|
خانمی طوطی خرید، اما روز بعد آن را به مغازه برگرداند و به صاحب مغازه گفت: این پرنده صحبت نمی کند. صاحب مغازه پرسید: آیا در قفس آینه ای هست؟ طوطی ها عاشق آینه اند. آن ها تصویرشان را در آینه می بینند و شروع به صحبت می کنند. آن خانم یک آینه خرید و رفت. روز بعد باز آن خانم برگشت، طوطی هنوز صحبت نمی کرد. صاحب مغازه پرسید: نردبان چه؟ در قفسش نردبانی هست؟ طوطی ها عاشق نردبان هستند. آن خانم یک نردبان خرید و رفت. اما روز بعد باز هم آن خانم آمد. صاحب مغازه گفت: آیا طوطی شما در قفسش تاب دارد؟ نه؟! خوب مشکل همین است. به محض اینکه شروع به تاب خوردن کند، حرف زدنش همه را برمی انگیزد. آن خانم با بی میلی یک تاب خرید و رفت. وقتی آن خانم روز بعد وارد مغازه شد چهره اش کاملا تغییر کرده بود. او گفت: طوطی مرد! صاحب مغازه یکه خورد و پرسید: واقعا متاسفم، آیا او یک کلمه هم حرف نزد؟ آن خانم پاسخ داد: چرا! درست قبل از مردنش با صدایی ضعیف از من پرسید که مگر در آن مغازه غذایی برای طوطی ها نمی فروختند؟ برگرفته از کتاب: هفده داستان کوتاه کوتاه، ترجمه: سارا طهرانیان یادتان نرود پست قبلی را مطالعه فرمائید.
+
نوشته شده در چهارشنبه 17 مرداد1386ساعت 0:5 توسط احسان
|
ای نام تو بهترین سرآغاز بی نام تو نامه کی کنم باز سلام بر همگی مخاطبان محترم مخصوصا خدمت دوستان عزیزم. دیروز برای من از اون روزهایی بود که فکر نمی کنم هیچ وقت خاطره آن از ذهنم پاک شود. ماجرا از چند روز پیش شروع شد که اقبالی نامی، با من تماس گرفتند. و خبر دادند که دوشنبه این هفته یعنی دیروز، قراراست جلسه گروه مطالعاتی با حضور دکتر مظفری برگزار شود و از من هم خواهش کردند که حتما در جلسه حضور داشته باشم. گفت قرار است دوستان دیگر هم بیایند و این خوشحالی مرا دو چندان کرد. خیلی خوشحال بودم که دوباره دانشمندان جوان آینده دوباره دور هم جمع می شدند و با هم به گفتگو و تبادل تجربیات می پرداختند. پرسیدم حالا قرار است پیرامون چه مسائلی با هم صحبت کنیم. گفتند مسائل اعتقادی. بعد پیشنهاد کرد که اگه موضوعی به ذهنم آمد برایش ارسال کنم. فکر می کنم همان موقع بود که موضوع " زندگی با رویکرد اعتقادی" را پیشنهاد کردم. نمی دانم چه شد که این مساله به ذهنم آمد. امروز فهمیدم که موضوع جلسه همین است که پیشنهاد کردم. و دکتر مظفری هم در این خصوص آماده تشریف آورده بودند. البته لازم به ذکر است که 2،3 روز گذشته بحث هایی را در خصوص آمدن یا نیامدنم از طریق پیام کوتاه با یکی از اعضای گروه انجام داده بودم و به این نتیجه رسیده بودم که حضور نداشته باشم و اگر هم باشم مثل بچه های آرام سرم را پائین بیاندازم و سکوت اختیار کنم که البته هیچ یک از 2 مورد محقق نگردید. با هر مصیبتی بود زمانم را تنظیم کردم و مرخصی هم گرفتم و امروز در خدمت گروه بودم و از محضر دوستان لذت بردم. خوب وارد بحثهای جالبی که صورت گرفت نمی شوم ولی اعتراف می کنم که مباحث بیشتر از اینکه جنبه اعتقادی داشته باشد جنبه جامعه شناسی داشت البته خودمان در جهت هدایت بحث به این سمت بسیار نقش داشتیم ولی در کل مباحث چیزی بین اعتقادی و جامعه شناسی بود یعنی ملزومات هر دو را به همراه داشت. البته این بحثها را نمی توان به یک جلسه یا زمان های اندک محدود ساخت و نیازمند جلسات و حتی نشستهای جامع تری در این خصوص هستیم. به عنوان مثال فرصت وشرایط گفتن حرف های ناگفته بسیاری در این جلسه وجود نداشت که اگر چنین می شد فکر می کنم بسیاری از مشکلات کنار می رفت، حداقل در مورد خودم می توانم این ادعا را کنم که اگر می توانستم برخی صحبت ها را انجام دهم بسیاری از انتقاداتم