|
بنام خدا و سلام. این روزها همه جا صحبت از تغییر و تحول است. صحبت از نو شدن، صحبت از عوض شدن، خانه تکانی، به استقبال بهار رفتن، رخت بر بستن ننه سرما، سبز شدن، شکوفه زدن، زنده شدن، تازه شدن و ... یک سال با همه فراز و نشیب هایش به آخر نزدیک می شود، پایانی زود ولی چه زیبا. چه لطافتی دارد این بهار، صدایش را می شنوی، پشت در ایستاده است، چه بوی خوشی دارد، خوشا به حالش. درس آن روز کلاسم با این کلمات آغاز شد. کلماتی به رنگ رنگین کمان با عطر بهاری. توی این روزها نگه داشتن دانش آموزان در کلاس کاری است بس دشوار مخصوصا اگر انگیزه ای همراهشان نباشد. شور فرا رسیدن بهار، تعطیلات، رهایی، خوردن و خوابیدن، تماشای فیلم، رفتن به میهمانی، دید و بازدید، مسافرت، گردش، سیزده به در، آتش روشن کردن، بازی کردن و ... همه اینها هوش و حواس آدم را مختل می کند و شاید هم مانع از یادگیری. بالای تخته سیاه نوشته بودند « 3 زنگ تا آزادی» حسابش را بکنید. با نام و یاد خدا شروع کردم. هر کسی برای خود حرفی می زد بی اجازه و گستاخانه. گچ را برداشتم و نوشتم، همراه با حرکت دستانم کلمه به کلمه در دلشان تکرار می کردند: درس اول که یاد نگرفتیم و نخواهیم یاد گرفت: آداب صحبت کردن. همچنان مسخره بازی و شیطنت های کودکانه ادامه داشت تا اینکه صبرم سر آمد و فریادی بلند کشیدم. از جایشان پریدند، کلاس لحظه ای سکوت را تجربه کرد. با شروع دوباره، همان آش و همان کاسه. تصمیم به مشارکت گرفتم. گفتم 2 جور تغییر و تحول وجود دارد. یکی مثبت و دیگری منفی. پرسیم چه کسانی می توانند از تغییر و تحول مثبت مثال بزنند؟ یکی یکی دست ها بالا رفت. آقا من بگم، آقا اجازه، آقا ما بگیم ... گچ را برداشتم و همراه آنان نوشتم: نزدیک شدن به خدا، پاکسازی، تغییر تفکر، مسواک زدن، زود خوابیدن، قدر لحظه ها را دانستن، قول دادن به خود برای انجام کارها، نگرش مثبت، احترام به پدر و مادر، یک شبه پول دار شدن، تغییر دنیای کلیشه ای و ... از بعضی ها هم علت گفته شان را سوال می کردم. در این میان با این همه شلوغی یکی از بچه ها پرسید: آقا رشته شما " فاجعه شناسیه" ؟ به او گفتم: خوب تشخیص دادی، واقعا بچه های این دوره و زمانه فاجعه هستند، این فاجعه بودن، زیادی طبیعی است. بعد پرسیدم نظرتان درباره تغییر و تحول به سمت منفی چیست؟ برعکس مطالب یاد شده را اشاره کردند: ترسیدن از مرگ، دور شدن از خدا و ... حالا وقت آن رسیده بود درس اصلی را شروع کنم با موضوع(( خانه تکانی دل )). هر سال نزدیک عید که می شود طبق سنت دیرینه، ایرانیان خانه هاشان را از آلودگی ها و کثیفی های یکساله و شاید هم چندین ساله پاک می کنند و طبق مدارک مستند آشغال ها و گرد و غبار را درون آتش می ریختند و آنها را می سوزاندند و این مراسم، چهارشنبه سوری نام گرفت، حالا فلسفه سه شنبه بودنش چیست، نمی دانم. به هر حال این هم نوعی تغییر و تحول است. دور ریختن بدی ها، کینه ها و نفرت ها و دعوت از بهار، خوبی ها، دوستی ها، محبت، عشق، صفا، گذشت، ایمان و ... اینجا بود که سوال اصلی ام را مطرح کردم. خانه تکانی دل چگونه است؟ چه ابزاری می خواهد؟ بر چه مبنایی باید دلمان را خانه تکانی کنیم؟ یادم نمی آید کسی جوابی داده باشد. همگی کمی فکر کردیم، بعضی ها بیشتر و این از چهره گرفته شان آشکار بود. پاسخ را گفتم: (( فکر کردن )). در سایه تفکر است که ما می توانیم خانه تکانی کنیم آن هم از نوع دل و جان. « فکر کردن فرایندی است که با مشاهده دقیق آغاز می شود و بعد وارد مرحله سوال پرسیدن می شود و در نهایت به تفکر می انجامد.» و شرط فکر کردن مشاهده دقیق است. روزی استادی به من گفت: چند سال است از خیابان تجریش می گذری؟ گفتم مدت زیادی است. پرسید فلان ساختمان را دیده ای؟ فلان درخت را دیده ای؟ گفتم مگر همچین ساختمانی هم وجود دارد؟ گفت این بار که رد شدی بالای سرت را نگاه کن، ساختمان ها را از بالا ببین. می بینی که خیلی چیزها را ندیده ای. این کار را امتحان کردم. چیزهای جالبی دیدم، گویی در دنیای دیگری راه می روی. در این میان یکی از بچه ها گفت: خوب این طوری آقا می خورید به دیوار. در جوابش گفتم: یکبار خوب دیدن و مشاهده دقیق و برخورد با دیوار می ارزد به کور بودن و کور از دنیا رفتن. و این است فرق بین مشاهده و مشاهده دقیق. سپس مشاهده دقیق را به زبانی ساده و قابل فهم تعریف کردم: ادراک دقیق پدیده ها با استفاده از حواس پنج گانه. تنها با مشاهده دقیق است که می توانی خوب سوال بپرسی و درباره آن سوال خوب فکر کنی، در غیر اینصورت بدان که هیچ وقت در فکر کردن موفق نمی شوی، چون جوانب را کاملا در نظر نگرفته ای یا بهتر بگویم مشاهده دقیق انجام نداده ای. بالاخره لحظه خداحافظی فرا رسید. سال جدید را به بچه ها تبریک گفتم به همراه یک یادگاری از یک معلم کوچک: با مشاهده دقیق در سال 86 ، تغییر و تحول را احساس کنید و از زندگی لذت ببرید، مطمئن باشید زندگی برایتان مشکل می شود چون فکر می کنید ولی در این زندگی آبدیده می شوید و پر از تجربه های شیرین. همین جا از استاد عزیز و بزرگوارم جناب دکتر مرتضی فرهادی کمال تشکر قدر دانی را بعمل می آورم و با وجود اینکه بار اول از درس مردم شناسی نمره قبولی را اخذ نکردم و دفعه دوم این درس را گذراندم اما در کلاس ایشان زندگی کردن را آموختم، زنده بودن را، عاشق بودن را، دلسوز بودن را و ... و از این دنیای مجازی دست ایشان را می بوسم و برایشان موفقیت های روز افزون را از خداوند منان مسئلت می نمایم.
+
نوشته شده در یکشنبه 27 اسفند1385ساعت 11:9 توسط احسان
|
بنام خدا و سلام. این روزهای آخر سرم خیلی شلوغ است. یاد آن روزی افتادم که در کلاس استاد فاضلی پافشاری می کردم که در این کلاس چگونه باید باشم، چه میزان انرژی باید صرف این درس کنم،کسی جوابم را نمی داد الا یک نفر که تلفنی با هم مشاوره کردیم.( همین جا از او تشکر می کنم )بعضی ها فکر می کردند شوخی می کنم که می گویم وقت ندارم، ولی این واقعیت بود و الان هم که می بینید کم نیاورده ام و سعی می کنم هر شب ساعتی برای نوشتن وقت بگذارم به خاطر برنامه ریزی دقیق و پافشاری های اولیه در این کار بود.« همیشه آغاز هر کاری سخت است و دقت می خواهد، اهمیت چندانی ندارد جریان کار را چگونه سپری می کنی( چون به هدفت که از ابتدا تعیین می کنی بستگی دارد) ولی بسیار مهم است که آغاز را چگونه آغاز کنی.» الان از عملکردم راضی ام، انشاء ا... که مخاطبان هم راضی باشند. چیزی به آخر سال نمانده، کمتر از 4 روز. قول می دهم تا آخرین روزی که تهران هستم بنویسم و این کار را می کنم. راستی یک مژده هم بدهم که تا 9 روز از شر خواندن نوشته های این حقیر در امان هستید ولی بعد از این مدت، چیزی یا حسی دوباره شما را به سمت این دنیای مجازی می کشاند و شما دوباره پای وبلاگ میخکوب می شوید. منتظر بمانید چون انتظار حس خوبی است. پیشاپیش فرا رسیدن بهار و رخت بر بستن زمستان را خدمت شما خواننده محترم و خانواده تان تبریک عرض می نمایم. انشاء ا... سال پر خیر و برکتی پیش رو داشته باشید همراه با موفقیت های روز افزون و از تعطیلات نوروز نهایت استفاده را بعمل آورید.
