردم، اکنون که زمان ندارم جز حسرت چیز دیگری برایم نیست. با این حال من تلاش خود را می کنم همانطور که جلال تلاش کرد و توانست. حال می نشینیم پای صحبت جلال از غرب زدگی: او در این کتاب شرق و غرب را توضیح می دهد. غرب در نظر وی کشورهایی هستند که ماده اولیه را از کشورهای عقب افتاده یا در حال رشد می گیرند و مصنوعات خود را به همین کشورها می فروشند. جلال در کتابش می گوید: برای من غرب و شرق نه معنای سیاسی دارد و نه معنای جغرافیایی، بلکه دو مفهوم اقتصادی است. غرب یعنی ممالک سیر و شرق یعنی ممالک گرسنه. وی همچنین مساله غرب زدگی را همچون یک بیماری طرح می کند و به ریشه یابی آن می پردازد و برای این کار به پیشینه تاریخی آن توجه می کند. به اعتقاد او هجوم اسکندر نخستین تظاهر غرب زدگی تاریخ مدون ماست. با دقت در نوشته های جلال مشاهده می شود وی تضادهای موجود را تشریح سپس به راهکارهای مقابله با غرب زدگی می پردازد. پایان کلامم را مزین می کنم به درسی از استاد جلال آل احمد: جلال، راحت و استوار و قاطعانه حرفش را زد و همین امر وی را به الگویی تبدیل کرد تا دیگران پا در جای پای او بگذارند... روحش شاد و راهش پر رهرو باد.
+
نوشته شده در پنجشنبه 17 اسفند1385ساعت 3:37 توسط احسان
|
همه این مردم به دنبال یک نفر می گردند. همه مریدند و مراد یک نفر است. واقعا این عشق ستودنی است. چقدر خوب بود یه جایی می دیدمت، آنوقت گرفتاریهای مردمم رو بهت می گفتم. خیلی دلم می خواست آقام علی رو می دیدم ولی می گن هر کی تو رو ببینه یعنی همه خوبا رو دیده. آقا جون کاش با دیدنت دلم یه لحظه از غصه رها می شد. با اینکه نمی دونم کجایی ولی برای سلامتی و ظهورت دعا می کنم. چون پیغمبرم فرموده بهترین عبادتها در انتظار بودن ظهور تو. آقا جون تو هم برای همه دوستدارات از روی مهربونیت دعا کن.
+
نوشته شده در سه شنبه 15 اسفند1385ساعت 4:16 توسط احسان
|
|
درباره وبلاگ
![]() منوی اصلی
پیوندها
مردی موفق و استاد بسیار دوست داشتنی
آموزش و پرورش منطقه یک شبکه ملی مدارس ایران (رشد) همان مرد موفق و استاد دوست داشتنی گروه مطالعاتی انجمن جامعه شناسی دانشگاه علامه طباطبایی انجمن جامعه شناسی ایران انجمن انسان شناسی ایران انسان شناسی در دنیای امروز پرتال انسان شناسی ایران مرکز آمار ایران اطلاع رسانی نیروی انتظامی سازمان اسناد و کتابخانه ملی ایران انجمن روانشناسی ایران مجله مطالعات فرهنگی و تاریخی مجله کانادائی جامعه شناسی مجله جامعه شناسی معاصر مجله آمریکایی جامعه شناسی ژورنال مطالعات فرهنگی فصل نو (مجله اینترنتی علوم اجتماعی) سایت جستجوی مقالات جامعه شناسی ایران جامعه شناسان بدون مرز- ایران گروه مطالعاتی فلسفه علم انجمن جامعه شناسی دانشگاه علامه طباطبائی پایگاه اسلامی- شیعی رشد yahoo blogfa درج تصویر در وبلاگ پیوندهای روزانه
و دوباره زندگی( اون یکی خونه من ) با نگاهشون به مسائل همیشه منو متعجب می کنن. کفشهای پاره ی یه همکلاسی یه دوست یه دانش آموز مهربون(م م م) او خودش استاد ربودن بود آقا مرتضی اگه نبودی ما باید چه کار می کردیم در جستجوی نور این پادگان بی باکری دیگر صفا ندارد با نگاه آخرینش خنده کرد سلام بر حاج محسن، یل تخریب ارزش دیدن دارد دقت را از ایشان یاد بگیرید عطر قلم از زندگی متفکر بخند و لذت ببر و فکر کن آرشیو پیوندهای روزانه آرشیو
هفته دوم اسفند 1386 هفته چهارم شهریور 1386 هفته دوم شهریور 1386 هفته اوّل شهریور 1386 هفته چهارم مرداد 1386 هفته سوم مرداد 1386 هفته دوم مرداد 1386 هفته سوم تیر 1386 هفته دوم تیر 1386 هفته چهارم خرداد 1386 هفته سوم خرداد 1386 هفته دوم خرداد 1386 هفته دوم اردیبهشت 1386 هفته اوّل اردیبهشت 1386 هفته چهارم فروردین 1386 هفته سوم فروردین 1386 هفته چهارم اسفند 1385 هفته سوم اسفند 1385 هفته اوّل اسفند 1385 هفته چهارم بهمن 1385 آخرین نوشته ها
|