معنا پیدا می کرد. به هر حال جلسه نا مناسبی از دید من نبود و من به شخصه استفاده کردم و قرار گذاشتیم تا هفته بعد هم این صحبت را ادامه دهیم. لازم می دانم به نکته ای هم اشاره کنم و آن اینکه از عوامل موفقیت چنین نشست های گروهی ای، وجود عامل رهبری در حضور جمع است که در این جلسه دکتر مظفری به عنوان لیدر(هادی)، نقش خود را به نحو احسن انجام دادند و من از همین جا دستان ایشان را می بوسم. البته دقت داشته باشید که رهبری به فرد یا خرد فردی محدود نمی گردد و با توجه به اقتضائات می تواند به خرد جمعی نیز تبدیل گردد. این نکته ای بود که لازم دیدم در میان کلام بدان بپردازم. در ضمن اگر بشود در چنین جمع هایی شرایط حوزه عمومی را فراهم نمود، طبق نظرهابرماس بسیاری از مشکلات را می توان در همین مراحل اولیه و ساده، مرتفع نمود. این بود مختصری از جلسه امروز... ادامه داستان... بعد از اتمام جلسه با دکتر آمدیم بیرون. خیلی دلم می خواست با همراهی هم به امامزاده علی اکبر چیذر می رفتیم تا هم کمی دلمان باز شود و من هم کمی از حقایق برایشان می گفتم. اما ظاهرا قسمت نبود. تا سر خیابان شهید صالحی آمدیم و دیدم که رضا و ابوالفضل و همشیره شان منتظر تاکسی هستند. دکتر هم مشغول هماهنگی با یکی از دوستانشان بودند که در همان نزدیکی ها تشریف داشتند. با هم برگشتیم سر خیابان. من و رضا رفتیم یه جایی. مورد اورژانسی بود. وقتی برگشتیم دیدیم جا تر و بچه نیست. دکتر با دوستش آقای محبی رفته بود. توی دلم گفتم: منو تنها نذار، رو قلبم پا نذار. دویدم و خودمو رساندم و با دکتر خداحافظی کردم. برگشتم پایین و رضا گفت من عجله دارم و 5/1 توی دفتر آقا محمود قرار دارم و ابوالفضل هم گفت می خواهم بروم پیش آقا صالح. دلم خیلی گرفته بود. منم گفتم تا تجریش همراهتان میایم و از آنجا با ابوالفضل می روم امامزاده صالح. حالا مگه وسیله گیرمان می آمد. ابوالفضل و خواهرش سوار یک ماشین شدند و من و رضا هم سوار یکی دیگه. رضا هم دلش گرفته بود. با شناختی که از ابوالفضل دارم می دانم که او اصلا دلی ندارد که بگیرد. با رضا توی مسیر حرف زدم. دلش بد جوری پر بود بدتر از خود من. رفتیم توی تجریش چیزی خوردیم و از هم خداحافظی کردیم. در امامزاده صالح با اقبالی ملاقات کردم. حالا خاطرات و خطرات با او بودن بماند برای زمانی دیگر. در همین حد بدانید که هیچ گاه با او به زیارت نروید واگر رفتید مواظب خود باشید. به همین خاطره کوچک بسنده می کنم که هنگام نماز در رکعت سوم چنان " یا اللهی" فریاد زد که من گفتم سقف امامزاده آمد پائین و به زور جلوی خنده خودم را گرفتم. دیگه از مسائل حاشیه ای ایشان صحبتی نمی کنم. اقبالی با شیطان رانده شده نسبت فامیلی دارد. نمی توانم از او نگویم. البته با هم هماهنگ کردیم که این مسائل در وبلاگ منعکس گردد. داخل امامزاده مانند بچه های کوچک بهانه می گیرد. زودباش بریم. خسته شدم. چقدر نماز می خونی. منو به زار درآورده بود. خوب شد فقط دوست من است. البته در زمینه مشاوره با گرایش انتخاب همسر هم ید طولانی دارد. ایشان شاهکار خلقت هستند. بگذریم... از امامزاده که آمدیم بیرون گفت برنامه ات چیه؟ گفتم طبق معمول باید یک غذایی بهت بدهم بخوری. گفت اتفاقا من هم می خواستم همین پیشنهاد را بدهم. ما شا الله این قدر هم خوش خوراک است که نگو و نپرس. بعد رفتیم بیمه و کارهای بیمه شروع شد. کارمند بیمه می خواست بره نهار و گفت شما بمان بعد از نهار. التماس کردم که کارم را راه بیاندازد. نمی دانم تا به حال کارتان در چنین مراحل اداری گیر کرده یا نه ولی خدا نصیبتان نکند آن هم بیمه که اگر وارد این اداره شوی بیرون آمدنت با کرام الکاتبین است. تنها دعایی که می کنی این است که زود تر تمام شود و از آن محیط سربسته و خفه بیرون شوی. انجام مراحل اداری از اتاق 18 شروع شد و فرمودند باید به اتاق 11 بروی. دیگر ساعت 1 شده بود و وقت نهار کارمندان. آمدیم بیرون و با ابوالفضل به سمت ولی عصر حرکت کردیم تا وی را تا سوار تاکسی شدن همراهی کنم. در راه برگشت به اداره تامین اجتماعی همان بیمه اتفاق دیگری برایم افتاد. یکی از افرادی که در خیابان به منظور بازاریابی نمونه عطریات به شهروندان می دهند نمونه ای خوشبو به من داد. پس از بو کردن برگشتم و پرسیدم نام آن چیست؟ اینجا بود که مراتب ادب و احترام را آغاز نمود و با زبانی چرب مرا به داخل مغازه هدایت نمود: آقا شما که شخصیت هستید باید عطری مناسب شخصیتتان بزنید، این عطرهای اسپرت بدرد تان نمی خورد و حرف های دیگر. ورود من به عطر فروشی همانا و 45 دقیقه بحث جامعه شناسی با فروشنده همانا... خیلی با کلاس شروع به تست کردن شد. من اصلا قصد خرید عطر نداشتم ولی در عمل انجام شده قرار گرفتم. راستش را بخواهید به خودم گفتم شاید پول ناچیز من برکتی برای کارش داشته باشد. عطر را انتخاب کردم. با آرامش شیشه ها را برایم امتحان کرد و ایرادات و مزیت های شیشه های مختلف را برایم توضیح داد. وی در خیالش خودش فکر می کرد با یک فرد پول دار صحبت می کند که توان مالی اش به او اجازه می دهد تا هر کاری که دلش می خواهد انجام دهد و هر طوری که می خواهد زندگی کند. پرسیدم حالا قیمت شیشه ها چند است؟ گفت از چهار هزار تومان داریم تا برو بالا... گفتم خیلی زیاده من توانایی پرداخت چنین مبلغی را ندارم. اینجا بود که بند دلم پاره شد و گفتم: ببین آقا، من یک معلم ساده ام. روزی چندین ساعت کار می کنم ولی آنقدری دریافت نمی کنم که بتوانم چنین خرج هایی بکنم و درد و دل شروع شد... از مشکلات با هم صحبت کردیم، از آدم های ثروتمندی که نمی دانند چگونه پول خود را خرج کنند، او از خاطراتش گفت و من هم از خاطرات کارم در ساعت فروشی که چه چیزهای باور نکردنی در معاملات دیده بودم. کلی بحث کردیم. گفتم چون کتاب بسیار دوست دارم اگر قرار باشد شیشه عطر شانزده هزار تومانی تهیه کنم همه آن را می دهم و کتاب می خرم. باور کنید وقتی وارد شهر کتاب نیاوران می شوم دلم نمی خواهد بیرون بروم، اینقدر می مانم تا خسته شوم. چه کار کنم هزینه خرید کتاب برای من بالاست و من علاقه زیادی به آن دارم. وقتش را هم ندارم که به کتابخانه ملی بروم. شیشه عطر را گرفتم با مبلغ ناقابل دو هزار تومان و با دلی پر از اندوه و امید و با فکر به صحبتهای دکتر مظفری از مغازه بیرون آمدم و راه خود را به سمت تامین اجتماعی ادامه دادم به امید آنکه بتوانم قسمتی از هزینه ساخت عینکم را از بیمه تامین نمایم. پاهام نای راه رفتن نداشتند. شعله های آتشین خورشید که زمین را داغ کرده بود از کف پاهایم احساس می کردم. اشکم دیگر داشت در می آمد. بالاخره رسیدم بیمه. رفتم اتاق 11، یک ربعی منتظر تا پرونده ام پیدا شود. در این فاصله به صحبت های جلسه فکر می کردم. بعد از گرفتن پرونده به اتاق 18 برگشتم و از آنجا به اتاق 20. از 20 به 38 رفتم و بعد از گذشتن چند دقیقه ای بالاخره یک فقره چک صادر گردید. بعد به اتاق روبرویی رفتم و از آنجا به اتاق 40 و دوباره بازگشت به همان اتاق. خوشحال به مبلغ چک نگاه کردم و آهی بلند سراسر وجودم را فرا گرفت. فکر می کنید بیمه چقدر کمک کرده بود؟ 