+
نوشته شده در شنبه 26 اسفند1385ساعت 18:35 توسط احسان
|
خیلی با خودم کلنجار رفتم که چگونه این دل نوشته را به رشته تحریر در آورم. 4، 5 هفته ای می شود. همان ابتدا می خواستم آغاز وبلاگ را با این مطلب متبرک کنم اما جرأتش را پیدا نکردم ولی حالا... تا به حال درباره دفاع مقدس خیلی چیزها شنیده اید و خیلی فیلم ها دیده اید. اما متن حاضر کمی فرق دارد. « چشمها را باید شست، جور دیگر باید دید.» می خواهم کمی از شهدا بنویسم. شاید اگر این طوری بگویم بهتر باشد: می خواهم از شهدا غیبت کنم، نمی دانم اینطور غیبت کردن گناه دارد یا اینگونه گفتن اصلا غیبت نیست. یک روزی از روزهای خدا غول سیاه و زشتی به شهر زیبا و قشنگی که مردمش با صمیمیت و یکدلی در کنار هم زندگی می کردند، حمله کرد. آقا غوله شروع کرد به غارت خانه ها. بچه ها رو می کشت، مردم را اذیت می کرد، می خواست همه چیز را خراب کند. مردم جمع شدند و رفتند پیش بزرگ و ریش سفید شهرشان. گفتند چه کار کنیم؟ او گفت اگر با هم باشید می توانید غول را از شهرتان بیرون کنید. همه آماده شدند. یکی غذا می پخت، یکی لباس می دوخت، یکی شیوه جنگیدن با غول را آموزش می داد، یکی سنگ جمع می کرد، یکی از بچه ها نگهداری می کرد، یکی پرستار بود و یکی پزشک. هر کسی کاری انجام می داد. بعضی ها هم با دیدن آقا غوله ترسیدند و فرار کردند. از این شهر رفتند به شهر دیگری تا در امان باشند. آقا غوله هم همین را می خواست. ولی عاشق ها ماندند. تازه بعضی از عاشق های دیگر که در شهرهای دیگر زندگی می کردند به شهر خود برگشتند و همه به هم قول دادند تا وقتی که آقا غوله را بیرون نیانداختند از پا نشینند. با همکاری و تلاش هم بعد از چند سال آقا غوله را انداختند بیرون. تلاشی که در تاریخشان نظیر نداشت. آخر آقا غوله خیلی قوی بود و مردم خیلی ضعیف. ولی مردم شهر خدا را دوست داشتند و خدا هم آنها را دوست داشت. برای همین پیروز شدند. هر کسی برای خودش نرفت به جنگ آقا غوله و هر کس برای دیگری رفت. من و شما هم از همین نسل هستیم. بچه نسلی که عاشق بودند. و من به خودم حق می دهم از آن زمان ها آگاهی پیدا کنم، چون آن موقع خیلی سنم کم بود. با وجود سن کمم بعضی چیزها را می فهمیدم. وقتی بزرگتر شدم سعی کردم درباره این دفاع بیشتر بدانم. از سرگذشت شهرم. و اینکه ما چگونه ما شدیم؟ بعد از آن پیروزی دل انگیز و به یاد ماندنی هر سال پر شورتر از سال گذشته صحبتهایی درباره آن زمان ها می شود. ولی مطالبی که می گویند، فقط یک روی سکه است. همیشه روی دیگر سکه ناگفته می ماند. تا به حال هر چه گفته اند از نماز و نیایش و چگونه زندگی کردنشان بوده است و خیلی کمتر درباره ازدواج و درس خواندنشان. اینکه در بیمارستان روی تخت عاشق فلان پرستار شدند و تا ابد عاشق هم ماندند و ... ولی من می خواهم از بدن هایی صحبت کنم که به دلیل حجم سنگین عملیات و نبود آمبولانس روی زمین جا ماندند و طعمه حیوانات وحشی بیابان شدند. از مجروحانی صحبت کنم که به خاطر وضعیت بدشان توسط آقا غوله زنده به گور شدند. از انتظار صحبت کنم. چند سال چشم به راه در باشی تا بابا بیاید و فرزندش را در آغوش بگیرد. فرزند بیاید در آغوش مادرش، لیلی و مجنون با همان عشق واقعی دوباره به هم برسند.(هر صدایی که ز در می آید همچو مرغی مجروح سوی در بدوی...) اما وقتی در را باز می کنی با جعبه ای پر از استخوان و یک پلاک روبرو می شوی و به تو می گویند این پدرت است. هرچه فکر می کنی می بینی او که شبیه عکس هایش نیست. می خواهم از آنهایی بگویم که پندارمان می گوید که رفته اند ولی در حقیقت این زمان است که ما را با خود برده است و آنها مانده اند. می خواهم از والمری بگویم که چقدر نامرد است. درون سینه اش پر از سنگهای آتشین است، وقتی سفره دلش باز می شود، به زمین و زمان رحم نمی کند. سینه می درد و می سوزد. می خواهم از میدان مین و معبر و روبان قرمز بگویم. جائیکه که خودها، خود را قربانی خدا کردند. محلی که هر کسی چیزی در آن جا گذاشت. یکی دلش را، یکی دستش را، یکی خودش، یکی پایش را و یکی دوستش را. می خواهم از قطعه ای از بهشت صحبت کنم. می خواهم از شین مثل شیمیایی بگویم، از نفسهای برای همیشه در سینه حبس، از خردل، از نفسهای آخر، از نفسهای لرزان، از کودکی که در حسرت یک بوسه کوچک از لبان پدر با چشمانش با او سخن می گوید. می خواهم از قرار عروسی بگویم. از شیرینی خوران، از خواستگاری، از عشق، از دوری، از غم یار... می خواهم از علی محمودوند ها، مجید پازوکی ها، رضا شهبازی ها، ضابط ها، صابری ها، شاهدی ها، آوینی ها...