|
بنام خداوندی که موجودی آفرید که نامش را آدم نهادند. این آدم نسبت به دیگر موجودات برتری های منحصر بفردی دارد اما ... نماز که تمام شد بر خلاف هر شب که دقایقی را با مسجدی ها گپ می زدم بدون اعتنا به آنها به سمت خانه حرکت کردم. دستم در جیبم بود و مشغول فکر کردن به مساله ای بودم که 5 ماهی است ذهنم را به خود مشغول کرده است. میدان عقاب شهرک قائم واقع در منطقه مینی سیتی که رسیدم به علت خنکی هوا ترجیح دادم ساعتی را در محضر درختان زنده میدان زیر آسمان سیاه و صاف، به تفکر بپردازم. دور و بر ساعت 30/8 بود که خانم محجبه ای با کودکی که در بغلش خوابیده بود ابتدای خیابانی که از میدان می گذشت از اتوبوس پیاده شد و در کنار خیابان منتظر ایستاد تا ماشینی نگه دارد و او را به مقصدش برساند. چند دقیقه ای که ایستادند ناخودآگاه توجه من به آنها جلب شد که چرا ماشین ها نمی ایستند تا این بندگان خدا را سوار کنند با وجود اینکه بسیاری از خودروها بدون سرنشین تردد می کردند. 45 دقیقه سپری شد و یک کسی که آنها را سوار کند پیدا نشد. آن لحظه بود که از خداوند آرزو کردم که ای کاش من در آن لحظه یک خرمی بودم و می رفتم و آنها بر پشتم سوار می شدند و با علاقه می رساندمشان. بلند شدم که بروم سمتشان تا لااقل بچه را از بغلش بگیرم که آدمی پیدا شد و آنها را سوار کرد. دوباره دستانم را در جیبم انداختم و به راه خود ادامه دادم ولی این بار به مساله 5 ماه فکر نمی کردم بلکه به یک جو آدمیت فکر می کردم که با این همه ادعای آدمیت و مسلمانی و ایمان به خدا و هزاران تعریف دیگر، چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ این پست را ننوشتم که این موضوع را از زوایای مختلف مورد تحلیل و بررسی قرار دهم فقط نوشتم که بگویم مردم را دوست دارم و دلم می خواهد تا لحظه مردنم خدمت گذارشان باشم. و دوست دارم این دوست داشتنم را هم به دیگران بگویم تا آنها هم در این کار خیر اگر توانستند دستی داشته باشند. بالاخره سفارش شده که اگر چیزی را برای خود دوست دارید برای دیگران هم دوست داشته باشید و آنچه برای خود نمی خواهید برای دیگران هم نخواهید.
+
نوشته شده در سه شنبه 30 مرداد1386ساعت 23:11 توسط احسان
|
نشسته بودم کنار جانماز مامان بزرگم و داشتم نماز خوندنشو نگاه می کردم. وقتی که نمازش تموم شد شروع کرد به خوندن یه چیزی. ازش پرسیدم: مامانی، مامانی داری چی می خونی؟ خندید و گفت: دارم با خدا حرف می زنم. گفتم داری چی بهش می گی؟ گفت دارم برا سلامتی آقا دعا می کنم. گفتم: آقا! گفت آره آقا. گفتم آقا دیگه کیه؟ یه نفس بلند کشید و با خنده بهم گفت: آقا همونیه که چند ساله منتظرشیم تا بیاد مردمو از ظلم و ستم آدم بدا نجات بده. همونیه که اگه بیاد دیگه نمی ذاره آدمای روی زمین گرسنه بمونن. همونیه که با اومدنش همه بدیا از روی زمین پاک می شن... راستی آقا خیلی مهربونه. میگن بچه ها رو خیلی دوست داره. همونیکه میاد و بچه ها و دوستای فلسطینی تو رو از دست اسرائیلیا نجات می ده. همونیکه با اومدنش بچه ها خوشحال می شن و می خندن. میگن آقا خیلی خوشگله. چشای خیلی قشنگی داره. میگن وقتی که میاد با مهربونیش همه آدم بدا رو از بین می بره و بوی خوبش همه جا می پیچه. یهو دیدم مامانی چشاش پر از اشک شد و داره گریه می کنه. گفتم: چی شده مامانی؟ چرا داری گریه می کنی؟ گفت: آخه می ترسم آقا بیاد و اون موقع من مرده باشم تا صورت قشنگشو نگاه کنم و از خوشحالی بخندم. بعد با دستای کوچیکم اشکای خوشگل مامانیو پاک کردم و نشستم کنارش و دستامو به سمت خدا بلند کردم و توی دلم گفتم: منم مثل مامانی بهت سلام می دم. وقتی مامانی این همه ازت تعریف می کنه، حتما خیلی خوشگل و مهربونی. پس منم می خوام ببینمت. منم می خوام هر چه زودتر ببینمت و حرفامو بهت بزنم. من الان نمی دونم کجایی و داری چی کار می کنی ولی یه چیزایی هست که می خوام بهت بگم. مامان بزرگم بهم گفت اگه تو بیای زمین و جهان پر از خوبی می شه. آقا یعنی میای و من دیگه تنها نباشم. دلم می خواد وقتی که میای بپرم و بغلت کنم و صورتتو بوس کنم. آقا جون مامانیم گفتش اگه تو بیای دوستای فلسطینیم نجات پیدا می کنن. راست میگه؟ معلومه که راست می گه آخه مامانی هیچ وقت به من دروغ نگفته. پس زودتر وسایلتو بریز توی چمدونو بیا. اون گفت اگه تو بیای دیگه مردم از گرسنگی نمی میرن. همه بدیا فرار می کنن. چون تو مثل یه پلیس مهربونی. تو یه چراغی توی یه اتاق تاریک. اون گفت وقتی تو بیای بچه ها می خندن. اون گفت تو فرشته نجات مردم روی زمینی. آره؟ مامانی هیچ وقت به من دروغ نمیگه. اون میگه الان که تو نیومدی خیلیا منتظر اومدنتن. خیلیا دلشون می خواد تو رو ببینن. مامانی هم خیلی دوست داره تو رو ببینه. پس زودتر بیا. زودتر بیا آدم بدا رو از خونه آدم خوبا بنداز بیرون. بچه های خوب جهان منتظرن تا بیای و اونا رو از دست آدم بدا نجات بدی. زودتر بیا دنیا رو گلبارون کن. آخه می دونی خیلی از مردم هستن که دارن با سختی زیاد زندگی می کنن. شبا گشنه می خوابن. من خیلی دلم می خواد بهشون کمک کنم ولی تنهایی نمی تونم. پس تو رو خدا بیا تا با هم کمکشون کنیم. از امشب با مامان بزرگم نماز می خونم و بعد از نماز برای اومدنت دعا می کنم تا زودتر بیایی. قول می دی منو تنها نذاری؟ منتظر جواب نامم هستم. اگه جواب هم ندادی عیبی نداره فقط زودی بیا. دوست دارم. حالا می خوام یه سوال از آقا بپرسم: آقا، تو رو که مردم اینقدر دوست دارن، مثلا من و مامانیم اینقدر دوست داریم پس چرا زودتر نمی آی و به ما کمک کنی؟ تو رو که بچه های دنیا اینقدر دوست دارن پس چرا جواب سلامشونو نمی دی؟ مگه نمی دونی بچه ها چقدر دوست دارن؟ دوستای من همه تو رو دوست دارن، من اینو می دونم. جواب: نمی دونم چرا آقا نمیاد. یه جمله هم به مردم میگم: من رضای خیلی کوچیک با این دستای کوچیک و دل پر از حرفم با آقا، از همه مردم می خوام که بیانو برای اومدن آقای مهربون دعا کنن. و اما یکی از ویژگی های یاران آقا : چون آقا خودش خیلی مهربونه حتما یاراش هم مثل خودش مهربونن ولی نه به مهربونیه خودش و به مردم گرسنه و بی گناه کمک می کنن. متن حاضر نامه دانش آموز کلاس پنجم ابتدایی به آقا امام زمان(عج) بود. امیدوارم لذت برده باشید.
