|
بنام خداوند بخشنده مهربان نمی دانم چرا این طوری شد. هر چقدر فکر می کنم به این نتیجه می رسم که حتما جایی از کار من ایرادی داشته که این دو بزرگوار یعنی: راهی و همسفر با هم بحثشان بالا گرفته و دیگران نیز از این فرصت استفاده های لازم را می برند. شاید اگر آگاهی بهتری ارائه می کردم این موارد پیش نمی آمد گرچه که این مسائل از نظر من طبیعی است. در بحث آموزشی بد عمل کرده ام که چنین موردی پیش آمده است. وقتی که به مسئله ای فکر می کنم و تصمیم به نوشتن و پیشنهاد کردن می گیرم، سعی می کنم یک پیشنهادی ارائه کنم که ساختار شکن باشد. همیشه دوست داشتم و دارم که شرایط موجود را با آگاهی تغییر دهم و به عنوان موتور محرک یک فعالیت عمل کنم. این طور آدم ها به لحاظ شخصیتی نسبت به مسائل با دیدگاه انتقادی نگاه می کنند و مشروعیت وضع موجود برایشان غیر قابل توجیه است. فکر می کنم اگر سعی کنیم اینگونه باشیم جا برای پیشرفت خواهیم داشت در غیر اینصورت ... نظراتی که از سوی هر دو بزرگوار مطرح گردید در جای خود ارزشمند است، چه نظرات راهی که به صیدافکن یادآوری می کند و چه همسفر که از بعد عاطفی وارد می شود. و در این میان چیزی که تولید می شود فکر کردن است. به اعتقاد من راهی با شناختی که از صیدافکن دارد سعی می کند به دیگران بفهماند وبلاگ جای گفتن بعضی مسایل نمی باشد و این را با استناد به عرض صیدافکن در مطلب وبلاگ و وبلاگ نویسی، بیان می کند. این یک برداشت است و از طرفی همسفر با شناختی که از صیدافکن دارد به ابراز عقیده به شیوه خود می پردازد. هر کسی از یک زاویه دید به مسئله نگاه می کند. که در جای خود ارزشمند است و این دو نظر متفاوت در برخورد با یکدیگر ممکن است دربعضی موارد منجر به ایجاد کدورت هایی گردد. و چنان که می بینید هر یک از طرفین به طرف مقابل خود از زاویه دید خود تذکر می دهد و هر کسی جانب حرف و ادعای خود را می گیرد. فکر نمی کنم وضعیت موجود جنبه اصلاح و تحرک داشته باشد و بیشتر حالت تدافعی به خود گرفته است. ادعای خود را با یک مثال توضیح می دهم. اگر به یاد داشته باشید در بحث انفعال زنان در عرصه های اجتماعی بنده با یکی از همکلاسی هایم گفتگوهایی انجام دادیم. هدف من در این گفتگوها فقط ایجاد تحرک در این خانم بوده و اینکه شرایطی را بوجود آورم تا ایشان سکوت خویش را بشکند و اظهار نظر کند. ما با هم بحث کردیم و در آخر هم هر کدام حرف خودمان را زدیم ولی من در اینجا نمی خواستم مطلبی را به طرف مقابلم اثبات کنم بلکه فقط می خواستم ایشان حرف هایش را بزند و از حالت انفعال درآید. هدف من در این پروسه مستتر بود. خیلی ها تصور کردند جانب دارانه صحبت می کنم ولی هدف این بود که ایشان شیوه نقادی را تمرین کند. من در کار خودم بیشتر سعی می کنم آموزش دهم شاید مسائلی هم در این میان پیش آید ولی آموزش دادن مستلزم پرداخت هزینه های این چنینی نیز می باشد. در آخر این مطالب را از من کمترین به یادگار داشته باشید، تلاش کنید به راهنمایی کردن، به آموختن، تحصیل علم. سعی نشود به چنین مسائلی دامن زده شود که در آخر فقط پشیمانی اش باقی می ماند. نمی دانم توانستم جان کلام خود را بیان کنم یا خیر؟ موفق و پیروز و سر بلند باشید در پناه حضرت حق.
