|
بنام خدای دوست داشتنی و مهربون ببخشید از اینکه بدقولی کردم. خیلی سرم شلوغ بود. اصلا فرصت نکردم ادامه این پست را بنا به قولم بعد از 2، 3 روز روی وبلاگ قرار بدهم ولی خدا را شکر الان فرصتی پیش آمد تا این کار را انجام دهم. در پست قبلی توصیفی از فضای بیرونی و حیاط دانشکده ارائه کردم که انتقاداتی نیز به آن وارد گردید. لازم می دانم قبل از شروع ادامه مطلب بدین نکته اشاره کنم که افعالی که در این پست استفاده می گردند از نوع معکوس بوده و مطالب ارائه شده از صحت کافی برخوردار نیستند و تنها بخشی از مشاهدات مستقیم این سرا پا تقصیر هستند، عزیزانی که مطالعه می کنند به بزرگیه خودشان من را ببخشند ولی در هر حال مجازات گناهان من در سرای آخرت محفوظ می ماند. فقط خدا به من رحم کند. ساختمان دانشکده 4 طبقه است. هر طبقه دارای 6 تا 7 کلاس می باشد. فکر می کنم ساختمان از زمانی که دایی ناصر با پسرش برای تحصیل به دانشگاه می رفته آن هم در رشته پرطرفدار جامعه شناسی، به جا مانده است. راستی آموزش در طبقه سوم و تحصیلات تکمیلی نیز در طبقه چهارم قرار دارند. سایت اداری در طبقه سوم واقع شده و محل استقرار گردن کلفت های دانشکده است. اتاق اساتید و خدمتگزاران به عرصه علم نیز در طبقه دوم قرار دارد. به هر استاد آلونکی داده اند و اسمش را گذاشته اند: اتاق. تازه در بعضی از اتاق ها 2 تا 3 استاد مستقر هستند. خدا وکیلی در تقسیم اتاق اساتید عدالت رعایت نشده است (باید به احمدی نژاد تلفن بزنم سری به دانشکده بزند برای توزیع سهام عدالت در بین اساتید). به عنوان مثال به اتاق بعضی از اساتید که وارد می شوی، اینقدر شلوغ است که استاد را نمی بینی و کمبود فضا را احساس می کنی ولی اتاق بعضی از اساتید کمی بزرگتر است و وسایلشان کمتر، در نتیجه این اتاق ها تبدیل شده به فضایی برای گپ علمی اساتید. مثلا بیشتر اوقات که از جلوی اتاق استاد مهرتاش رد می شوم دکتر پاشا را به همراه دکتر سرایی می بینم که مشغول گپ علمی هستند. گر چه کار من هم درست نیست از آنجایی که نگاه کردن در خانه مردم کار پسندیده ای نمی باشد ولی چه کنم که ... بگذریم. و اما کلاس های درس ... سری به یکی از کلاس های پر بار می زنیم تا ببینیم این زمان یک ساعت و نیمی چه ها بر کنشگران آن می گذرد. البته بسته به زمان ورودت به کلاس دارد. اگر کله سحر باشد می توانی تنفس صبحگاهی را در کلاس تجربه کنی. اولین کلاس صبح برای نفس کشیدن و خوابیدن و برای بعضی ها هم درس خواندن (زیر 10%) فضایی بسیار مناسب است. اما بعد از تشکیل 2 تا 3 کلاس بعد از کلاس اول، وقتی در کلاس را باز می کنی، بوی گند مرده تاریخ انقضا گذشته، فضای تنگ بینی ات را تا اعماق جانت را پر می کند و حس عجیبی به شما دست می دهد، حس زندگی. یک حس کاملا دانشجویی. بعد از استقرار دانشجویان بر روی صندلی ها، اگر صحبت از امتحانی به میان باشد می بینی که چگونه رنگشان پریده و از استرس نمی توانند بنشینند و کتاب را می خورند، البته این خصوصیات افرادی است که به آنها ... می گویند. بعضی ها هم این قدر بی خیالند که نپرس، شاید هم بی خیالی شان از این جهت است که در خانه یا خوابگاه چندین مرتبه کتاب را خورده اند و هضم کرده اند. البته حد تعادلی هم وجود دارد که پسندیده است و آن عبارت است از اینکه: تا جایی که درس را بفهمی باید بخوانی، خواندن برای فهمیدن نه برای حفظ کردن. به هر حال استاد تشریف می آورند. بعضی ها به احترام استاد برمی خیزند و بعضی هم که استاد را ... . بالاخره درس شروع می شود و فضای مرده کلاس به حالت مرده تری تبدیل می گردد. البته چه درسی و کدام استاد باشد فرق می کند. خدا وکیلی بعضی از کلاس