، تفحص، جستجو، عشق، نور، شهادت، رسیدن، معبر، خاک، بیل، پلاک، چفیه، قمقمه، استخوان، والمری، چشم انتظاری، ذکر یااباالفضل و یا بقیه ا... و خدا صحبت کنم. تصمیم گرفتند بروند منطقه. کمیته ای تشکیل دادند. کمیته جستجوی مفقودین به سرپرستی باقرزاده. از هر لشکری یک تیم برای هر منطقه در نظر گرفته شدند. بچه های صاف و خالص. بچه های قم به سرپرستی حاج آقای ضابط، بچه های لشکر 27 به سرپرستی علی محمودوند، بچه های لشکر 31 عاشورا هم به همراه حاج رحیم صارمی و ... راهی منطقه شدند. ولی قبلش عاشق شدند. کنده شدند. خسته شدند. مهاجر شدند. از هوای آلوده شهر پرواز کردند. خیلی هاشان از قدیمی ها بودند. همان هایی که به دوستانشان قول داده بودند تا برگردند و برشان گردانند. علی آقا برگشت چون به خودش و بچه های گردان حنظله قول داده بود با وجود اینکه فرزندش در بیمارستان بستری بود. پازوکی برگشت در حالیکه پسر خوشگل و نازش را و همسرش را دوست داشت. همان طور که چمران از آمریکا و حمید باکری از آلمان برگشتند. وقتی لحظه شهادت علی آقا را تصور می کنم که چگونه والمری صورتش را برده و مغزش روی زمین پخش شده، پای مصنوعی اش آرام در کنارش آرمیده، خودش در سجده است، آتش می گیرم. خدا لعنتت کند صدام. خدا همه تان را لعنت کند. به خاک سیاه بنشینید. عجب رسمیه رسم زمونه...
+
نوشته شده در جمعه 25 اسفند1385ساعت 23:17 توسط احسان
|
دوشنبه آخر بود، با درد سر زیاد خودم را به دانشکده رساندم برای شرکت در کلاس مثلا جامعه شناسی. خوب کلاس تشکیل شد ولی با تعداد کمی از آقایان(4 نفر). مقداری درباره وضعیت به نظر اسفناک خوابگاه صحبت کردیم و بعد با اجازه استاد کلاس تعطیل شد.( به علت نبودن صندلی و جای نشستن در کلاس). کارهای زیادی داشتم که باید انجام می دادم. همان صندلی اول میز دوم کتابخانه را اشغال کردم و با همان استیل همیشگی نشستم و با بسم ا... شروع کردم. مطالعه ام با کتاب (( حکمتهای گمشده در تربیت )) نوشته دکتر عبدالعظیم کریمی آغاز شد. مقدمه اش را تمام کردم و رفتم سراغ کتابی در باب آموزش عالی در ایران. فونت نوشتاری و کاغذ کتاب مناسب نبود.( چه بگویم )، خسته شدم. خوابم گرفت. رفتم بیرون. دوری زدم همراه با یک مشت آب بر صورت و یک جرعه از آن. برگشتم. به غرب زدگی ادامه دادم. دیگر جانم داشت در می آمد. چشمانم را نمی توانستم باز نگه دارم. همانطور نشسته، دست زیر چانه خوابم برد. فکر می کنم 7،6 دقیقه طول کشید تا اینکه دست یکی از بچه ها را بر شانه ام احساس کردم و گفت: خیلی خسته ای؟ و با لبخند ملیح همیشگی ام مواجه گردید. دوباره رفتم بیرون. خودم را با یک لیوان چای داغ و یک کیک پرتقالی مهمان کردم. در این بین پرسشنامه هم با موضوع حقوق کودکان تکمیل کردم. برگشتم سر کار خودم. عقربه های ساعت همچون اتوبوس های از رده خارج تهران با سلام و صلوات حرکت می کردند و من... دیگه از ساعت ناامید شدم و گفتم دیگه دوستت ندارم بی وفا. پاهایم خواب رفته بود، اون پا رو این پا و این پا رو اون پا. کمرم خشک شده بود ولی جایم گرم. تازه صندلی را برای مطالعه احساس کردم. ولی چقدر دیر. همیشه چقدر زود دیر می شود. شروع کردم برای انسان شناسی و وبلاگ که چه بنویسم. چه کار کنم. چگونه حرفهایم را به مخاطبانم انتقال دهم که حق مطلب ادا شود. خوب چند تا مطلب به ذهنم آمد و شروع کردم به آشپزی. در حال و هوای نوشتن بودم که متوجه شدم دیگه وقتش رسیده، وقت رفتن. آقای حاتمی با همان لحن همیشگی گفت: صید جان بریم؟