+
نوشته شده در سه شنبه 12 تیر1386ساعت 2:0 توسط احسان
|
بنام خداوند قشنگ و دوست داشتنی. مثل اینکه خیلی ها هنوز متوجه نشدند اینجا کجاست، اینجا دفتر کار صیدافکن، نایب بر حق جناب آقای هابرماس، منتقد بزرگ می باشد. احترام بگذارید!!!!! سلامی گرم بر همگی دوستان. از اقبالی کبیر تا راهی محترم و همسفر عزیز. و اون وسطها عزیزانی که من محبوب ترینشان هستم و نقطه ها به تعداد مختلف و رهگذرانی که ظاهرا در این کویر زندگی گم شده اند و به کاروانسرای این حقیر پناه آورده اند. من خیلی خوشحالم که در جمع شما عزیزان زندگی می کنم. و از خداوند کمال تشکر را بعمل می آورم که این همه آدم دلسوز و به تعبیر بنده انسان در مسیر زندگی من قرار داده است. بذارید داستان را یک مرتبه با هم مرور کنیم تا افراد خاموش به لحاظ آگاهی، روشن شوند. اگر دقت کرده باشید این وبلاگ یک فرق هایی با دیگر وبلاگ ها دارد" البته تعریف از خودم نباشه" ولی سعی می کنم مطالب بدرد بخور در این محیط قرار دهم که خوانندگان و مخاطبان با خواندن آنها لحظه ای هم که شده در فکر فرو روند و حقایقی برایشان روشن گردد. این وبلاگ حاصل فعالیت کلاسی بنده در درس انسان شناسی فرهنگی است که ظاهرا به نتیجه خوبی در این درس دست یافته ام و نمره 20 را از آن خود کرده ام. البته این را بگویم که نمره برای من چندان اهمیتی ندارد که برای دیگران دارد و برای من فهمیدن و فعالیت کردن از اهمیت بالایی برخوردار است. و من در خلال این درس مطالب بسیاری را آموختم و سعی کردم و می کنم در حد خودم آموزش دهم. روز اولی که می خواستم کار وبلاگ نویسی را آغاز کنم هدفم را کاملا مشخص کردم. عزیزان می دانند که هدف نزد من چه اهمیت بالایی دارد و اگر نمی دانند توصیه می کنم پست های اول من در این وبلاگ را مطالعه فرمایند. چند هفته ای گذشت و مطالب روی وبلاگ معکس گردید آن هم با کلی زحمت و بی خوابی و درد سر. خودم مطرح کردم که مخاطبان این وبلاگ از هر طیفی می توانند باشند و با هر نظر و عقیده ای. و من همه جوره پذیرای نظراتشان هستم و سعی می کنم از آنها بهره لازم را ببرم که نظرات لازم بودند ولی کافی نبودند. وبلاگ می نویسم که کامل بشوم. چگونه؟ با نظرات مخالف. با انتقادات و پیشنهادات. بعد از مدتی دوستانی به کلبه من سر زدند که با روش حضور در این کلبه آشنایی نداشتند و من با سر زدن به وبلاگشان، توجیهشان کردم که اینجا میایی سعی کنی چگونه باشی. خوب بعضی ها عمل کردند و بعضی دیگر... البته بار اول به خاطر آگاهی نداشتن از این شرایط بسیاری از برخورد ها و حرفها طبیعی است. بعد از گذشت چند ماهی با جستجو در اکثر وبلاگ ها به این نتیجه رسیدم که وبلاگ من در بین این همه وبلاگ غیر طبیعی کار می کند. و همین غیر طبیعی بودنش است که آن را از دیگران متمایز کرده است. به همین منظور تصمیم به نوشتن مطلبی با عنوان " وبلاگ و وبلاگ نویسی" گرفتم که نقدی است روشن بر وبلاگ نویسی. می توانید مطلب را در همین صفحه جستجو و مطالعه بفرمایید. چندی قبل یکی از آشنایان با اسم مستعار "همسفر" قدم بر چشمان من نهادند و حضور خود را در فضای وبلاگ با کامنتی که با احساسات پاکی همراه بود به رسمیت شناختند و من از ایشان تشکر می کنم. بعد از کامنت ایشان یکی دیگر از دوستان بسیار محترم و دوست داشتنی بنده با نام مستعار "راهی" که اهل تفکر هستند و من ارادت ویژه ای نسبت به ایشان دارم و او را به عنوان یک دوست صمیمی و مهربان تلقی می کنم، به کامنت همسفر انتقاداتی را وارد و به من تذکر دادند که بجا بود. خلاصه عده ای از دوستان دیگر که هویتشان برای من ناشناخته است از فرصت استفاده کردند و مراتب حب و دوستی را نسبت به من بجا آوردند. در این میان همسفر، نسبت به برخورد راهی عکس العمل نشان دادند که کسی حق ندارد به همسفرش( بنده حقیر ) به خاطر نظر وی، تذکر دهد و راهی نیز فرمودند که تذکر شنیدن یکی از صفات نیک این آقا پسر گل است! ( علامت تعجب به خاطر گل بودن آقا پسر است ). بعد ذیل پست قبل این مباحثه بالا گرفت و به اعتقاد راهی اگر چنین پیش برود جنگ جهانی سوم بوقوع می پیوندد و اینجاست که احسان بدبخت از سوی سازمان ملل به عنوان شروع کننده جنگ شناخته می شود و به عنوان یک جنایتکار جنگی در دادگاه باید مجازات شود. احتمالا قاضی دادگاه، اقبالی کبیر است! خلاصه من از هر دو طرف راضی ام و به آشنایی با آنها افتخار می کنم. ولی از بقیه آن هایی که به من لطف کردند و الفاظ نیکو به من نسبت داده اند گله مندم چون آن ها را نمی شناسم و اگر افتخار می دهند خودشان را معرفی کنند تا من هم آنان را دوست داشته باشم. اگر خواستید به من ایمیل بزنید تا شماره تلفن خود را در اختیارتان قرار دهم و بیشتر با شما عزیزان آشنا شوم تا اینگونه مجبور نشوید به صورت مستتر به این حد واندازه که لایقش نیستم به بنده ابراز علاقه بفرمائید. ادامه بحث در پست بعدی.