ها آنقدر محتوا دارند که حضور در آنها توفیق می خواهد. بعضی از اساتید با نفس خود به کلاس حیات می بخشند و بعضی دیگر به وضع مرده کلاس کمک می کنند. اصولا چیزی که در دنیا و نظام های آموزش عالی جهان مرسوم است استفاده از شیوه مشارکتی استاد- دانشجو و دانشجو- استاد در کلاس درس است. اما به نظر من این شیوه تا حدودی در کلاس های ما به صورت منسوخ درامده است و یا به صورت یکطرفه تبدیل شده است. استاد در کلاس با نحوه ارائه بسیار خوبش دانشجو را وادار به سوال کردن می کند و دانشجو هم آنچنان با اشتیاق سوال می پرسد که دیدنی است. همچنین صحنه هایی را در هیچ کجای جهان دانش نمی توان پیدا کرد. و این ستودنی است. البته این نکته را هم باید در نظر داشت که: مستمع صاحب سخن را بر سر ذوق آورد. و ما در کلاس های درس شاهد این هستیم که دانشجوی همه چیز دان، سکوت مرگبار کلاس را می شکند و کوله پشتیه سوالاتش را پیش استاد آنچنان باز می کند که استاد وقت کم میاورد تا بدان ها پاسخ دهد و کار به وقت اضافه و اتاق استاد می کشد. مدتی که از شروع درس می گذرد دانشجو مثل دانش آموزان ابتدایی تند تند کلاس را به منظور رسیدگی به قرار های کاری ترک می کنند، یکی دلش درد می گیرد، یکی دلش هوای یار می کند، یکی خوابش می گیرد، یکی موبایلش زنگ می زند و اگر همان موقع پاسخش را ندهد از زندگی عقب می افتد، یکی گرسنه اش می شود و وقتی کلاس تمام شد و او را در محوطه دیدی، می بینی که روی صندلی لم داده است و در حین خوردن چای با رفیق شفیقش بحث علمی انجام می دهد. یکی دلش هوای سیگار کشیدن می کند و به عشق یک نخل سیگار، کلاس را به اصطلاح، می پیچاند. جالب است که همه عزیزان یاد شده، موقع حضور و غیاب استاد در کلاس حضور بهم رسانیده و پایان کلاس را با حضورشان نورانی می سازند. دانشجو وقتی به کلاس میاید منتظر یادگیری نیست، منتظر این است که چه زمانی عقربه های ساعت به انتها می رسند تا به استاد بگوید: خسته نباشید. این است حال و روز دانشجوی ایرانی در کلاس درس.
+
نوشته شده در جمعه 31 فروردین1386ساعت 2:12 توسط احسان
|
بنام خدا و سلام بعد از گذشت 7 روز از ارسال آخرین پست، دوباره مزاحم شدم تا با حرف های نه چندان با اهمیت خود سر مخاطبان را درد بیاورم. به موضوعی می خواهم اشاره کنم ولی از باب تعریف از خود نیست، بلکه برای خودم بیشتر نوعی افتخار است تا تعریف. بین معلمان مدرسه خیلی سعی کردم رابطه ای نزدیک با دانش آموز برقرار کنم. رابطه ای که او بتواند در چارچوب آن مشکلاتش را به من بگوید، تا بتوانم کمکش کنم. زنگ نماز که می خورد تقریبا همه معلم ها به سمت آبدارخانه هجوم می برند برای نوش جان کردن نهار، اما من سعی می کنم با حضور در جمع دانش آموزان نماز گزار همراه با آن ها شرکت کنم، با هم وضو بگیریم و با هم به نماز برویم. این کار در تقویت و تشویق دانش آموز جهت شرکت در نماز جماعت بسیار موثر است. دانش آموز می بیند که معلمش نیز پا به پای او می آید و این دلگرمی برای اوست، همچنین روشی است برای تبلیغ. به نظر من این خود می تواند درسی مهم برای معلمان باشد، که خود را جزئی از دانش آموز بدانند و دست دانش آموز را با عشق معلمی بگیرند نه برای بدست آوردن پول. این خیلی مهم است ولی متاسفانه در سیستم آموزشی ما کمتر به این موضوع توجه می شود. یعنی آموزش ما نوعی از سر باز کردن شده است، اینکه معلمی بیاید حرفی تکراری بزند و بی آنکه توجهی به آثار آن بکند، رد شود و سر برج که شد حقوقش را بگیرد و بعد هم افتخار کند معلم است و گرد گچ می خورد. معلم باید معلم باشد. خوب معمولا وقتی اذان از بلند گو پخش می شود آماده می شوم تا در محل آبخوری کنار دانش