|
امام زمان اومد شهرمون که عاشقاشو شماره کنه، اما هیچ کس طوری نبود که اون می خواست امام زمان تو صورت دونه دونه ما خیره شد، به چشمای تک تک ما سلام داد، اون به ما لبخند زد. اما انگار... انگار هیچ کس یادش نبود. یاد کسی که همیشه به یاد اونها بود. امام زمان توی شهر ما زندگی کرد، توی خیابونای ما قدم زد، اون سوار تاکسی شد، اما راننده بدون اینکه بفهمه اون کیه، ازش زیادی گرفت. اون به اداره هامون سر زد اما هیچ کس پارتی امام زمان نشد که کارش راه بیفته. اون به دانشگاه رفت ولی هنوز هم بودند استادهایی که از رو قیافه به دانشجو نمره می دادند. امام زمان را به خاطر یک کار کوچیک اداری آنقدر از این اداره به اون اداره دواندند که نازنین ترین انسان روی زمین به نفس نفس افتاد. اما اونقدر مهربون بود که بازم برای مردم اشک ریخت. قطره های اشکش افتاد روی سنگفرش های پیاده روی شهر ما و ما بی تفاوت با کفش های کتانی مدل بالایمان پا گذاشتیم روی اون قطره اشک آسمانی. گاهی به او تنه زدیم و حتی برنگشتیم معذرت بخواهیم، اما او ما را بخشید. امام زمان همه بی عدالتی های شهر ما رو دید. همه کارمندا و مسئولای اداره ها رو که هیچ وقت به روی ارباب رجوعها لبخند نزدند رو دید. راستی آن روز که کارمند اون اداره سر آن چند نفر داد زد، امام زمان هم بین آن چند نفر بود.
+
نوشته شده در یکشنبه 19 فروردین1386ساعت 23:34 توسط احسان
|
بنام آنکه ... سلام، خواستم مطلب امروزم را طور دیگری با نام خدا آغاز کنم که زبانم قاصر ماند و ماندم که چگونه وصفش کنم ولی هر چه به مغزم فشار آوردم جوابی نگرفتم. شاید همان بنام خدای همیشگی بهتر باشد، فقط خدا ... امروز در کلاس خود ساعتی با شاگردانم گپ زدم. اولین جلسه سال جدید، هیچ فرقی نکرده بودند لااقل من احساس نکردم، منی که تغییرات را با دقت تحلیل می کنم یا سعی می کنم. خدا شاهد است سر و کله زدن با دانش آموزان صبر ایوب می خواهد و سعه صدر موسی. خلاصه با هر بدبختی بود کار را شروع کردم. مگر ساکت می شدند، هر کسی در حال خود سیر می کرد. یکی آواز می خواند و یکی با موبایلش بازی می کرد و دیگری در فکر پیچاندن کلاس و همه به دنبال این بودند که بروند فوتبال بازی کنند و کلاس بی فایده پرورشی تشکیل نشود. منم که این وسط، هویج یا بهتر بگویم چغندر بودم. این دانش آموزان الان متوجه نیستند چه کار می کنند. وقتی وارد صحنه واقعی شدند و دیدند هیچند و چیزهایی که در مدرسه خوانده اند اصلا به کارشان نمی آید تازه یاد صحبت های چغندر می افتند ولی آن زمان دیگر دیر شده است. بگذریم... من هم می روم زیر خروار ها خاک البته شاید قبلش چهره ماندگار بشوم، شاید هم، که بعید می دانم، بعد از مرگم نفری پیدا شود و دست نوشته هایم را پیدا کند و حسرت بخورد... این رسم عاشقی است: خون دل خوردن و دم نزدن و چغندر ماندن... چیزی که بدان اعتقاد دارم این است که من باید وظیفه ام را انجام دهم چه در منصب دانشجویی و چه در جایگاه معلمی و چه در هر جایگاه دیگری. و رنگ و روح اینها تنها، علاقه و عشق است، احساس مسئولیت است و بس. سرتان را درد نیاورم، شروع کردم به پرسیدن که تعطیلات را چگونه گذرانده اند، چه تغییری در خود احساس کرده اند، آیا با تغییرات به روز شده اند یا نه، یا اصلا اهمیتی ندارد که فرقی کرده باشند. شاید من اشتباه می کنم. شاید لازم نباشد کسی یا چیزی تغییر کند. نمی دانم... خوب هر کسی تعریف کرد، یکی گفت تنها فرقی که احساسش