|
نشسته بودم کنار جانماز مامان بزرگم و داشتم نماز خوندنشو نگاه می کردم. وقتی که نمازش تموم شد شروع کرد به خوندن یه چیزی. ازش پرسیدم: مامانی، مامانی داری چی می خونی؟ خندید و گفت: دارم با خدا حرف می زنم. گفتم داری چی بهش می گی؟ گفت دارم برا سلامتی آقا دعا می کنم. گفتم: آقا! گفت آره آقا. گفتم آقا دیگه کیه؟ یه نفس بلند کشید و با خنده بهم گفت: آقا همونیه که چند ساله منتظرشیم تا بیاد مردمو از ظلم و ستم آدم بدا نجات بده. همونیه که اگه بیاد دیگه نمی ذاره آدمای روی زمین گرسنه بمونن. همونیه که با اومدنش همه بدیا از روی زمین پاک می شن... راستی آقا خیلی مهربونه. میگن بچه ها رو خیلی دوست داره. همونیکه میاد و بچه ها و دوستای فلسطینی تو رو از دست اسرائیلیا نجات می ده. همونیکه با اومدنش بچه ها خوشحال می شن و می خندن. میگن آقا خیلی خوشگله. چشای خیلی قشنگی داره. میگن وقتی که میاد با مهربونیش همه آدم بدا رو از بین می بره و بوی خوبش همه جا می پیچه. یهو دیدم مامانی چشاش پر از اشک شد و داره گریه می کنه. گفتم: چی شده مامانی؟ چرا داری گریه می کنی؟ گفت: آخه می ترسم آقا بیاد و اون موقع من مرده باشم تا صورت قشنگشو نگاه کنم و از خوشحالی بخندم. بعد با دستای کوچیکم اشکای خوشگل مامانیو پاک کردم و نشستم کنارش و دستامو به سمت خدا بلند کردم و توی دلم گفتم: منم مثل مامانی بهت سلام می دم. وقتی مامانی این همه ازت تعریف می کنه، حتما خیلی خوشگل و مهربونی. پس منم می خوام ببینمت. منم می خوام هر چه زودتر ببینمت و حرفامو بهت بزنم. من الان نمی دونم کجایی و داری چی کار می کنی ولی یه چیزایی هست که می خوام بهت بگم. مامان بزرگم بهم گفت اگه تو بیای زمین و جهان پر از خوبی می شه. آقا یعنی میای و من دیگه تنها نباشم. دلم می خواد وقتی که میای بپرم و بغلت کنم و صورتتو بوس کنم. آقا جون مامانیم گفتش اگه تو بیای دوستای فلسطینیم نجات پیدا می کنن. راست میگه؟ معلومه که راست می گه آخه مامانی هیچ وقت به من دروغ نگفته. پس زودتر وسایلتو بریز توی چمدونو بیا. اون گفت اگه تو بیای دیگه مردم از گرسنگی نمی میرن. همه بدیا فرار می کنن. چون تو مثل یه پلیس مهربونی. تو یه چراغی توی یه اتاق تاریک. اون گفت وقتی تو بیای بچه ها می خندن. اون گفت تو فرشته نجات مردم روی زمینی. آره؟ مامانی هیچ وقت به من دروغ نمیگه. اون میگه الان که تو نیومدی خیلیا منتظر اومدنتن. خیلیا دلشون می خواد تو رو ببینن. مامانی هم خیلی دوست داره تو رو ببینه. پس زودتر بیا. زودتر بیا آدم بدا رو از خونه آدم خوبا بنداز بیرون. بچه های خوب جهان منتظرن تا بیای و اونا رو از دست آدم بدا نجات بدی. زودتر بیا دنیا رو گلبارون کن. آخه می دونی خیلی از مردم هستن که دارن با سختی زیاد زندگی می کنن. شبا گشنه می خوابن. من خیلی دلم می خواد بهشون کمک کنم ولی تنهایی نمی تونم. پس تو رو خدا بیا تا با هم کمکشون کنیم. از امشب با مامان بزرگم نماز می خونم و بعد از نماز برای اومدنت دعا می کنم تا زودتر بیایی. قول می دی منو تنها نذاری؟ منتظر جواب نامم هستم. اگه جواب هم ندادی عیبی نداره فقط زودی بیا. دوست دارم. حالا می خوام یه سوال از آقا بپرسم: آقا، تو رو که مردم اینقدر دوست دارن، مثلا من و مامانیم اینقدر دوست داریم پس چرا زودتر نمی آی و به ما کمک کنی؟ تو رو که بچه های دنیا اینقدر دوست دارن پس چرا جواب سلامشونو نمی دی؟ مگه نمی دونی بچه ها چقدر دوست دارن؟ دوستای من همه تو رو دوست دارن، من اینو می دونم. جواب: نمی دونم چرا آقا نمیاد. یه جمله هم به مردم میگم: من رضای خیلی کوچیک با این دستای کوچیک و دل پر از حرفم با آقا، از همه مردم می خوام که بیانو برای اومدن آقای مهربون دعا کنن. و اما یکی از ویژگی های یاران آقا : چون آقا خودش خیلی مهربونه حتما یاراش هم مثل خودش مهربونن ولی نه به مهربونیه خودش و به مردم گرسنه و بی گناه کمک می کنن. متن حاضر نامه دانش آموز کلاس پنجم ابتدایی به آقا امام زمان(عج) بود. امیدوارم لذت برده باشید.
+
نوشته شده در دوشنبه 29 مرداد1386ساعت 7:7 توسط احسان
|
|
درباره وبلاگ
![]() منوی اصلی
پیوندها
مردی موفق و استاد بسیار دوست داشتنی
آموزش و پرورش منطقه یک شبکه ملی مدارس ایران (رشد) همان مرد موفق و استاد دوست داشتنی گروه مطالعاتی انجمن جامعه شناسی دانشگاه علامه طباطبایی انجمن جامعه شناسی ایران انجمن انسان شناسی ایران انسان شناسی در دنیای امروز پرتال انسان شناسی ایران مرکز آمار ایران اطلاع رسانی نیروی انتظامی سازمان اسناد و کتابخانه ملی ایران انجمن روانشناسی ایران مجله مطالعات فرهنگی و تاریخی مجله کانادائی جامعه شناسی مجله جامعه شناسی معاصر مجله آمریکایی جامعه شناسی ژورنال مطالعات فرهنگی فصل نو (مجله اینترنتی علوم اجتماعی) سایت جستجوی مقالات جامعه شناسی ایران جامعه شناسان بدون مرز- ایران گروه مطالعاتی فلسفه علم انجمن جامعه شناسی دانشگاه علامه طباطبائی پایگاه اسلامی- شیعی رشد yahoo blogfa درج تصویر در وبلاگ پیوندهای روزانه
و دوباره زندگی( اون یکی خونه من ) با نگاهشون به مسائل همیشه منو متعجب می کنن. کفشهای پاره ی یه همکلاسی یه دوست یه دانش آموز مهربون(م م م) او خودش استاد ربودن بود آقا مرتضی اگه نبودی ما باید چه کار می کردیم در جستجوی نور این پادگان بی باکری دیگر صفا ندارد با نگاه آخرینش خنده کرد سلام بر حاج محسن، یل تخریب ارزش دیدن دارد دقت را از ایشان یاد بگیرید عطر قلم از زندگی متفکر بخند و لذت ببر و فکر کن آرشیو پیوندهای روزانه آرشیو
هفته دوم اسفند 1386 هفته چهارم شهریور 1386 هفته دوم شهریور 1386 هفته اوّل شهریور 1386 هفته چهارم مرداد 1386 هفته سوم مرداد 1386 هفته دوم مرداد 1386 هفته سوم تیر 1386 هفته دوم تیر 1386 هفته چهارم خرداد 1386 هفته سوم خرداد 1386 هفته دوم خرداد 1386 هفته دوم اردیبهشت 1386 هفته اوّل اردیبهشت 1386 هفته چهارم فروردین 1386 هفته سوم فروردین 1386 هفته چهارم اسفند 1385 هفته سوم اسفند 1385 هفته اوّل اسفند 1385 هفته چهارم بهمن 1385 آخرین نوشته ها
|