آموزان وضو بگیرم. ابتدا کمی آّب بازی می کنیم و بعد شروع می کنیم به وضو گرفتن با آب سرد. سرویس بهداشتی معلم ها آب گرم دارد ولی وقتی با آب سرد توی حیاط وضو می گیری، هم می فهمی بچه ها چه می کشند، هم به یاد آن هایی می افتی که از نعمت داشتن آب گرم و لوله کشی و بهداشتی محروم اند و هم مستحب است که با آب سرد وضو بگیری، درست است که سرد است ولی چنان آرامشی در روح و جانت ایجاد می شود که دلت می خواهد دوباره وضو بگیری. همه چیز از یک ساندویچ شروع شد. چند تا از دانش آموزان پایه اول که هیچ وقت در نماز شرکت نمی کنند آمدند جلو و با خنده گفتند: آقا صیدافکن شنیدیم امروز می خواهید نهار بدهید. گفتم من نمی دانم شاید آقا همدانی بدهد. نمی دونم چه شد که گفتم هر کی بیاد نماز یه ساندویچ براش می خرم. تا این را گفتم شروع کردند به تیکه پرانی، آقا چرا خالی می بندی، شما که نمی خری چرا قول می دی. و هزار جور حرف دیگه. دست کردم توی جیبم و پول در آوردم. تا دیدند قضیه جدی است عقب کشیدند و رفتند، گفتم پس چی شد، چرا جا زدید؟ در حال وضو گرفتن بودم که یکی از کلاس اولی ها اومد جلو و با همان لحن خاصش گفت: آقا، اگه بیام نماز واسم می خری؟ گفتم: چرا که نه، اصلا اگه خواستی پولش را بهت می دم، گفت نه ولی ساندویچ واسم می خری ها. گفتم چشم. گفتم: بسم الله، وضو بگیر بریم، با همان زبان ساده گفت: بلد نیستم، گفتم: خوب الان بهت یاد میدم. همان طور که توضیح می دادم یک بار خودم براش وضو گرفتم. گفتم یاد گرفتی؟ گفت: بله. گفتم: حالا شروع کن به گرفتن. یک بار گرفت، گفتم دوباره بگیر. تقریبا درست گرفت. وقتی وضو می گرفت می خندید، راضی بود از اینکه یاد گرفته بود، من هم می خندیدم. تا حالا دیده اید کسی کاری را برای اولین بار انجام دهد و با موفقیت در آن، بخندد، چه لذتی دارد، یک حس خوب، او می خندید و راضی و من در دلم حسی عجیب داشتم، خودم داشتم پرواز می کردم. بعد با هم رفتیم بالا. نماز دوم رسیدیم. حواسم نبود گفتم شروع کنیم، دیدم نشست، گفتم چی شده؟ سرشو انداخت پائین و گفت: بلد نیستم بخونم، گفتم: هیچ اشکالی نداره، من هم از اول که بلد نبودم بخونم، کم کم یاد گرفتم. شروع کردم به سوال کردن که چیا از نماز می دونی. تا حالا آنهایی که نماز می خونن رو دیدی؟ چی کار می کنند، توضیح داد، در همین حین بچه های مثلا مذهبی ما رو مسخره می کردند، می گفتند تا حالا تو عمرت نماز نخوندی؟ مگه می شه؟ و من هم از او دفاع می کردم. مثل دو تا برادر شدیم. پرسیدم حمد و سوره را بلدی بخوانی، خواند ولی خیلی تند و با غلطهای بسیار. سوره دیگه ای هم بلد نبود. بردمش کنار نماز خانه و چیزهای اولیه را به او گفتم، اینکه اول باید نیت کنی و چیزهای دیگر را. گفتم درسته که نماز صبح دو رکعتیه ولی خواندنش سخت است چون هر کسی نمی تونه اون موقع صبح پا شه و با خدا صحبت کنه، واسه همین اگه نماز صبح را یاد بگیری، بقی اش حل می شه. دو رکعت نماز برایش خواندم. خوب اول کار شاید گفتن و حفظ کردن ذکرها برایش سخت باشد، از من پرسید: نمی تونیم این ها رو فارسی بگیم. گفتم نمازت را عربی بخوان و حرف های دیگه ات را فارسی به خدا بگو، هیچ عیبی نداره. خیلی عجله داشت که نماز ظهر و عصرش را بخواند، قرار شد فردا ذکرهای نماز را روی کاغذ بنویسم و به او بدهم. شب هم که رسیدم خانه با وجود اینکه نای راه رفتن نداشتم، رفتم و ساندویچ تهیه کردم تا فردا بدهم به او. می دانم که خدا کمکش میکند و موفق می شود. در آخر این را هم بگویم، او و خانواده اش را می شناسم، از طبقه ای مرفه است و اصلا هم نیازی به این ساندویچ ندارد چون می بینم که روزی 2 الی 3 ساندویچ می خورد، نوش جانش.