11000 تومان، یعنی چیزی کمتر از یک چهارم هزینه پرداختی برای تهیه عینک. به خودم گفتم باشه. عیبی ندارد، من هم خدایی دارم. رفتم بانک برای پاس کردن چک تازه فهمیدم ساعت چهار و نیمه و بانک تعطیل. خیلی خسته بودم. سرم را انداختم پائین و به سمت پل تجریش راه افتادم برای سوار شدن اتوبوس. از روی خط عابر که رد شدم ناگهان یک دستگاه خودروی بنز الگانس چنان ترمز گرفت که گویی خیابان ملک شخصی اش است و من به حریمش تجاوز کرده ام. آن زمان بود که راننده به ظاهر متشخص با سر و وضعی مرتب و اتو کشیده و کراوات زده در حالی که سیگار می کشید از ماشین پیاده شد و 2،3 تا بد و بیراه حسابی نثار من کرد. مگه کوری ماشین به این گندگی را نمی بینی؟ مردیکه بی شعور... تا به حال سر کودکی بی دلیل و از روی عصبانیت فریاد کشیده اید و دیده اید که حرفی نمی زند و در حالی که لب و لوچه اش آویزان می شود، بغض می کند و ناگهان گریه اش می گیرد... آن لحظه همین طوری شدم. سرم را انداختم پائین و در حالیکه زبانم بند آمده بود بدون گفتن حتی یک کلمه جواب به راه خود ادامه دادم که ناگهان بغضم ترکید و زدم زیر گریه. کسی که پشت سرم میامد گفت کمی از بدنه کیفت به ماشین کشیده شد، چرا جوابش را ندادی؟ هیچی نگفتم و رفتم. تا رسیدن به خانه چشم هایم پر از اشک بود و فکر می کردم، که آیا ما انسانیم؟ آدم ها چقدر برای هم احترام قائلند. چقدر به حقوق هم احترام می گذارند. و هزاران مساله تو در توی زندگی... توی دلم سوالات زیادی را از دکتر مظفری و بچه های گروه می پرسیدم. سوالاتی که اگر به راحتیه گفته های دکتر مظفری بشود پاسخی برایشان داد، جامعه اصلاح می شود. افراد به خود سازی و اصلاح خود می رسند. جامعه گل و بلبل می شود... و و و... و ..........................
+
نوشته شده در سه شنبه 16 مرداد1386ساعت 23:42 توسط احسان
|
|
درباره وبلاگ
![]() منوی اصلی
پیوندها
مردی موفق و استاد بسیار دوست داشتنی
آموزش و پرورش منطقه یک شبکه ملی مدارس ایران (رشد) همان مرد موفق و استاد دوست داشتنی گروه مطالعاتی انجمن جامعه شناسی دانشگاه علامه طباطبایی انجمن جامعه شناسی ایران انجمن انسان شناسی ایران انسان شناسی در دنیای امروز پرتال انسان شناسی ایران مرکز آمار ایران اطلاع رسانی نیروی انتظامی سازمان اسناد و کتابخانه ملی ایران انجمن روانشناسی ایران مجله مطالعات فرهنگی و تاریخی مجله کانادائی جامعه شناسی مجله جامعه شناسی معاصر مجله آمریکایی جامعه شناسی ژورنال مطالعات فرهنگی فصل نو (مجله اینترنتی علوم اجتماعی) سایت جستجوی مقالات جامعه شناسی ایران جامعه شناسان بدون مرز- ایران گروه مطالعاتی فلسفه علم انجمن جامعه شناسی دانشگاه علامه طباطبائی پایگاه اسلامی- شیعی رشد yahoo blogfa درج تصویر در وبلاگ پیوندهای روزانه
و دوباره زندگی( اون یکی خونه من ) با نگاهشون به مسائل همیشه منو متعجب می کنن. کفشهای پاره ی یه همکلاسی یه دوست یه دانش آموز مهربون(م م م) او خودش استاد ربودن بود آقا مرتضی اگه نبودی ما باید چه کار می کردیم در جستجوی نور این پادگان بی باکری دیگر صفا ندارد با نگاه آخرینش خنده کرد سلام بر حاج محسن، یل تخریب ارزش دیدن دارد دقت را از ایشان یاد بگیرید عطر قلم از زندگی متفکر بخند و لذت ببر و فکر کن آرشیو پیوندهای روزانه آرشیو
هفته دوم اسفند 1386 هفته چهارم شهریور 1386 هفته دوم شهریور 1386 هفته اوّل شهریور 1386 هفته چهارم مرداد 1386 هفته سوم مرداد 1386 هفته دوم مرداد 1386 هفته سوم تیر 1386 هفته دوم تیر 1386 هفته چهارم خرداد 1386 هفته سوم خرداد 1386 هفته دوم خرداد 1386 هفته دوم اردیبهشت 1386 هفته اوّل اردیبهشت 1386 هفته چهارم فروردین 1386 هفته سوم فروردین 1386 هفته چهارم اسفند 1385 هفته سوم اسفند 1385 هفته اوّل اسفند 1385 هفته چهارم بهمن 1385 آخرین نوشته ها
|