+
نوشته شده در دوشنبه 29 مرداد1386ساعت 7:7 توسط احسان
|
بنام خداوند خیلی خیلی مهربون که همیشه توی زندگی یار و یاورم بوده و اگه اون کمکم نمی کرد من به هیچ جا نمی رسیدم. خدایا دوست دارم... سلام گرم و صمیمی همیشگی من به همه دوستان عزیز و دوست داشتنی. 176 روز از قرار دادن اولین پستم روی وبلاگ با عنوان یادداشت های یک دانشجو می گذره. و هنوز از لابلای نوشته ها بوی زندگی به مشام می رسه. خوب، با همه سختی ها و خستگی ها و محدودیتهای روبروم، با توکل به خداوند و پشتکار موفق شدم به همه بفهمونم که احسان هنوز زنده است و زندگی می کند. خیلی سخت بود ولی تجربه هایی شیرین درپس آن خوابیده بود. تجربه های به یاد ماندنی، شب تا صبح بیدار ماندن و نوشتن، انتخاب موضوع، از خواب و خوراک زدن، فکر کردن آن هم از نوع عمیق، دقت کردن، مشاهده کردن، بحث کردن، نقد کردن و نقد شدن، نقد شنیدن و... خیلی خوب بود، تجربه ای جدید و به یاد ماندنی، باز هم در اینجا از معلم عزیزم استاد فاضلی تشکر می کنم و دستانش را می بوسم که برای من فرصت چنین تجربه ای را فراهم ساخت. متن حاضر آخرین پست من تا آخر تابستان است. دلم نمی خواد محیط قشنگتون را رها کنم، دلم نمیاد... حتی گفتن موضوع هم برام دشواره. نمی دونم چه جوری می خوام خداحافظی کنم. الان که دارم می نویسم چشام پر از اشکه و دلم پر از اندوه. ولی چی کار کنم که تو پیچ و خم این زندگی دارم گم می شم. راستش علت اصلی ننوشتنم شلوغی سرمه. امسال توفیق این حاصل شده تا به عنوان معلمی ناچیز در خدمت دوستان پایه اول دبیرستان برای تدریس درس مطالعات اجتماعی باشم. همچنین به سمت مربی راهنمای این عزیزان نیز منصوب شده ام. برای تدریس مشغول تدوین دفترچه ای با عنوان " فعالیت و زندگی" هستم تا این درس تا حد امکان برای دانش آموزان قابل لمس گردد و بتوانند نوشته های کتاب را در زندگی خود تجربه کنند و در کنار خواندن و لذت بردن از درس به تجربیات خود از زندگی بیافزایند. در کنار این موضوع قصد دارم شیوه های جدیدی را برای تدریس پایه گذاری کنم. شیوه هایی که منطبق با زندگی روزمره دانش آموختگان است. قصد دارم شاگردانی تربیت کنم که کتاب مطالعات خود را پس از پایان سال دور نریزند و هر گاه به آن نگاه می کنند لحظات خوش با کتاب زندگی کردن را در ذهن خود تداعی کنند. تدوین این دفترچه مستلزم مطالعه عمیق کتاب و تفکر جامع بر روی مفاهیم آن می باشد. و این خود زمان بر است. لذا مجبورم قسمت اعظمی از زمانم را روی این موضوع متمرکز کنم. از طرف دیگر تلاش هایی که در گذشته به منظور برخی تغییرات انجام داده ام، خون دلهایی که خورده ام، کم کم دارد به مرحله تصویب و اجرا در می آید و من از این بابت بسیار خوشحالم، گرچه که چشمم آب نمی خورد ولی مهم برای من اینست که من تلاش خود را می کنم و در قبال این تلاشم تجربه کسب می کنم. از ابتدای مهرماه هم کلاس های دانشگاه شروع می شود و آغاز واحدهای تخصصی، که این هم برای من تجربه ای جدید است. در حال حاضر وضعیت من اینگونه است و فکر نمی کنم زمانی برای وبلاگ نویسی بماند گرچه که این کار از اولویت های برنامه کاری من در زندگی است و قول می دهم تا هر زمانی که فرصتی دست داد بنویسم و سعی می کنم دوباره از