کردم خواب 18 ساعته در یک روز بود، فوتبالیست کلاس گفت: فوتبالش بدتر شده است، یکی گفت: رانندگی یاد گرفتم، یکی ماهیگیری لب اسکله را تغییر تعریف کرد که نسبت به سال گذشته برایش تغییر قابل توجهی بود (تجربه ای جدید در سفر)، یکی اوج استقامت در صخره نوردی را به عنوان تغییر تجربه کرده بود، عارف کلاس گفت: چند روزی را در جنگل سپری کرده و طور دیگری به خدا نگاه کرده بود، قاچاق چیه کلاس تغییری که احساس می کرد این بود که امسال از خانواده اش عیدی نگرفته، شبه مذهبی کلاس هم گفت: در نگرشش تغییری بوجود آمده است، فکرش باز شده است، تغییری در زمینه عرفان و عشق، نمی دانم چه بگویم، خوب همه این تجربه ها محترم اند ولی اینکه چگونه آنها را به کار ببندند مهم است یا به قول استاد فاضلی، چگونه آنها را به علمی برای زندگی کردن تبدیل کنند و این است درس پرورشی که با توجه به اهمیتی که دارد اصلا بدان توجهی نمی شود. خیلی ها فکر می کنند درس پرورشی درس دینی است و در آن باید از داستان های دینی استفاده کرد یا اینکه باید خدا را برای دانش آموز اثبات کنی تا شاید تغییری در وی بوجود آید، بله اینها لازم هستند ولی کافی نیستند. به اعتقاد بنده درس پرورشی درس چگونه اجتماعی شدن و یادگیری مهارت هایی برای بهتر زندگی کردن است، البته بهتر زندگی کردن هم نگویم در شرایط حاضر فقط زندگی کردن. رسیدن به این درک برای دانش آموز و سیستم نامطلوب آموزشی کشور بسیار دشوار است و زمان می برد و احتیاج به مدیریت دارد آن هم از نوع فلسفی، جامعه شناختی و روان شناختی. این سه رویکرد پایه های مدیریتی در شرایط بحرانی روابط انسانی و کنترل انسان ها هستند و به اعتقاد من هر مشکلی در ایران ریشه در نظام آموزشی آن دارد، تا وقتی که در بحث آموزش و پرورش کشور که تنها به مدارس محدود نمی شود، کمبود و اشتباهات تکراری داریم، همین آش و همین کاسه است، بهتر که نمی شویم هیچ، به سمت بدتر شدن هم حرکت می کنیم. مطلبی را هم درباره این چغندر بگویم. وقتی او در محیطی وارد می شود شرایط محیط را تحلیل می کند و دست به کار می شود تا در شرایط موجود یا نظم حاضر که با ضعف های متعددی روبروست البته اندکی هم محاسن دارد، تحولی بوجود آورد. البته همه این ادعا ها با روش علمی و پژوهشی صورت می گیرد، این نیست که فکر کنید چیزی که مشکل نیست را به مشکل تبدیل می کند، نه این طوری نیست، کارش بر مبنای اصول علمی،پژوهشی جلو می رود و دارای اعتبار و روایی می باشد. او سعی و تلاش خود را انجام می دهد خواه به نتیجه مطلوب برسد و خواه نرسد. صداقتی در چغندر وجود دارد که با بینش جامعه شناختی اش آمیخته و سر او را بر باد می دهد. و این جامعه شناسی است، دیدن واقعیت و اگر مشکلی دیدی سعی در حل آن کنی و فدا کردن خود در این راه، در راه رسیدن به حل مشکل تا پای جان. شیوه اساتیدی همچون دکتر فرهادی و پیران که حرفی را قرص و محکم زده اند و تا پای جان هم از آن دفاع می کنند. البته این را که می گویم دلیل بر آن نمی شود که این نظریات قابل نقد شدن نیستند ولی مهم این است که در این راه با مشکلاتش دست و پنجه نرم کنی و جا نزنی و اینجا جامعه شناسی معنی پیدا می کند، مسخره به نظر آمدن نظریات برای مسئولین حتی بسیاری از همکاران و دانشجویان و بی خیالی طی کردن با مساله و زمانی که مشکل بوجود آمد به جامعه شناس و جامعه شناسی التماس کنند تا به دادشان برسد. نیازی که غرب به جامعه شناسی پیدا کرد، منظورم زمان