+
نوشته شده در دوشنبه 11 تیر1386ساعت 21:44 توسط احسان
|
بنام خداوندی که هر چه تا الان در زندگی بدست آورده ام با کمک او بوده و اگر تا آخر عمرم هم بخواهم شکر گذارش باشم نمی توانم از عهده چنین تشکری بر آیم. بعد از دادن آخرین امتحان دانشگاه وقتی صحبتم را با یکی از همکلاسی هایم انجام دادم خسته و کوفته و با حالی گرفته به سمت بانک حرکت کردم تا قبض موبایلم را که رقم بسیار بالایی هم داشت پرداخت کنم. از اینکه مجبور بودم حقوق یک ماه تلاشم را در ازای یک بی معرفتی یا شناخت آدمی که هیچ ارزشی برایم قائل نبود و من می خواستم او را بیشتر بشناسم تا بلکه بتوانم او را از گردابی که در آن افتاده است نجات دهم،خرج کنم بسیار ناراحت بودم و دلم بد جوری شکسته بود. پرسان پرسان به سمت تجارت شعبه حسینیه ارشاد حرکت کردم. حواسم به هیچ جایی نبود، سرم از درد داشت منفجر می شد. اصلا نمی فهمیدم چه جوری از خیابان رد می شدم. در همین حال و اوضاع بودم که ناگهان صدای پیر مردی نظرم را جلب کرد ولی باز بی اعتنا به مسیر خود ادامه دادم، وقتی داشتم از مقابلش رد می شدم، زیر چشمی به چیزی که توی دستان چروک خورده اش بود نگاهی انداختم. کتابی در دستش بود. بیشتر که دقت کردم متوجه شدم عکس جلد کتاب تصویر خود پیر مرد است. ایستادم و دنده عقب گرفتم. پیرمرد فریاد می زد: خاطرات و خواب های من... کتاب را از دستش گرفتم و نگاهی به آن انداختم. او گفت نویسنده کتاب، خودش است. غلامرضا کمالی نیا. با او شروع کردم به صحبت کردن. آدم خوش برخوردی بود. جلوی کانون مفتح ایستاده بودیم و داد می زد خاطرات یک معلم را برای فرزندانتان هدیه بخرید. او معلم باز نشسته دبیرستان البرز بود. وقتی کتاب را می خریدم گفتم: حاج آقا من هم معلم هستم. خیلی خوشحال شد و من بیشتر. پیرمرد عاشقی بود. گفت: اگر معلمی را دوست داشته باشی بهترین شغله ولی اگر عاشق بچه ها نباشی، برات مثل قفسه. داشتم کتاب را شروع می کردم به خواندن که گفت: کتابو بده اولش برات یادگاری بنویسم. خیلی خوشحال شدم. دیگه قبض موبایل یادم رفت. آخه این اولین باری بود که از یک نویسنده کتاب تهیه می کردم. همین طور که می نوشت با لحن شاعرانه اش گفت: زندگی مثل موبایله، اگه خاموشش کنی، خاموش می شه و اگه روشنش کنی، روشن. روی صفحه اول کتاب هم نوشت: آری آری زندگی زیباست، زندگی آتشگهی گیرنده پا بر جاست. حالا نمی دانم چه ارتباطی بین پرداخت قبض موبایل و زندگی مثل موبایل، وجود داشت که اینگونه اتفاق افتاد. از اون روز دارم به این جملات فکر می کنم و با اونها زندگی...
