|
بنام خدای مهربان که همیشه مرا در کارهایم یاری میرساند و اگر او نباشد من هیچم. این داستان را از سر ناراحتی خودم درباره مساله ای که برایم پیش آمده عرض نمی کنم و تنها می خواهم به نمونه ای از بی انصافی و قضاوت اشتباه و نادرست یک فرد متخصص در بحث تربیت اشاره کنم که بسیار در مدارس مشاهده می گردد و بدان اهمیتی داده نمی شود. هفته گذشته فکر می کنم پنجشنبه بود که در اتاقم نشسته بودم و با یکی از دانش آموزان مساله دار مشاوره می کردم. ( البته من در جایگاه مشاوره قرار ندارم ولی چون زبان آن دانش آموز را بهتر می فهمیدم با او صحبت می کردم تا شاید گره کارش باز گردد ) مشغول بحث بودم که یکی دیگر از دانش آموزان متشخص کلاس سوم وارد اتاق شد و درباره کامپیوتر سوالی از من پرسید و بحث ما نظرش را جلب کرد و 4،3 دقیقه ای ایستاد تا به صحبت ما گوش دهد. ظاهرا به منظور آب خوردن اجازه خروج از کلاس را به مدت یک دقیقه گرفته بود. در همین زمان بود که یکی دیگر از دانش آموزان به بهانه ای وارد اتاقم شد. از خصوصیات این دانش آموز همین قدر بدانید که معمولا خارج از کلاس می چرخد و جزء افرادی است که ثروت پدرشان از پارو بالا می رود. یعنی اکثر زمان خود را در مدرسه در حال علافی است. بعدا متوجه شدیم که به خاطر دیر کردن دانش آموز اول، از جانب معلم مامور شده تا ذاغ سیاه این دانش آموز را چوب بزند.( البته نمی دانم املای کلمه ذاغ درست است یا نه) و خبرش را به معلم برساند. کمی هم از این معلم بدانید که کار اصلی اش در مدرسه مشاوره است، تا آنجا که اطلاع دارم فوق لیسانس مشاوره است و بسیار ادعا دارد. گرچه من خودم تا به حال حرکت مشاوره ای از ایشان ندیده ام و من که باید ارتباط نزدیکی با ایشان داشته باشم تا بتوانیم مشکل بچه ها را حل کنیم اعتراف می کنم که هر بار به او سلام می دهم با بی احترامی رو برو می شوم. نمی دانم چه هیزم تری به ایشان فروخته ام که برخوردشان این گونه است، البته حدس هایی می زنم. به هر حال دانش آموز به کلاس برگشت و وقتی زنگ خورد دوباره آمد پیش من ولی بسیار ناراحت بود. پرسیدم چه شده، گفت وقتی برگشتم فلانی به من گفت به خاطر دیر کردنت نمره امتحان مستمرت را صفر می دهم. گفتم نگران نباش من الان میام با ایشان صحبت می کنم و دلیل دیر رفتنت را توضیح می دهم. با هم رفتیم پائین، آقای مشاور در حال سوار شدن ماشین یکی از همکاران بود که رفتم جلو و گفتم سلام، با همان بی ادبی خاص خود گفت: بگید، تا شروع کردم و دانش آموز را همراهم دید، حرفم را قطع کرد و گفت: شما وهر کس دیگه ای هم که بیایید من نمره ایشان را صفر می دهم، آن هم با لحنی بسیار زننده. بعد هم سرش را بلا نسبت گاو انداختند پائین و رفتند سوار ماشین شدند قبل از اینکه خود راننده سوار شوند.(ببخشید از اینکه با این لحن مطلب را ادا کردم چون چیز دیگری درباره این صحنه به ذهنم نیامد) بعد آن دانش آموز به من گفت: تحصیلکرده مملکت ما را نگاه کن. من هم سرم را انداختم پائین و گفتم: نگران نباش، درست میشه. وقتی برگشتم داخل از ناراحتی و عذاب وجدان گریه ام گرفت، که چرا؟ این دانش آموزی که می گویم یکی از دانش آموزان خوب کلاسشان است. یکی دو روز بعد مادر این دانش آموز، متعجب به مدرسه آمد و علت مساله را از مسئولین جویا شد و قرار شد که رسیدگی شود و جای نگرانی نبود. تا اینکه روز معلم فرارسید و من هدیه روز معلم را با افتخار گرفتم. این روز برای من یک روز بزرگ بود چون هدایای زیادی از خودم و خدا دریافت کردم. دانش آموز آمد پیشم و گفت: آقای فلانی گفت: نمره ات را درست می کنم به شرطی که تو و صیدافکن معذرت خواهی کتبی بنویسید. فقط گفتم: باشه چشم، و رفتیم دفترم نشستیم و نامه معذرت خواهی نوشتم. توی دلم با خودم گفتم فقط به خاطر دانش آموز که از ناراحتی در بیاید و بخندد این کار را می کنم. چون سرنوشت او در گروی این نامه بود که اگر نمی نوشتم نمره او صفر می شد و معدلش کلی پائین می آمد ولی نوشتم آن هم با علاقه چون دوستش داشتم و به خاطر کمک به او و امثال او در مدرسه حضور دارم. می دانید که در دنیا و مسائل حقوقی، از کسی که جرم و جنایت سنگین انجام داده، تعهد کتبی می گیرند که دیگر جرم را تکرار نکند. این را می خواهم بگویم که یک معلم باید معلم باشد و معلمی کار ساده ای نیست که هر کسی از پس آن برآید. معلمی عشق می خواهد و دلسوزی. از این معلم حداقل انتظاری که می رفت این بود که از اخلاق مشاوره و حرفه ایش در حل و فصل این موضوع کمک بگیرد و مساله را به شیوه ای زیبا و دل نشین برای دانش آموز جا بیاندازد ولی می بینیم که نه تنها این کار را به خوبی انجام نداد، بلکه ذهنیت منفی در ذهن دانش آموز ایجاد کرد و اینها همان ظرافت های تربیتی هستند که انتظارش از معلمان می رود.
+
نوشته شده در جمعه 14 اردیبهشت1386ساعت 2:30 توسط احسان
|
بنام خداوندی که از ته دل دوستش دارم، دوست داشتن به معنای دوست داشتن. سلام، سلامی به گرمای زیر پتوی گلبافت، به گرمی یک لیوان چای داغ در کنار دریاچه واقع در دهانه کوه سبلان که هر چه از زیباییش بگویم کم گفته ام و به گرمی نوازش های دلنواز خورشید. همیشه با خودم فکر می کردم که یک روزی می بایست نتایج ذهنی خودم را روی کاغذ پیاده کنم و در اختیار عموم قرار دهم و همیشه در ذهنم این بود که آیا در این کار موفق می شوم یا خیر. نوشتن را دوست دارم زیرا یکی از دوستان صمیمی من است. دوستی است که چیزهای زیادی را به واسطه او یاد گرفته ام. بعضی می گویند سیگار بهترین دوستشان است چون اگر او را ترک کنند او آنها را ترک نمی کند و به عبارتی رفیق نیمه راه نیست. و من افتخار می کنم که یکی از بهترین دوستانم، نوشتن است. او رفاقتش را برایم اثبات کرده است. خوب، نوشتن راه های مختلف و اشکال مختلفی دارد که هر کدام برای خود مهم و مورد احترام هستند. یکی از این اشکال نگارش تجربه های زیسته یا همان تجربه های زندگی یا به بیان خودمان ثبت خاطرات زندگی است. کاری که فکر می کنم هر کسی حداقل یکبار در زندگی اش انجام داده است یا اگر هم خاطراتش یا وظایف روزانه اش را روی کاغذ نیاورده، لااقل در ذهنش با آن ها درگیر شده است. چه لذتی دارد این نوشتن، تازه اگر بدانی عده ای نیز نوشته هایت را می خوانند، لذتش دو چندان می گردد. یکی از راه های ارتباط نوشته شما با خواننده یا مخاطب، وبلاگ و وبلاگ نویسی است. روزی که استاد فاضلی وبلاگ نویسی را یکی از تکالیف درسی خود برای کلاس انسان شناسی مطرح کردند، راستش اولش خیلی ترسیدم که نتوانم این کار را به شکل خوبی انجام دهم و غصه ی کم آوردن زمان را می خوردم که چگونه می توانم هر هفته یک پست جدید روی وبلاگ قرار دهم ولی اکنون انجام این کار برایم مرتفع شده است و