+
نوشته شده در پنجشنبه 30 فروردین1386ساعت 3:10 توسط احسان
|
بنام خدا وقتی وارد دانشکده می شوم مثل کرمی هستم که در بین خاک مرده می خزد تا روزنه ای پیدا کند و سرش را بیرون آورد و به خورشید بگوید: سلام. گرچه شاید کسی بگوید، کرم ها از دیدن خورشید بیزارند ولی من از گونه های نادر کرم ها هستم که نسلم هم در حال انقراض است. و از خورشید خوششان می آید یا به بیان دیگر عاشق خورشید هستند. تصمیم گرفتم کمی از دانشکده خودمان صحبت کنم. حیف است چهار سال اینجا درس می خوانی و نتوانی دو خط درباره فوایدش بنویسی. می خواهم از شگفتی های دانشکده بگویم که قابلیت ثبت در بین عجایب هفت گانه را دارند. شاید هم برای من عجیبند و من در مقابل آن ها عجیب به نظر می آیم. می خواهم کمی از فواید محیط آکادمیک صحبت کنم. می خواهم بگویم چه تفاوت های اساسی بین این محیط و سایر جامعه وجود دارد و شاید هم من اشتباه می کردم از این جهت که فکر می کردم در این جا کارغیر علمی می کنند و حال آنکه می بینم در این محیط فقط فعالیت علمی در حال انجام گرفتن است. وقتی وارد دانشکده می شوی، البته بسته به زمان ورودت دارد، اگر حول و حوش ساعت 5/9 الی 10 باشد، عده ای را می بینی که همچون کارگران سر پل تجریش منتظرند تا مهندسی با ماشین مدل بالایش بیاید و شروع به التماس کنند تا شاید روزشان به شب رسد. من به اینها واژه علاف را نسبت نمی دهم چون علافی فی نفسه یکی از ارکان اصلی زندگی دانشجویی محسوب می گردد. طرف های ساعت 5/10 تا 5/11 ترافیکی را در کریدر دانشکده احساس می کنی که برای بعضی ها خوشایند و برای بعضی دیگر عذاب آور است. فقط باید مراقب باشی برخورد جدی بین تو و آن ها پیش نیاید که اگر چنین شد کسی ککش هم نمی گزد. ترافیک همراه با دود و آلودگی هوا نیست ولی تا دلتان بخواهد بوی ادکلن و اسپری های زنانه و مردانه، ژل و کتیرا و واکس مو، برق لب و رژ و مواد آرایشی و بهداشتی را با جان و دل احساس می کنی. از آنجایی که دهان من چفت و بند درست و حسابی ندارد دیگر صلاح نیست وارد جزئیات شوم چون تا به اینجای کار به احتمال زیاد اسمم در لیست دانشجویان ستاره دار و در حال تعلیق قرار گرفته است. در این ترافیک که با هارمونی همراه است زوج های مرتب را هم می بینی که با یکدیگر روابطی از نوع رگرسیون برقرار می کنند، رگرسیون دو متغیره و گاه چند متغیره .... این ترافیک هیچ فایده ای هم که نداشته باشد حداقل باعث بوجود آمدن فضای فوق العاده صمیمی بین کنشگران گردیده است. باید از نزدیک ببینید تا باور کنید و بشنوید که چه حرفهای علمی بین کنشگران این محیط به اصطلاح آکادمیک در جریان تعاملاتشان رد و بدل می شود. هر چه از این محیط تعریف می کنم احساس می کنم کم گفته ام. الآن هم که هوا به سمت گرم شدن می رود بیا و ببین. لباس ها از بالا و پائین در حال آب رفتن. آقا پسرها که گویی بند تنبانشان باز شده و شلوار به زور خود را نگه داشته است و با زبان التماس به صاحبش می گوید: مرا بکش بالا، جلوی این همه آدم زشته! شلوار به صاحبش می گوید! از شلوار هم که بگذریم... . دختر خانمها هم که دیگر تعریف کردن ندارند. هر کس در زندگی اش حداقل یکبار توفیق دیدن چنین مناظری نصیبش گردیده است. البته اگر اساتید