ابتدای مهرماه تجربیات زندگی ام را ثبت کنم. در این فرصت محدود هم تجربیاتم را روی کاغذ پیاده می کنم تا از دست نروند. به هر حال از اینکه تا به اینجای کار مرا همراهی کردید و سعی کردیم در فضایی صمیمی به بیان نظراتمان بپردازیم، از همگی کمال تشکر و قدردانی را بعمل می آورم. در آخر چند تا خواهش ازتون دارم: 1. تا جایی که می تونید برام دعا کنید تا در انتخاب واحدم مشکلی بوجود نیاید و برنامه ام با برنامه دبیرستان تداخلی پیدا نکند که اگر چنین شود زحمات پنج ساله ام به هدر می رود. 2. ازتون خواهش می کنم نظراتتون را درباره مطالب وبلاگ و چگونگی بیان آنها و اینکه آیا مطالب بدرد بخور بود یا نه، بنویسید، هر کسی هر نظری داره بنویسه واگر خواستید نظراتتون را با نام مستعار بنویسید. 3. کسانی هم که مایلند حقیر را در آماده سازی دفترچه و دیگر برنامه ها یاری دهند من با کمال میل آماده شنیدن پیشنهاداتشون هستم. در پایان دوباره ازهمگی دوستان کمال تشکر و قدر دانی را بعمل می آورم و توفیقات روز افزون را از خداوند متعال برای شما آرزو میکنم. ... تا آخرین نفس می جنگم و تا نفس خود را به زانو در نیاوردم از پا نمی نشینم ... خداحافظ ...
+
نوشته شده در دوشنبه 22 مرداد1386ساعت 1:3 توسط احسان
|
|
درباره وبلاگ
![]() منوی اصلی
پیوندها
مردی موفق و استاد بسیار دوست داشتنی
آموزش و پرورش منطقه یک شبکه ملی مدارس ایران (رشد) همان مرد موفق و استاد دوست داشتنی گروه مطالعاتی انجمن جامعه شناسی دانشگاه علامه طباطبایی انجمن جامعه شناسی ایران انجمن انسان شناسی ایران انسان شناسی در دنیای امروز پرتال انسان شناسی ایران مرکز آمار ایران اطلاع رسانی نیروی انتظامی سازمان اسناد و کتابخانه ملی ایران انجمن روانشناسی ایران مجله مطالعات فرهنگی و تاریخی مجله کانادائی جامعه شناسی مجله جامعه شناسی معاصر مجله آمریکایی جامعه شناسی ژورنال مطالعات فرهنگی فصل نو (مجله اینترنتی علوم اجتماعی) سایت جستجوی مقالات جامعه شناسی ایران جامعه شناسان بدون مرز- ایران گروه مطالعاتی فلسفه علم انجمن جامعه شناسی دانشگاه علامه طباطبائی پایگاه اسلامی- شیعی رشد yahoo blogfa درج تصویر در وبلاگ پیوندهای روزانه
و دوباره زندگی( اون یکی خونه من ) با نگاهشون به مسائل همیشه منو متعجب می کنن. کفشهای پاره ی یه همکلاسی یه دوست یه دانش آموز مهربون(م م م) او خودش استاد ربودن بود آقا مرتضی اگه نبودی ما باید چه کار می کردیم در جستجوی نور این پادگان بی باکری دیگر صفا ندارد با نگاه آخرینش خنده کرد سلام بر حاج محسن، یل تخریب ارزش دیدن دارد دقت را از ایشان یاد بگیرید عطر قلم از زندگی متفکر بخند و لذت ببر و فکر کن آرشیو پیوندهای روزانه آرشیو
هفته دوم اسفند 1386 هفته چهارم شهریور 1386 هفته دوم شهریور 1386 هفته اوّل شهریور 1386 هفته چهارم مرداد 1386 هفته سوم مرداد 1386 هفته دوم مرداد 1386 هفته سوم تیر 1386 هفته دوم تیر 1386 هفته چهارم خرداد 1386 هفته سوم خرداد 1386 هفته دوم خرداد 1386 هفته دوم اردیبهشت 1386 هفته اوّل اردیبهشت 1386 هفته چهارم فروردین 1386 هفته سوم فروردین 1386 هفته چهارم اسفند 1385 هفته سوم اسفند 1385 هفته اوّل اسفند 1385 هفته چهارم بهمن 1385 آخرین نوشته ها
|