با اشتیاقی وصف ناپذیر می نویسم چون راهش را پیدا کرده ام و این را مدیون معلم و استاد بزرگوارم هستم. درست است که تجربه زیادی در زمینه وبلاگ نویسی کسب نکرده ام ولی همین اندک زمان محدود حضور در این فضای مجازی برایم بسیار جالب بوده و تجربیات و پیشنهاداتی را به همراه داشته است که لازم می دانم درین پست بدان ها بپردازم. زمان زیادی است که از کامپیوتر و اینترنت استفاده می کنم و این استفاده بیشتر در قالب چک کردن ایمیل و سر زدن به سایت های مورد نیاز بوده است. نمی دانم وبلاگ نویسی از چه زمانی در بین ایرانیان محبوبیت پیدا کرده است و ایرانیان از آن به عنوان یک ابزار کارامد استفاده می نمایند ولی سوالی که برایم مطرح است اینکه با وجود کارامدی این مساله به عنوان یک ابزار نیرومند در جهت برقراری ارتباط، چرا به درستی از آن استفاده نمی شود و فکر می کنم عده زیادی نباشند که از آن به عنوان یک وسیله کارامد استفاده می کنند. واقعا چرا؟ آیا استفاده صحیح از وبلاگ به فرهنگ ما مربوط می شود؟ چون ما عادت کردیم هر چیزی را به فرهنگ آن نسبت می دهیم. شاید اگر سوالم را با ذکر مثالی توضیح دهم بهتر جا بیفتد. یکی از خصوصیات استفاده از اینترنت، تقویت حس کنجکاوی در انسان است. من خودم اگر فرصت داشته باشم و شرایطش فراهم باشد کمتر از 2 الی 3 ساعت با اینترنت کار نمی کنم. چون در این فضا آدم با جهان ارتباط برقرار می کند و این خیلی برای خود من جذاب است که در زمانی کم از دنیا و جریاناتی که در آن می گذرد اطلاعات کسب می کنم. خوب این برای کسانی که واقعا به دنبال کسب اطلاعات باشند بسیار مناسب است، ولی برای افراد بیکار وسیله مناسبی به نظر نمی رسد. گرچه آنها هم به میزان بیکاری خود از این فضا سود می جویند. زمانی که با وبلاگ آشنایی نداشتم، وقتی آدرسی را در گوگل جستجو می کردم، با افرادی آشنا می شدم که چه زیرکانه و با مهارت، افکار خود را در قالب صفحات وب به دیگران منتقل می کردند. همیشه دلم می خواست که من هم جایی را در این فضای بزرگ اشغال می کردم و به بیان نظراتم می پرداختم ولی بلد نبودم یا تنبلی می کردم. اکنون که یاد گرفته ام به خودم می بالم و افسوس می خورم که چرا بعضی از افراد فرصت به این خوبی را به راحتی از دست می دهند. نمی دانم شاید صحبت من برای خیلی ها خوشایند نباشد ولی واقعیت است. فضای وبلاگ مثل بسیاری چیزهای دیگر، لوس شده است( نمی دانم املای کلمه درست است یا نه) و فکر می کنم به خاطر نبود آموزش صحیح به منظور استفاده درست از این محیط، این مساله بوجود آمده است. نمی دانیم چگونه باید از این ابزار استفاده کنیم، حق هم داریم چون به دنبالش نرفته ایم. چون اصلا نمی دانیم لازم است به سراغ یادگیری برویم یا نه، حیف نیست؟ چرا لگد به بختمان می زنیم. چرا وقت با ارزش خود را صرف تعریف و تمجیدهای بی خودی از هم می کنیم. متاسفانه محیط وبلاگ به چنین فضایی تبدیل شده است. فضایی که پویایی و تحرک و تنوع و نوآوری در مسائل جدید بسیار در آن کاهش پیدا کرده است. حرف اصلی من این است که همه زندگی عشق و قربان هم رفتن و دوستت دارم و از هم تعریف کردن نیست. زندگی، زندگی است، با کسی شوخی ندارد. جای بسی تاسف است که وبلاگ نویس ها، فردا می خواهند فرزند تربیت کنند، زندگی را مدیریت کنند، زندگی، صحنه زیبای هنرمندی ماست. در زندگی امروز اگر