آگوست کنت خودمان است یا حوالی آن و جامعه شناسی، جامعه شناسی شد. در ایران هم باید گرسنگی بوجود آید تا به سمت چغندر حرکت کنند و الا به راحتی می گویم که فاتحه جامعه شناسی خوانده است. این چغندر که با مسائل آموزش و پرورش کشور سر و کار دارد می بیند که حرکت هایی از گوشه و کنار محله در حال انجام شدن است ولی هنوز قوت خود را پیدا نکرده اند. و این زمان می خواهد و خدا را شکر می کنم که در یک چنین بیابانی لیوان آبی پیدا می شود. در مصاحبه ای از دکتر فریبرز حمیدی، معاون سازمان مرکزی انجمن اولیاء و مربیان می خواندم که ذکر کرده بودند: مهمترین وظیفه انجمن آموزش مهارت های اجتماعی است. باز جای شکرش باقی است، حداقل شعارش را می دهند، انشاءا... که شاهد عملیاتی کردن شعارها هم باشیم.
+
نوشته شده در جمعه 17 فروردین1386ساعت 13:12 توسط احسان
|
خسته ام از آرزوها، آرزوهای شعاری شوق پرواز مجازی، بال های استعاری لحظه های کاغذی را، روز و شب تکرار کردن خاطرات بایگانی، زندگی های اداری آفتاب زرد و غمگین، پله های رو به پائین سقف های سرد و سنگین، آسمان های اجاری با نگاهی سر شکسته، چشم هایی پینه بسته خسته از در های بسته، خسته از چشم انتظاری صندلی های خمیده، میزهای صف کشیده خنده های لب پریده، گریه های اختیاری عصر جدول های خالی، پارک های این حوالی پرسه های بی خیالی، نیمکت های خماری رو نوشت روزها را، روی هم سنجاق کردم: شنبه های بی پناهی، جمعه های بی قراری عاقبت پرونده ام را، با غبار آرزوها خاک خواهد بست روزی، باد خواهد برد، باری روی میز خالی من، صفحه باز حوادث در ستون تسلیت ها، نامی از ما یادگاری (قیصر امین پور)
+
نوشته شده در جمعه 17 فروردین1386ساعت 1:57 توسط احسان
|
بنام خدا دوباره سلام. بعد از گذشت 17 روز دوباره باز آمدم تا قفل زندان بشکنم. جاتون خیلی خالی بود، به جرات بگم بهترین عید زندگی ام را سپری کردم. حاشیه غربی کشور را تا رسیدن به جنوب غربی کشور طی کردم و چیزهایی دیدم که چشم و گوشم را باز کرد. تا قبل از این سفر، معنی توکل به خدا و ایمان داشتن به خدا را نمی دانستم ولی در طول سفر، به جرات می گویم که خدا را دیدم. خودش شاهد است که خودش را دیدم. تازه فهمیدم توکل یعنی چه؟ توسل به چه معنی است؟ و فکر می کنم این رمز سفر کردن است که انسان می بیند و می تواند درس بگیرد. لحظه لحظه این سفر برایم شیرین و همراه با تجربه های به یاد ماندنی بود. ای کاش همیشه سفر می کردم. ولی خوب،زمانی هم لازم است کمی درنگ کرد و از سفرکردن باز ایستاد تا تجربیات سفر را در زمان ایستادن به کار بست. یک چیزی را هم اعتراف می کنم، زمانیکه برگشتم دیگر دل و دماغ نوشتن همچون سابق را نداشتم ولی با اتفاق خوش یمنی که برایم افتاد تصمیم گرفتم هم بنویسم و هم جزء بهترین ها بشوم. دیگر از این رخوت و تنبلی خسته شده ام. در این چند وقت همچون آب ساکنی بودم که گندیده است، به همین منظور گفتم آمده ام تا قفل زندان بشکنم. لحظه پرواز را حس می کنم. با خودم گفتم چرا تا کنون این گونه بوده ام. اکنون زمان آن رسیده است تا بال هایم را باز کنم. من آماده ام. آماده حرکت، پرواز، جاری شدن، ساکن نبودن... جهت باد مخالف است و پرواز دشوار، ولی می روم چون دیگر وجود خدا را در بال هایم می بینم. تو هم او را می بینی؟ چقدر زیباست. چه دیدنی است. ای کاش می شد تو هم با من میامدی و شاید هم، من از قافله شما جا مانده ام. دیگر صبر جایز نیست. من که رفتم ...