( آخه آخرین نفری که از کتابخانه بیرون می اندازنش من هستم )، گفتم: ما مخلصیم. خاموش کرد و رفتم. دلم می خواست بنشینم داخل دانشکده مطلبم را ادامه دهم که به خاطر آوردم باید بروم آژانس سیر و سفر ابتدای خیابان میرداماد برای تهیه بلیط اتوبوس برای سفر. اگر خدا بخواهد عازم هستم. مسافر تبریز و از آنجا سفر عشق شروع می شود به مرکز آسمان، خانه خاکیها و فضای عطر سیب. همینکه از در دانشکده بیرون آمدم با صحنه ای آمیخته با فرهنگ آکادمیک مواجه شدم. چند تا از به اصطلاح دانشجویان آرایش دعوا گرفته بودند و عزم جنگ و به احتمال زیاد خون و خونریزی. پاسبان دانشکده هم خودش را نخود کرده بود. با شناخت قبلی که از به اصطلاح دانشجویان داشتم سرم را انداختم پائین و آمدم به طرف میرداماد. در مسیر آدمهای در حال گذران وقت به نحو احسنت را می دیدم و آفرین می گفتم به این همه کارایی و فعالیت. دختر و پسرهایی که عاشقانه همدیگر را می ستودند. پسرهایی که انگشت به دهان دختران شگفت آور، مانده بودند. حرف از عشق و شاید خالی بندی و دروغگویی. پیر مرد، پیر زن، بچه در حال گریه، مامان و عزیزم گریه نکن و بوی خوش انواع ادکلن ها و مواد آرایشی با به کار گیری آخرین متد و ورژن هایشان. موهای سیخ به سمت آسمان، چکمه ها و پوتین های یه کمی بلند و موارد طبیعی از این قبیل! در همین حین در فکر دعوای مقابل دانشکده هم بودم که چگونه مطلبی درباره آن بنویسم. موضوعات زیادی از ذهنم خطور کردند: فرهنگ آکادمیک و سگهای وحشی، دانشگاه یا ... و...(ببخشید) صرف نظر کردم، شاید بعدا دوباره بدان بپردازم. بالاخره با دیدن این همه اتفاق و صحنه های راز بقاء به میرداماد رسیدم. حدس می زدم بلیط نباشد و قرار شد روز بعد دوباره سری بزنم. آمدم بیرون و مسیر برگشت را پی گرفتم، همان راهی که آمده بودم. در راه برگشت رفتم تو حال و هوای شب عید. از خودم پرسیدم من برای شب عید چه کار کرده ام یا می خواهم چه کار کنم. با دیدن آدمهایی که مقابل ویترین مغازه ها ایستاده بودند یاد گذشته افتادم. یادش بخیر، چه روزهایی بود. چند سال است که... چند سالی است که معنای خستگی را می فهمم. آن قدر سرم شلوغ است که فکر نمی کنم شب عیدی به معنای آن داشته باشم. خدا این حقیر را رحمت کند( الفاتحه ). شاید مجبور شوم سفرم را نیز عقب بیاندازم. نمی دانم. تا روز آخر یعنی 28 ام که باید بروم سر کار. باید برای بعد از تعطیلات نوروز برنامه های مدرسه را هماهنگ کنم. ماه های سختی پیش رویم است. از خودم پرسیدم سهم من از عید امسال چیه؟ در حال و هوای خودم بودم که پیر مردی نظرم را به خود جلب کرد. لنگان لنگان پای خود را روی زمین می کشید و بعد صدایش را که ملتمسانه فریاد می زد یک فال بخرید. آقا... یک فال از من بخرید. خدا عمرتان دهد. به خودم آمدم. راستش را بخواهید تا به حال در زندگی ام، در خیابان از کسی فال نخریده بودم. آدامس خریده بودم ولی فال نه. پرسیدم چند است؟ گفت: هر چه می خواهی بده. 200 تومان از کیفم در آوردم و چون دستش جا نداشت خودم انداختم درون کیفش. دفترش را باز کرد. نیت کردم. یکی برداشتم. احساس خوب و عجیبی داشتم. یک احساس ناب. چند قدمی که جلوتر آمدم گریه ام گرفت. دست خودم نبود. در پاکت را باز کردم. برگه فال کف دستم بود. کلماتش را دوتا می دیدم به خاطر اشک توی چشمهایم. ایستادم. با دست کثیفم قطرات پاک اشک را پاک کردم. نگاهی انداختم و خواندم: روضه خلد برین خلوت درویشان است مایه محتشمی خدمت درویشان است قصر فردوس که رضوانش به دربانی رفت منظری از چمن نزهت درویشان است راستش را بخواهید از معنی آن چیزی نفهمیدم، اصلا نتوانستم آن را معنی کنم. ولی زیر خطوط شعر این جملات نوشته شده بود (صحت آنها را نمی دانم): ای صاحب فال خداوند ترا از غمها برهاند و به مقصود دل برساند، امسال بر تو مبارک خواهد بود. بدبختی زیادی کشیده ای ولی با نیت پاکی که در دل داری بر همه این ناراحتی ها پیروز خواهی شد. اگر غایبی در سفر داری بدان که سالم است. بغض گلویم را گرفت. گریه کنان به سمت ایستگاه اتوبوس پاسداران به راه افتادم. به ایستگاه که رسیدم به علت ترافیک سنگین نشستم و نوشتن این گزارش را شروع کردم. 40 دقیقه در ایستگاه و 45 دقیقه در اتوبوس ایستادم و نوشتم. نمی دانم چقدر توانستم با مخاطبانم صحبت کنم.