خلاقیت و توان استفاده صحیح از فرصت ها را نداشته باشی، مرده ای، مرده. بیدار شو، به دور و برت نگاه کن، همه در حال سگ دو زدن هستند برای بدست آوردن لقمه ای نان و فقط زنده ماندن نه زندگی و تو نشستی از چه صحبت می کنی. من وبلاگ می نویسم که تجربه کسب کنم و با دیدگاه های دیگر آشنا شوم و به تعریف هایی که بعضا انجام می شود نیازی ندارم. من می خواهم نقد شوم. می خواهم نواقص کارم را بفهمم نه محاسنش را. بدون تعارف می گویم: احتیاجی به تعاریف دوستان ندارم. ایرادهای مرا به من بگوئید. روی صحبت من با همه است،اول با خودم، چه آنها که ادعای مذهبی بودن دارند و چه افرادی که ادعای غیر مذهبی بودن می کنند. و چه آنها که ادعایی ندارند. در دنیای امروز متفکرین و آنها که سرشان به تنشان می ارزد و شما قبولشان دارید، از طریق وبلاگ در حال انتقال افکار و اطلاعات خود به سایر نقاط جهان هستند، تجربیات خود را بسط می دهند و از آن تولید علم می کنند و شما نشسته اید و از تنهایی تان که منشاش معلوم نیست، که شاید انگاره ذهنی باشد، صحبت می کنید. بدبختی ما همین است. جهان در حال پیشرفت است و ما در حال درجا زدن. بعد هم در کلاس یا سطح جامعه که بحث می کنیم به این نتیجه می رسیم که عقب افتاده ایم از همه لحاظ. از ماست که بر ماست.
+
نوشته شده در سه شنبه 11 اردیبهشت1386ساعت 5:42 توسط احسان
|
|
درباره وبلاگ
![]() منوی اصلی
پیوندها
مردی موفق و استاد بسیار دوست داشتنی
آموزش و پرورش منطقه یک شبکه ملی مدارس ایران (رشد) همان مرد موفق و استاد دوست داشتنی گروه مطالعاتی انجمن جامعه شناسی دانشگاه علامه طباطبایی انجمن جامعه شناسی ایران انجمن انسان شناسی ایران انسان شناسی در دنیای امروز پرتال انسان شناسی ایران مرکز آمار ایران اطلاع رسانی نیروی انتظامی سازمان اسناد و کتابخانه ملی ایران انجمن روانشناسی ایران مجله مطالعات فرهنگی و تاریخی مجله کانادائی جامعه شناسی مجله جامعه شناسی معاصر مجله آمریکایی جامعه شناسی ژورنال مطالعات فرهنگی فصل نو (مجله اینترنتی علوم اجتماعی) سایت جستجوی مقالات جامعه شناسی ایران جامعه شناسان بدون مرز- ایران گروه مطالعاتی فلسفه علم انجمن جامعه شناسی دانشگاه علامه طباطبائی پایگاه اسلامی- شیعی رشد yahoo blogfa درج تصویر در وبلاگ پیوندهای روزانه
و دوباره زندگی( اون یکی خونه من ) با نگاهشون به مسائل همیشه منو متعجب می کنن. کفشهای پاره ی یه همکلاسی یه دوست یه دانش آموز مهربون(م م م) او خودش استاد ربودن بود آقا مرتضی اگه نبودی ما باید چه کار می کردیم در جستجوی نور این پادگان بی باکری دیگر صفا ندارد با نگاه آخرینش خنده کرد سلام بر حاج محسن، یل تخریب ارزش دیدن دارد دقت را از ایشان یاد بگیرید عطر قلم از زندگی متفکر بخند و لذت ببر و فکر کن آرشیو پیوندهای روزانه آرشیو
هفته دوم اسفند 1386 هفته چهارم شهریور 1386 هفته دوم شهریور 1386 هفته اوّل شهریور 1386 هفته چهارم مرداد 1386 هفته سوم مرداد 1386 هفته دوم مرداد 1386 هفته سوم تیر 1386 هفته دوم تیر 1386 هفته چهارم خرداد 1386 هفته سوم خرداد 1386 هفته دوم خرداد 1386 هفته دوم اردیبهشت 1386 هفته اوّل اردیبهشت 1386 هفته چهارم فروردین 1386 هفته سوم فروردین 1386 هفته چهارم اسفند 1385 هفته سوم اسفند 1385 هفته اوّل اسفند 1385 هفته چهارم بهمن 1385 آخرین نوشته ها
|