فن اجازه بدهند، بخواهیم کمی با رویکرد جامعه شناسی به زبان ساده به موضوع بنگریم، این موارد و دیدنی ها جزء لاینفک جامعه ایران هستند که در حال گذار می باشد. و اگر وجود نداشته باشد غیر طبیعی به نظر می رسد و باید چنین شرایطی را تجربه کنیم. با این تفاسیر به نظر من فاصله چندانی با دانشگاه نداریم. خوش به حال خانواده هایی که فرزندانشان را به چنین محیطها و اماکن فرهنگی می فرستند تا در خیابان ها علاف نگردند و افتخار می کنند فرزندشان دانشجو است. من که حسرت می خورم و تاسف که چرا مثل آنها نیستم. منتظر بمانید ادامه مطلب را تا 2، 3 روز آینده در وبلاگ منعکس می کنم. مطلب بعدی درباره آشنایی با فضای داخلی کلاس ها و روابط اساتید و دانشجویان از نمای نزدیک است. بعد از کلاس ها هم به سراغ تشکل های فعال دانشجویی مثل هویج و انجمن غیر اسلامی و جفای دانشگاهی و صنف سلیمان و شرکاء و انجمن های پویای علمی دانشجویی می روم. توجه داشته باشید مطالب ذکر شده از صحت کافی برخوردار نیستند و این به خاطر این است که نویسنده دچار آنومی شده است. و احتمالا در آینده نه چندان نزدیک شاهد یکی از انواع خودکشی جناب دورکیم خواهید بود.
+
نوشته شده در پنجشنبه 23 فروردین1386ساعت 23:29 توسط احسان
|
|
درباره وبلاگ
![]() منوی اصلی
پیوندها
مردی موفق و استاد بسیار دوست داشتنی
آموزش و پرورش منطقه یک شبکه ملی مدارس ایران (رشد) همان مرد موفق و استاد دوست داشتنی گروه مطالعاتی انجمن جامعه شناسی دانشگاه علامه طباطبایی انجمن جامعه شناسی ایران انجمن انسان شناسی ایران انسان شناسی در دنیای امروز پرتال انسان شناسی ایران مرکز آمار ایران اطلاع رسانی نیروی انتظامی سازمان اسناد و کتابخانه ملی ایران انجمن روانشناسی ایران مجله مطالعات فرهنگی و تاریخی مجله کانادائی جامعه شناسی مجله جامعه شناسی معاصر مجله آمریکایی جامعه شناسی ژورنال مطالعات فرهنگی فصل نو (مجله اینترنتی علوم اجتماعی) سایت جستجوی مقالات جامعه شناسی ایران جامعه شناسان بدون مرز- ایران گروه مطالعاتی فلسفه علم انجمن جامعه شناسی دانشگاه علامه طباطبائی پایگاه اسلامی- شیعی رشد yahoo blogfa درج تصویر در وبلاگ پیوندهای روزانه
و دوباره زندگی( اون یکی خونه من ) با نگاهشون به مسائل همیشه منو متعجب می کنن. کفشهای پاره ی یه همکلاسی یه دوست یه دانش آموز مهربون(م م م) او خودش استاد ربودن بود آقا مرتضی اگه نبودی ما باید چه کار می کردیم در جستجوی نور این پادگان بی باکری دیگر صفا ندارد با نگاه آخرینش خنده کرد سلام بر حاج محسن، یل تخریب ارزش دیدن دارد دقت را از ایشان یاد بگیرید عطر قلم از زندگی متفکر بخند و لذت ببر و فکر کن آرشیو پیوندهای روزانه آرشیو
هفته دوم اسفند 1386 هفته چهارم شهریور 1386 هفته دوم شهریور 1386 هفته اوّل شهریور 1386 هفته چهارم مرداد 1386 هفته سوم مرداد 1386 هفته دوم مرداد 1386 هفته سوم تیر 1386 هفته دوم تیر 1386 هفته چهارم خرداد 1386 هفته سوم خرداد 1386 هفته دوم خرداد 1386 هفته دوم اردیبهشت 1386 هفته اوّل اردیبهشت 1386 هفته چهارم فروردین 1386 هفته سوم فروردین 1386 هفته چهارم اسفند 1385 هفته سوم اسفند 1385 هفته اوّل اسفند 1385 هفته چهارم بهمن 1385 آخرین نوشته ها
|