+
نوشته شده در جمعه 25 اسفند1385ساعت 3:19 توسط احسان
|
تاجری پسرش را برای آموختن(( راز خوشبختی )) به نزد خردمند ترین انسانها فرستاد. پسر جوان چهل روز تمام در صحرا راه رفت تا اینکه بالاخره به قصری زیبا بر فراز قله کوهی رسید. مرد خردمندی که او در جستجویش بود آنجا زندگی می کرد. به جای اینکه با یک مرد مقدس روبرو شود وارد تالاری شد که جنب و جوش بسیاری در آن به چشم می خورد، فروشندگان وارد و خارج می شدند، مردم در گوشه ای گفتگو می کردند، ارکستر کوچکی موسیقی لطیفی می نواخت و روی یک میز انواع و اقسام خوراکی های لذیذ آن منطقه چیده شده بود. خردمند با این و آن در گفت و گو بود و جوان ناچار شد دو ساعت صبر کند تا نوبتش فرا رسد. خردمند با دقت به سخنان مرد جوان که دلیل ملاقاتش را توضیح می داد گوش کرد اما به او گفت که فعلا وقت ندارد که ((راز خوشبختی)) را برایش فاش کند. پس به او پیشنهاد کرد که گردشی در قصر بکند و حدود دو ساعت دیگر به نزد او باز گردد. مرد خردمند اضافه کرد: می خواهم از شما خواهش کنم. آن وقت یک قاشق کوچک به دست پسر جوان داد و دو قطره روغن در آن ریخت و گفت: در تمام گردش این قاشق را در دست داشته باشید و کاری کنید که روغن آن نریزد. مرد جوان شروع کرد به بالا و پائین رفتن از پله های قصر در حالی که چشم از قاشق بر نمی داشت. دو ساعت بعد به نزد خردمند برگشت. مرد خردمند از او پرسید: آیا فرش های ایرانی اتاق ناهار خوری را دیدید؟ آیا باغی را که استاد باغبان ده سال صرف آراستن آن کرده است دیدید؟ آیا اسناد و مدارک زیبا و ارزشمند مرا که روی پوست آهو نگاشته شده در کتابخانه ملاحظه کردید؟ مرد جوان شرمسار اعتراف کرد هیچ چیز ندیده است. تنها فکر و ذکر او این بود که قطرات روغنی را که خردمند به او سپرده حفظ کند. خردمند گفت: پس برگرد و شگفتی های دنیای مرا بشناس، آدم نمی تواند به کسی اعتماد کند مگر اینکه خانه ای را که او در آن ساکن است بشناسد. مرد جوان با اطمینان بیشتری این بار به گردش در کاخ پرداخت، در حالی که همچنان قاشق را به دست داشت، با دقت و توجه کامل آثار هنری را که زینت بخش دیوارها و سقف ها بودند می نگریست، او باغ ها را دید و کوهستان های اطراف را، ظرافت گل ها و دقتی را که در نصب آثار هنری در جای مطلوب به کار رفته بود تحسین کرد. وقتی به نزد خردمند بازگشت همه چیز را با جزئیات برای او توصیف کرد. خردمند پرسید: پس آن دو قطره روغنی که به تو سپرده بودم کجاست؟ مرد جوان قاشق را نگاه کرد و متوجه شد که آنها را ریخته است آن وقت مرد خردمند به او گفت: تنها یک نصیحتی به تو می کنم: (( راز خوشبختی )) این است که همه شگفتی های جهان را بنگری بدون اینکه هرگز دو قطره روغن داخل قاشق را فراموش کنی.
+
نوشته شده در پنجشنبه 24 اسفند1385ساعت 23:58 توسط احسان
|
چهارشنبه بود، معلم شان نیامده بود. کلاس اول را می گویم. قحطی رجال بود و من داوطلب. ساعت تدریس من نبود ولی با توکل به خدا و تجربیاتم رفتم. خوب اگر از قبل می گفتند که قرار است شما بروید سر کلاس، حتما مطالعه ای می کردم. اما... چه بگویم!؟ بگذریم. رفتم سر کلاس. خوب دانش آموزان به لحاظ ارتباط و صمیمیتی که با من دارند آداب چگونه در کلاس بودن را رعایت نمی کنند. و این جای بسی تامل دارد. واقعیت این است که گذشت، آن زمانی که دو طرف عاشقانه برای هم می مردند، معلم عاشق شاگردش و شاگرد عاشق معلمش( احترام متقابل ) هر چه می خواهم ارتباطم با دانش آموز دو طرفه باشد او نمی خواهد وشاید همین مشکل من است. یکجور درک دوطرفه که جایش خالی است. و همه چیز همچون تف سربالاست، گویی به ریش خود می خندم. ولی همه این شکایتها در همان چارچوب اولیه مسئولیتم که در مقاله اول اشاره کردم جان می سپارند و من باز با همان شعار عاشقی می تازم. امروز یکی از بچه ها پرسید: آقا برای کی داری کار می کنی؟ زحمت می کشی؟ کی اینها رو می خواند؟ بیکاری توی مدرسه ماندی؟ جانت را بردار و برو... فقط گفتم برو یک سری به وبلاگم بزن، شاید آنجا جوابت را بگیری. ولی خدا وکیلی معلمی به معنای واقعیش کار دشواریه. بی خودی نیست گفته اند شغل انبیاء است. عاشق می خواهد و دلسوز. از خداوند صبر طلب می کنم. 10 دقیقه ای طول کشید تا بچه ها را ساکت کردم. بچه هایی که نمی خواهند حرف حساب را بپذیرند و این یکی از خصوصیتهای سنین آنهاست. به خاطر مساله ای معاون مدرسه را به کلاس خواندم تا موضوع را بررسی کند. با آمدن ایشان سکوتی مطلق در کلاس حکمفرما گردید. بالاخره معاونی گفتند. ایشان لیسانس مشاوره هستند و کوله باری از تجربه کار در میان دانش آموزان مختلف با روحیات مختلف. هنگامی که تشریف آوردند شروع به توصیف شخصیت برخی دانش آموزان کردند، آقای فلانی، این کارها از شما بعید است، شما با توجه به تربیت خانوادگی تون انتظارات خاصی ازتون میره و چنین صحبتهایی. بعد شروع کرد به صحبت از جامعه، جامعه پذیری، اجتماعی شدن و اینکه شماها حالاحالا ها راه زیاد دارید و جامعه گرگ است، گرگ آقا جان گرگ. بچه ها فقط می خندیدند و مسخره می کردند. او می خواست حرفی را که در دلش سنگینی می کرد و دردی را که از نزدیک با آن دست و پنجه نرم می کرد به آنها بفهماند ولی آنها با توجه به خصوصیت سنشان می خندیدند و این حرفها را ساده و بدیهی می انگاشتند. یکی از بچه هایی که خیلی ادعایش می شد به خاطر مسخره کردن روی کاغذ نوشته بود: صحبتهای علامه فلسفی، ریز به ریز یادداشت می کرد و می خندید و افتخار می کرد معلمش را دست می اندازد. با رفتن معاون، استیل خشم و عصبانیت به خودم گرفتم و بحث داغ شد. به یکی از همان دانش آموزان پر مدعا بار اول با جدیت گفتم: از جامعه ات چه می دانی؟ بار دوم با نرمی: مصطفی چی می دانی؟ بگو. جا خورد، زبانش بند آمد، فکر نمی کرد مورد هدف من قرار بگیرد. برای اینکه کم نیاره شروع کرد به صحبت کردن: خیلی چیزها می دانم، می شناسم، فقط از دانسته هایش صحبت می کرد، دوباره پرسیدم واقعا از جامعه چه می دانی؟ کجا متولد شدی؟ چقدر اطرافت را می شناسی؟ چقدر زندگی کرده ای؟ با مشکلات آشنایی؟ دیگه نتوانست حرفی بزند چون چیزی نمی دانست. آنجا بود که درس آغاز شد: مهارت های زندگی، چگونه زیستن، چگونه موفق شدن. گفتم همیشه به دانسته های خود شک کنید، آیا چیزی که من می دانم درست است یا واقعیت همان چیزی است که من می دانم؟ این راهی ساده است برای اینکه بفهمی چیزی نمی دانی یا اگر می دانی شاید درست نباشد. برای جا افتادن مطلب فعالیت عملی را شروع کردم. کتری آب و یک ظرف برای تمرین وضو گرفتن. گفتم چه کسانی بلد هستند وضو بگیرند؟ همه دستشان را بالا بردند( از دیدگاه روانشناسی اجتماعی در چنین موقعیتهایی احتمال نقش بازی کردن افراد در جهت منفی کم است و اشخاص تمایل دارند محاسن خود را به دیگران با قاطعیت نشان دهند( نوعی خودنمایی).) نفر اول را صدا کردم، سعی کردم در انتخاب افراد دقت زیادی انجام دهم. آنهایی را که ادعا می کردند در یک گروه قرار دارند و کاملا بر موضوع مسلط هستند صدا کردم. تک تک در حضور دیگران وضو گرفتند، خوب هر کدام نقصهایی داشتند که این طبیعی است ولی اشتباهی که در 4 مورد تکرار شد این بود که بعد از شستن صورت، آب را با دست راست بر روی دست چپ می ریختند(راستش را بخواهید خودم شک کرده بودم که اول با دست چپ آب می ریزند یا با دست راست). همه و خودشان دیدند که از 5 نفر 4 نفر اشتباه وضو گرفتند، خوب اینکه مساله ای ساده است یعنی می توانم به جرات بگویم وضو گرفتن جزء اولین آموزشهایی است که به کودک داده می شود یا کودک خودش یاد می گیرد. به بچه ها گفتم: دیدید این یک مثال ساده ای بود که بفهمید به دانسته هایی که بدان علم و آگاهی ندارید حتما نباید اعتماد کنید. همیشه زمان برای پرسیدن و فکر کردن وجود دارد ولی زمان برای اشتباه کردن کم. همیشه سعی کنید به چیزهایی که فکر می کنید درست است شک کنید حتی به بدیهیات، خوب اگر درست بودند مشکلی نیست ولی اگر غلط بودند حداقل این امکان را دارید که اصلاحشان کنید. این بود درس زندگی آن روز. حالا می دانید این درس چقدر انرژی از من گرفت تا بتوانم به نحوی مناسب آن را ارائه کنم. گویی 4 کلاس دانشگاه پشت سر هم رفته باشی...