+
نوشته شده در چهارشنبه 15 فروردین1386ساعت 2:59 توسط احسان
|
|
درباره وبلاگ
![]() منوی اصلی
پیوندها
مردی موفق و استاد بسیار دوست داشتنی
آموزش و پرورش منطقه یک شبکه ملی مدارس ایران (رشد) همان مرد موفق و استاد دوست داشتنی گروه مطالعاتی انجمن جامعه شناسی دانشگاه علامه طباطبایی انجمن جامعه شناسی ایران انجمن انسان شناسی ایران انسان شناسی در دنیای امروز پرتال انسان شناسی ایران مرکز آمار ایران اطلاع رسانی نیروی انتظامی سازمان اسناد و کتابخانه ملی ایران انجمن روانشناسی ایران مجله مطالعات فرهنگی و تاریخی مجله کانادائی جامعه شناسی مجله جامعه شناسی معاصر مجله آمریکایی جامعه شناسی ژورنال مطالعات فرهنگی فصل نو (مجله اینترنتی علوم اجتماعی) سایت جستجوی مقالات جامعه شناسی ایران جامعه شناسان بدون مرز- ایران گروه مطالعاتی فلسفه علم انجمن جامعه شناسی دانشگاه علامه طباطبائی پایگاه اسلامی- شیعی رشد yahoo blogfa درج تصویر در وبلاگ پیوندهای روزانه
و دوباره زندگی( اون یکی خونه من ) با نگاهشون به مسائل همیشه منو متعجب می کنن. کفشهای پاره ی یه همکلاسی یه دوست یه دانش آموز مهربون(م م م) او خودش استاد ربودن بود آقا مرتضی اگه نبودی ما باید چه کار می کردیم در جستجوی نور این پادگان بی باکری دیگر صفا ندارد با نگاه آخرینش خنده کرد سلام بر حاج محسن، یل تخریب ارزش دیدن دارد دقت را از ایشان یاد بگیرید عطر قلم از زندگی متفکر بخند و لذت ببر و فکر کن آرشیو پیوندهای روزانه آرشیو
هفته دوم اسفند 1386 هفته چهارم شهریور 1386 هفته دوم شهریور 1386 هفته اوّل شهریور 1386 هفته چهارم مرداد 1386 هفته سوم مرداد 1386 هفته دوم مرداد 1386 هفته سوم تیر 1386 هفته دوم تیر 1386 هفته چهارم خرداد 1386 هفته سوم خرداد 1386 هفته دوم خرداد 1386 هفته دوم اردیبهشت 1386 هفته اوّل اردیبهشت 1386 هفته چهارم فروردین 1386 هفته سوم فروردین 1386 هفته چهارم اسفند 1385 هفته سوم اسفند 1385 هفته اوّل اسفند 1385 هفته چهارم بهمن 1385 آخرین نوشته ها
|