+
نوشته شده در جمعه 8 تیر1386ساعت 19:57 توسط احسان
|
بنام خالق هستی بخش که دوباره این توانایی را در من زنده کرد تا قلم در دست بگیرم و بنویسم. و سلام بر همگی دوستان و مخاطبین محترم و عرض پوزش به خاطر وقفه ای چند روزه که در بحث وبلاگ نویسی بوجود آمد. هر وقت به مورچه ها نگاه می کنم، به تلاششون، به فعالیت های سختشون زیر این آفتاب گرم و سوزان، به اینکه چطور با وجود اینکه هر لحظه ممکن است زیر پای آدم ها، له شوند باز بیرون می آیند و بی هیچ ترسی به فعالیت می پردازند، یاد آن داستان قدیمی " مورچه و ملخ " می افتم که خیلی از شماها به احتمال خیلی زیاد آن را از بزرگتر هاتون شنیده اید. این داستان جنبه ای آموزنده برای هر جنبنده ای که در این جهان هستی زندگی می کند می تواند در بر داشته باشد. در روزگاری مورچه ای کار می کرد و کار می کرد و کار می کرد تا برای فصل زمستانش آذوقه جمع آوری کند. هر صبح که برای بدست آوردن لقمه ای نان حلال از خانه بیرون می رفت از مقابل خانه ملخی رد می شد که همیشه در حال خوردن و خوابیدن و خوش گذرانی بود. ملخ با لحن مسخره آمیزی به او می گفت: چرا اینقدر کار می کنی، برو کیف دنیا رابکن، بی خیال کار، برو از زندگیت لذت ببر. ملخ مورچه را مسخره می کرد که چرا کار می کند و سختی می کشد. و مورچه همچنان به کار خود ادامه می داد و به ملخ هم توصیه می کرد که به فکر آینده اش باشد. مورچه به ملخ می گفت: آقا ملخه به فکر فردات باش که زمستون می رسه. هوا سرد می شه و اون وقت چیزی برای خوردن پیدا نمی کنی. به امروزت نگاه نکن، به سختی های فردات فکر کن. ملخ همچنان مورچه را مسخره می کرد و به حرف مورچه اعتنایی نمی کرد. تابستان عمرش را به پائیز و زمستان داد و ننه سرما با کوله باری از قصه های گرم از راه رسید. یک شب برفی و سرد مورچه و خانواده اش کنار آتیش نشسته بودند و با آرامش در کنار هم زمستان را سپری می کردند که ناگهان صدای در زدن به گوش رسید. مورچه گفت: یعنی کی می تونه باشه این موقع شب! در را که باز کرد ملخ را دید که از سرما و گرسنگی مچاله شده شده است و از مورچه کمک می خواهد. اینجا بود که مورچه به ملخ اون جمله معروف را نطق کرد: اون موقع که جیک جیک مستونت بود، فکر زمستونت بود؟ حالا نمی دانم این داستان بین مورچه و ملخ بوده یا مورچه و گنجشک. v قبل از هر چیزی یاد آوری کنم: این ماه ها، ماه هایی است که مورچه ها در حال تلاش و کوشش هستند تا برای پائیز و زمستان آماده شوند، این بنده حقیر از شما عزیزان خواهش می کنم شما را به خدا وقتی که در خیابان راه می روید مواظب قدم هایتان باشید تا خدای ناکرده این زحمت کشان زیر پای شما سروران گرامی جان خود را از دست ندهند. نتیجه گیری: ü ضرورت فکر کردن و رسیدن به خودیابی. کمی به خودمان نگاه کنیم. ببینیم کجا هستیم و چطور زندگی می کنیم. با نگاه دوباره به زندگی می توانیم افق های دور دست را ترسیم کنیم و با یک برنامه ریزی تقریبا منسجم و معطوف به هدف پیش رویم. شرط اول پیدا کردن خود است. ü دنیایی که در آن زندگی می کنیم روزی به آخر می رسد یا اینگونه بگویم که عمر ما در این دنیا روزی به پایان می رسد و چه خوب است کمی زندگی را تجربه کنیم، یک زندگی با آرامش و راحتی. اما بدست آوردن آرامش و راحتی ساده نیست. به قول بزرگی: زندگی هنر است، برای یادگیری این هنر لازم است هزینه بپردازی. ( نا برده رنج، گنج میسر نمی شود/ مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد) لازم است برای یادگیری هنر زندگی، سختی های زیادی را متحمل شویم. و سختی کشیدن کلید راحت زندگی کردن است. آنان که دلشان را به فردایی آسوده خوش کرده اند و اکنون به خیال خود در خوشی و راحتی به سر می برند بدانند که روزگاری نا آرام پیش رو دارند. ü همیشه سعی کنیم مانند مورچه عمل کنیم، ساعی و فعال. در سختی ها با پاسخ مثبت خود به محرک های منفی، سعی کنیم بر آن ها غلبه کنیم و منفی را به سمت مثبت شدن سوق دهیم ( هدایت کنیم ). ü به نظر من جوانی کردن وقتی معنی پیدا می کند که ازعمل خود نتیجه ای تقریبا مطلوب حاصل گردد و آن زمان می توان از جوانی لذت ببری که بدانی با ره توشه ای که در دست توست می توانی در سال های آتی در آرامش زندگی کنی ( دور اندیشی ) و آن زمان است که قدر زمان و تلاش و ارزش تلاش خود را بهتر درک می کنی.مانند همان مورچه، او با تدبیر خود می داند که آذوقه ای که امروز در تابستان گرم و سوزان با تلاش و کوشش بدست می آورد فردا در زمستان برای او نقش حیاتی دارد، برای همین با اطمینان و اعتماد به نفس این راه را نیزبه ملخ توصیه می کند. وبی اعتنا به حرفهای ملخ به کار خود ادامه می دهد. در آخر خوشحال می شوم نتیجه گیری های شما سروران گرامی را با مطالعه داستان بشنوم. در پناه ایزد منان پیروز و موفق باشید.
+
نوشته شده در جمعه 8 تیر1386ساعت 17:54 توسط احسان
|
|
درباره وبلاگ
![]() منوی اصلی
پیوندها
مردی موفق و استاد بسیار دوست داشتنی
آموزش و پرورش منطقه یک شبکه ملی مدارس ایران (رشد) همان مرد موفق و استاد دوست داشتنی گروه مطالعاتی انجمن جامعه شناسی دانشگاه علامه طباطبایی انجمن جامعه شناسی ایران انجمن انسان شناسی ایران انسان شناسی در دنیای امروز پرتال انسان شناسی ایران مرکز آمار ایران اطلاع رسانی نیروی انتظامی سازمان اسناد و کتابخانه ملی ایران انجمن روانشناسی ایران مجله مطالعات فرهنگی و تاریخی مجله کانادائی جامعه شناسی مجله جامعه شناسی معاصر مجله آمریکایی جامعه شناسی ژورنال مطالعات فرهنگی فصل نو (مجله اینترنتی علوم اجتماعی) سایت جستجوی مقالات جامعه شناسی ایران جامعه شناسان بدون مرز- ایران گروه مطالعاتی فلسفه علم انجمن جامعه شناسی دانشگاه علامه طباطبائی پایگاه اسلامی- شیعی رشد yahoo blogfa درج تصویر در وبلاگ پیوندهای روزانه
و دوباره زندگی( اون یکی خونه من ) با نگاهشون به مسائل همیشه منو متعجب می کنن. کفشهای پاره ی یه همکلاسی یه دوست یه دانش آموز مهربون(م م م) او خودش استاد ربودن بود آقا مرتضی اگه نبودی ما باید چه کار می کردیم در جستجوی نور این پادگان بی باکری دیگر صفا ندارد با نگاه آخرینش خنده کرد سلام بر حاج محسن، یل تخریب ارزش دیدن دارد دقت را از ایشان یاد بگیرید عطر قلم از زندگی متفکر بخند و لذت ببر و فکر کن آرشیو پیوندهای روزانه آرشیو
هفته دوم اسفند 1386 هفته چهارم شهریور 1386 هفته دوم شهریور 1386 هفته اوّل شهریور 1386 هفته چهارم مرداد 1386 هفته سوم مرداد 1386 هفته دوم مرداد 1386 هفته سوم تیر 1386 هفته دوم تیر 1386 هفته چهارم خرداد 1386 هفته سوم خرداد 1386 هفته دوم خرداد 1386 هفته دوم اردیبهشت 1386 هفته اوّل اردیبهشت 1386 هفته چهارم فروردین 1386 هفته سوم فروردین 1386 هفته چهارم اسفند 1385 هفته سوم اسفند 1385 هفته اوّل اسفند 1385 هفته چهارم بهمن 1385 آخرین نوشته ها
|