+
نوشته شده در سه شنبه 22 اسفند1385ساعت 6:21 توسط احسان
|
دکتر جورج سارتن استاد کرسی تاریخ علم می فرمایند: هیچ چیز دشوارتر از آغاز و پی افکندن نیست و هیچ کاری اساسی تر از بنیاد نیکو نهادن نمی توان یافت، زیرا که تمام ساختمان روی پی های آن استوار است.
+
نوشته شده در سه شنبه 22 اسفند1385ساعت 5:0 توسط احسان
|
با نام و یاد خداوند مهربان و سلام. پیشاپیش فرا رسیدن رستاخیز و بهار جان ها را به شما مخاطب محترم و خانواده تان تبریک عرض می نمایم و سالی پر از خیر و برکت همراه با موفقیتهای روز افزون را از درگاه خداوند متعال برای شما مسئلت می نمایم. از آنجائیکه سعی می کنم در این فضا از مطالب و تجربیات آموزشی و تربیتی استفاده کنم، لذا برای استفاده مخاطبان محدودیتی وجود ندارد. شعاع آموزشی وبلاگ از کودک داخل رحم مادر تا افراد مسن و لب گور را پوشش می دهد ( ببخشید! ) مخاطبان وبلاگ همه اقشار و طبقات جامعه را با هر پایگاه اجتماعی در بر می گیرد. پس با دیدن برخی مطالب تعجب نفرمائید. همه می توانند در این گفتمان اینترنتی حضور بهم رسانند و نظرات و انتقادات خود را در مورد مطالب مورد نظر ارائه دهند. لذا با آغوش باز پذیرای نظرات و ایده های شما هستم. در آخر خواهش می کنم نظراتی را که ارسال می کنید با نام اشخاص درج نشوند و حتی المقدور از نام خانوادگی یا بی نام یا نام مستعار (با هماهنگی) استفاده شود. با تشکر- صیدافکن
+
نوشته شده در سه شنبه 22 اسفند1385ساعت 4:56 توسط احسان
|
|
درباره وبلاگ
![]() منوی اصلی
پیوندها
مردی موفق و استاد بسیار دوست داشتنی
آموزش و پرورش منطقه یک شبکه ملی مدارس ایران (رشد) همان مرد موفق و استاد دوست داشتنی گروه مطالعاتی انجمن جامعه شناسی دانشگاه علامه طباطبایی انجمن جامعه شناسی ایران انجمن انسان شناسی ایران انسان شناسی در دنیای امروز پرتال انسان شناسی ایران مرکز آمار ایران اطلاع رسانی نیروی انتظامی سازمان اسناد و کتابخانه ملی ایران انجمن روانشناسی ایران مجله مطالعات فرهنگی و تاریخی مجله کانادائی جامعه شناسی مجله جامعه شناسی معاصر مجله آمریکایی جامعه شناسی ژورنال مطالعات فرهنگی فصل نو (مجله اینترنتی علوم اجتماعی) سایت جستجوی مقالات جامعه شناسی ایران جامعه شناسان بدون مرز- ایران گروه مطالعاتی فلسفه علم انجمن جامعه شناسی دانشگاه علامه طباطبائی پایگاه اسلامی- شیعی رشد yahoo blogfa درج تصویر در وبلاگ پیوندهای روزانه
و دوباره زندگی( اون یکی خونه من ) با نگاهشون به مسائل همیشه منو متعجب می کنن. کفشهای پاره ی یه همکلاسی یه دوست یه دانش آموز مهربون(م م م) او خودش استاد ربودن بود آقا مرتضی اگه نبودی ما باید چه کار می کردیم در جستجوی نور این پادگان بی باکری دیگر صفا ندارد با نگاه آخرینش خنده کرد سلام بر حاج محسن، یل تخریب ارزش دیدن دارد دقت را از ایشان یاد بگیرید عطر قلم از زندگی متفکر بخند و لذت ببر و فکر کن آرشیو پیوندهای روزانه آرشیو
هفته دوم اسفند 1386 هفته چهارم شهریور 1386 هفته دوم شهریور 1386 هفته اوّل شهریور 1386 هفته چهارم مرداد 1386 هفته سوم مرداد 1386 هفته دوم مرداد 1386 هفته سوم تیر 1386 هفته دوم تیر 1386 هفته چهارم خرداد 1386 هفته سوم خرداد 1386 هفته دوم خرداد 1386 هفته دوم اردیبهشت 1386 هفته اوّل اردیبهشت 1386 هفته چهارم فروردین 1386 هفته سوم فروردین 1386 هفته چهارم اسفند 1385 هفته سوم اسفند 1385 هفته اوّل اسفند 1385 هفته چهارم بهمن 1385 آخرین نوشته ها
|